الینا عزیزمالینا عزیزم، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 4 روز سن داره
سینا عزیزمسینا عزیزم، تا این لحظه: 11 سال و 6 ماه و 23 روز سن داره
لیانا عزیزملیانا عزیزم، تا این لحظه: 2 سال و 4 ماه و 25 روز سن داره

الـیـنـا مـلکه شـهرعـشق

ایی سیه خدا بما داده

سفرنامه شمال

سلاممممممممممم به دوستای گلمون از اینکه این مدت بهمون سرزدید ممنون در اولین فرصت حتما میایم پیشتون و لطفتونو جبران میکنیم  سلام به دخمل شیرینم که این روزها از شیرین کاریهاش ما رو بدجوری داره به وجد میاره و میخندونه   حدودا دو هفته ای میشه وب دخملمو به روز نکردم اونم به خاطر مشکل adsl که هنوز هم حل نشده این دفعه هم با هوشمند اومدم سرعتش پایینه ولی دیگه نمیشه از خاطرات شیرین دخملم بگذرم اونم با سفری که یه چند روزی به بابلسر داشتیم . چند روزی بود که خیلی دلم هوای یه سفر کرده بود اونم به سرزمین طبیعت (شمال کشور) که باباجون یه روز با خبر خوش اومدو گفت چند روزی رو مرخصی داره و تصمیم به سفر خیلی خوشحال شدم  خیلی...
18 مرداد 1392

روزانه های شیرین 2

سلامممم  به دختر عزیزم  دختر عسلم که تو این ماه (رمضان و مرداد ) اومد پیشمون و روزهامونو قشنگ تر کرد 14 رمضان مثل امشب بود شب تولد اولین فرزند امام علی (ع) که  شدی اولین فرزند عزیزمون اومدی و رحمت و برکت رو با اومدنت صد چندان کردی  مرداد ماه هم که اوج گرماست و با گرمای وجودت گرمی و لطافت بیشتری رو مهمون خونه مون کردی  خلاصه عزیز دلم روز اومدنت همراه با مناسبتهای شیرین و به یادماندنی بود که واسمون پر خاطره شده                                                        &...
3 مرداد 1392

آسودگیت مبارککککک

آسودگی‌ات مبارک دلت را بتکان، غصه‌هایت که ریخت تو هم همه را فراموش کن. دلت را بتکان، اشتباهایت وقتی افتادند روی زمین، بگذار همانجا بمانند. فقط از لابه‌لای اشتباهایت، یک تجربه را بیرون بکش قاب کن و بزن به دیوار دلت. دلت را محکم‌تر بتکانی تمام کینه‌هایت هم می‌ریزد و تمام آن غم‌های بزرگ و همه حسرت‌ها و آرزوهایت. حالا آرام‌تر، آرام‌تر بتکان تا خاطره‌هایت نیفتند تلخ یا شیرین، چه تفاوت می‌کند؟ خاطره، خاطره است باید باشد، باید بماند کافی است؟ نه هنوز دلت خاک دارد یک تکان دیگر بس است تکاندی؟ دلت را ببین چه قدر تمیز شد، ...
24 تير 1392

دخترم دست من رو بگیر!

داستانک از طرف بابا:  دختر کوچولو و پدرش از روی پلي ميگذشتن. پدره يه جورايي مي ترسيد، واسه همين به دخترش گفت: «عزيزم، لطفا دست منو بگير تا نيوفتي توی رودخونه.»  دختر کوچيک گفت:«نه بابا، تو دستِ منو بگير..»  پدر که گيج شده بود با تعجب پرسيد: چه فرقی میکنه؟!  دخترک جواب داد: «اگه من دستت را بگيرم و اتفاقي واسه م بيوفته، امکانش هست که من دستت را ول کنم. اما اگه تو دست منو بگيري، من، با اطمينان، ميدونم هر اتفاقي هم که بيفوته، هيچ وقت دست منو ول نمي کني.»  در هر رابطه ی دوستی ای، ماهیت اعتماد به قید و بندهاش نیست، به عهد و پیمان هاش هست. پس دست کسی روُ که دوست داری رُو بگیر، به ...
18 تير 1392

روزهای شیرین گرم تابستان

 سلامممم به دختر ملوسم روزهای گرم وطاقت فرسای تابستان خودشو دیگه داره نشون میده وای که من چقدر از این هوای گرم بی حال و بی حوصله میشم ولی یه چیزی هست که تو این  فصل من رو به وجد میاره و  اونم فصل توست فصل تولد تو مثل خودت گرم و پرشور عزیزیییییییییییززززز همینطور که تو پستهای قبلی اشاره کردم خیلی هندونه دوست داری و یکی از میوه های مورد علاقته باباجون یه شب که هندونه رو آورد با هم نایلونش گذاشت داخل آشپزخونه و گفت چند دقیقه بعد میادو عملیات شستن برش زدن و نایلون کشیدن و درآخر در یخچال گذاشتن رو انجام میده(کار شخص باباجونه)که شما بی صبرانه رفتی نایلون رو کشون کشون آوردی وسط اتاق منم که آماده باش این عکسارو گرفتم.... ...
11 تير 1392

نی نی شکموووووووو

سلاممممممممممممم یه سلام گرم به گرمی تابستان تازه از راه رسیده به تمام دوستان عزیزم  همینطور که اطلاع دارید نی نی وبلاگ عزیز یه جشنواره برگذار کرده اونم چه جشنواره خوشمزه ای  الینا جونه منم تو این جشنواره شرکت کرده  اگه لطف کنید  کد 169 رو به شماره   20008080200   (دوهزار-هشتاد -هشتاد -دویست) پیامک بزنید  خیلیییییییییییییی ممنونتون میششششششششییییییم                                    الینای عشق هندونه           ...
5 تير 1392

سالگرد یکی شدن

سلامممممممممممممممم سلام عزیز دلمون  امروز اومدم تا بعد از یه گشت توی وبهای دوستهای گلمون و فیس بوکم یه مطلب واسه امروز که یکی از مهمترین روزهای زندگی منو باباجونه بندازم که تو فیس بوکم  با این متن زیبای باباجون انرژی گرفتم    ﻳﮏ ﺗﮑﻪ ﺑﻠﻮﺭ ﺍﺯ ﺟﻨﺲ ﺣﻀﻮﺭ / ﻳﮏ ﻳﺎﺱ ﺳﭙﻴﺪ ﺍﺯ ﺭﻧﮓ ﺍﻣﻴﺪ ﺑﺎ ﻫﺮﭼﻲ ﻭﻓﺎﺳﺖ ﺍﺯ ﺳﻮﻱ ﺧﺪﺍ / ﻫﻤﻪ ﺗﻘﺪﻳﻢ ﺗﻮ ﺑﺎﺩ ﻋﺰﻳﺰﻡ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﻧﺸﺪﻧﻲ ﺗﺮﻳﻦ ﺭﻭﺯ ﺯﻧﺪﮔﻴﻤﻪ ﺳﺎﻟﺮﻭﺯ ﺍﺯﺩﻭﺍﺟﻤﺎﻥ ﻣﺒﺎﺭﻙ.      4.4  به یاد ماندنی ترین روز در سرنوشت زندگی من و باباجونه  روزی که عهد کردیم تا ابد با هم باشیم روزی که پیمان بستیم  آرامش ...
4 تير 1392

22 ماه با تو عزیز

  سلام فرشته زمینی من دخترک ناز و ظریفم عشقم تمام هستی یم  عزیزکم وقتی اون چشمهای سیاه و چهره دلنشینت رو  نظاره میکنم خودمو  پیدا میکنم تو تکه ای از  وجودمی و خدا میدونه چقدر از وجودت خوشحالم و احساس آرامش میکنم این روزهای با تو بودن لذت و صفایی صد چندان داره                        دخترکم دیگه داره کم کم کلمات رو به جملات کوتاه ختم میکنه  خواسته هاشو هر چقدر کوچک اعلام میکنه و ما هم سر تعظیم عزیز دلمون اونقدر دوست داشتنی میشه وقتی صبح از خواب بیدار میشه  اکثرا وقتی خوابی میام سراغ نت و هنگامی که بیدار میش...
26 خرداد 1392

دیدار با یک دوست قدیمی و وبلاگی

سلاممممممممممم  عزیز دلم چطوره  خوبی عسلم  تو یکی از پستهای قبلی نوشته بودم دوست دارم ملاقاتی داشته باشم با دوستای وبلاگی  جالب اینجاست که یکی از دوستای خوبم که قبلا با هم بودیم یه دوست وبلاگی هم هست و  یه چند سالیه برای زندگی رفته آلمان و دیگه سالی یکبار هم رو میبینیم  ایندفعه دعوتشون کردیم خونمون .خیلی خوب بود که دوباره دیدارمون تازه شد و میشه گفت یه دیدار وبلاگی هم بود   فقط خاله جون اعظم فعلا نی نی ندارن شاید انشاا... سال دیگه با نی نی شون اومدن خونمون خدارو چه دیدی      واییی از شما دخمل گلم بگم که خیلی خوب بودی و اصلا اذیت نکردی خاله جون هم کلی باهات بازی...
24 خرداد 1392

روزانه های شیرین

سلام به عزیز دلمون  دختر عزیزم روزبه روز شیرین تر میشه و به شیطنتهاش اضافه چند شب پیش با خیال راحت میخواستم بشینم پای سیستم و یه خورده وب گردی کنم شما گل دخمل نمی ذاشتی تا اینکه از بابا خواستم یه خورده باهات بازی کنه بلکه منو یه خورده به حال خودم بذاری خدارو شکر حدود یه ساعتی بود مشغول بودید بعد که اومدم پیشتون دیدم به به بابا هم مثل اینکه یاد دوران کودکیش افتاده و تو رو به جای دفتر نقاشی گیر آورده و حسابی روت نقاشی کشیده شما هم از خدا خواسته خوب نشستی جلوش و از این بابت کلی لذت بردی  بهت میگم اینا چیه  میگی ساعت  اننگو   منم که         میگم پاهات چی شده م...
18 خرداد 1392