الـیـنـا مـلکه شـهرعـشق
♥روزانه هایی به طعم عسل♥

                 وان یکادالذین کفرو لیزلقونک بابصارهم لماسمعوالذکر ویقولون انه لمجنون وما هو الاذکر للعالمین    

                                                                                                                                                                                                

                  



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 0:03 | شنبه 19 مهر 1393 توسط مامان الینا جونی



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 12:25 | شنبه 13 تير 1394 توسط مامان الینا جونی



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 9:23 | دوشنبه 28 ارديبهشت 1394 توسط مامان الینا جونی



لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید





موضوع :

نوشته شده در تاريخ 0:01 | شنبه 19 مهر 1393 توسط مامان الینا جونی



لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

رمز رو برای دوستای عزیز میذارم




موضوع :

نوشته شده در تاريخ 11:41 | سه شنبه 18 شهريور 1393 توسط مامان الینا جونی



لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید





موضوع :

نوشته شده در تاريخ 12:10 | يکشنبه 9 شهريور 1393 توسط مامان الینا جونی



لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید





موضوع : خاطرات یه دخمل ناز

نوشته شده در تاريخ 11:51 | دوشنبه 3 شهريور 1393 توسط مامان الینا جونی



لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید





موضوع :

نوشته شده در تاريخ 20:04 | جمعه 24 مرداد 1393 توسط مامان الینا جونی



لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید





موضوع : خاطرات یه دخمل ناز

نوشته شده در تاريخ 15:33 | شنبه 4 مرداد 1393 توسط مامان الینا جونی



لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید





ادامه مطلب...
موضوع : خاطرات یه دخمل ناز

نوشته شده در تاريخ 13:49 | چهارشنبه 1 مرداد 1393 توسط مامان الینا جونی

سلامممم به دوستای گلمون

و سلامممم دختر مهربونم ... میوه زندگیمون

ماه رحمت و برکت هم از راه رسید و تا حالاش که انصافا روزهای خوبی بوده خدارو هزاران مرتبه شکر هوا خنک شده و خوب گذشته بر خلاف تصورم که فکر میکردم خیلی سخته البته نا گفته نمونه که تو خونه بودن و استراحت و زیر کولر بودن باعث شده این حس رو پیدا کنم و گرنه که خدا میدونه چی میشدخسته انشاا... اونایی که باید برن بیرون کار و تلاش که یکیش همسر عزیزمه بتونن این روزهای بعدی رو هم به خوبی بگذرونن و بی نصیب نمونن اجرتون باصاحب این ماهمحبت

همیشه به این ماه مبارک حس خوبی داشتم و تولد شما نازنین دختر تو این ماه به قشنگیش اضافه کرد محبت

آره عزیزدلم شما 14 رمضان شب تولد امام حسن مجتبی به دنیا اومدیجشن (90/05/24) خیلی شب و روز خوبی بود و واقعا باید به فال نیک گرفت تو فرشته ای هستی که تو یکی از بهترین ماهها مهمون همیشکی خونمون شدی دوست داریییییییییمممم خوش قدم مامان بوس

خب یکسری عکسا دارم که تو این روزها یک خاطره شده 

اینگاری این حس عرفانی به شما عزیز هم دست داده همش یه روسری یا شال میخوای از من که بندازی سرتو راه بری یام که نماز بخونی قوربونه این چهره  نازت برمممممبوس

حیف از نماز خوندنات ندارم بیشترشم موقعیه که من میخوام نماز بخونم سریع هر کاری داری میذاری کنار و میدویی پیشمو روسری میخوای کنارم می ایستی نماز میخونی که منم در حین نماز خوندن گاهی اوقات خندم میگیره و لذت میبرم امیدوارم خدا ببخشه دیگه کاریش نمیشه بکنم خوشمزه
اینجام که داری تی وی نگاه میکنی بوس

خداروشکر میوه خوردنت مثل روال قبل خوبهجشن 

توی تنقلات هم به پسته بیشتر علاقه داری و گردو کشمش که قبلا دوست داشتی کمتر شده  

اینجا کل پسته ها رو خوردی و کشمش و گردوها مونده گه گداری میای یه دونه میزاری دهنت

دخملیمون هنوز تو توهم شماله و با سطلش مشغول بازی خنده

مثلا داری ماسه میریزی داخل سطل 

اینجام داری بر میگردونی ... جالبش اینه که خرابشم کردیزیبا

قوه تخیل بچه ها واقعا دیدن داره من که بعضی اوقات بدون اینکه چیزی بگم محو تماشات میشم 

اینجام الینا خانوم بر گرفته از فیلمهای تی وی اسلحه برداشته و ....عینک

تو این روزها یه سرگرمیهای جدیدی با دخملی روبه راه کردیم که جذاب هم هست واسش مخصوصا در حین چسب زدن.

در حین درست کردن دخملی میگه شما  گیچی کن منم چسب میزنمزیبا

انشاا... پست بعدی با یه جشن کوچولو از تولد قمری دخملی میایم محبتبای بای



موضوع : خاطرات یه دخمل ناز

نوشته شده در تاريخ 12:29 | دوشنبه 16 تير 1393 توسط مامان الینا جونی

روزهای زندگی ام گرم میگذرد با تو ،به گرمای لحظه هایی که تو در آغوشمی
با تو گرم هستم و نمیسوزد عشقمان، ای خورشید خاموش نشدنی
همچو یک رود که آرام میگذرد،عشق ما نیز آرام میگذرد و تویی سرچشمه زلال این دل

میدانم همیشه همینگونه که هستی خواهی ماند،مثل یک گل به پاکی چشمهایت،به وسعت دنیای بی همتایت
همنفسمی، ای که با تو یک نفس عاشقم

همزبانمی، ای که با تو یک صدا برایت احساسات عاشقانه ام را میگویم

چه بی انتهاست قصر عشق تو و من چه خوشبختم از اینکه اینجا هستم ، در کنار تو

تویی که برایم از همه چیز بالاتری 
میخوانمت تا دلم آرام بماند

 



موضوع : برای دختر نازم

نوشته شده در تاريخ 1:25 | سه شنبه 10 تير 1393 توسط مامان الینا جونی

سلاممم سلامی گرم به دختر گلممممم و دوستای مهربونمون 

تابستونه گرمم از راه رسیده و حسابی داره تو این روزها خودنمایی میکنه واییییییییییی که چقدر گرمه هوا و منم چقدر بیحال خواب آلود همین که میری بیرون یه جایی بازاری چه میدونم گشتنی اینقده میسوزی و خیس میشی که از هر چی بیرون رفته بدت میاد و ترجیح میدی تو خونه باشی و از باد کولر بی نصیب نمیونی حتی برای دقایقی.. منم که بدجور گرمایی شدم نمی دونم نه تحمل هوای خیلی سرد رو دارم نه گرم کلا تو یک کلام عصبی و کلافه  میشم خسته

بگذریم محبت 4/4 محبتبه یادموندنی ترین روز زندگی من و بابایی هم رسید  و وارد نهمین سال ازدواجمون شدیم وای خدای من چقدر زود گذشت 8 ساله که من بابایی با هم ازدواج کردیم و  روز عقدمون رو هر وقت یادم میاد یه حس عجیبی بهم دست میده روز استرس روزی که هم خوشحالی از اینکه میخوای اونی که دلت و عقلت گفته آره رو  برای ادامه زندگی مهر تایید بزنی و هم استرس که آیا درست بوده یا نه واقعا روزی مملو از احساسات خاصیه امیدوارم تو هم تجربه کنی دختر قشنگم روزی رو که انشاا... برات پیش میاد روزی که بزرگترین روز زندگیت میشه و امیدوارم بهترین کس رو انتخاب کنی و خــــــوشبخـــــتی رو با تمام وجودت حـــــــــــس کنی 

خدارو هزاران مرتبه شکر که منم به این حس رسیدم نمی گم هیچ مشکل و موردی بینمون نبوده و پیش نیومده نه ولی همیشه از خدا خواستم مشکلات به شیرینی زندگیمون غلبه نکنه و این شیرینی و همدلی مون باشه که غالب بر همه چیز باشه و اینکه هرچه بگذره و به تعداد سالهای زندگیمون اضافه میشه به تجربیات شیرین و درستی برای ادامه اش برسیم امیدوارم بازهم خدا یاریمون کنه متنظر

یه خاطره به یادموندنی هم از سالگرد ازدواجمون پیش اومد که گفتنش خالی از لطف نیست 

اونم چه لطفی که برمی گرده به تیم ملی فوتبالمون خنده

بله 4/4 بازی حساس ایران و بوسنی بود و با اون بازی دلچسبی که با آرژانتین داشتن بدون برو برگرد گفتیم برده ایران خلاصه که همون روزش من چیزی نگفتم ببینم بابایی چیزی میگه یا نه جشن دیدم نه بابا جای امیدواری هست و بابایی تبریک رو گفت و منم خندونک اینشکلی شدم بعدش منم با اطمینان کامل گفتم شب که بازی رو بردیم میریم بیرون هم شادی میکنیم و میریم سمت طرقبه و خوش گذرونی چشمک

تا اینکه بازی فوتبالمون چیزی رو پیش آورد که فکر میکنم کل مردم ایران رو شکه کرد منم که با اون برنامه ریزیم درست اینشکلی شده بودم تعجب کچل خلاصه ساعت 11/30 که بازی تموم شد منو بابایی دپرس شده بودیم حسابی و دیگه حوصله چیزی رو اصلا نداشتم و خوابیدن رو به هر چیزی ترجیح دادم خواب آلود

خدارو شکر یه کاری داشتیم رفتیم بیرون ساعتای 6  یه جا بستنی های معروفی داره علی الحساب خوردیم تا شب بعد از فوتبال بریم و بقیه که ... وگرنه بدجور دلم می سوخت که سالگرد ازدواجمون بی هیج گذشت ...

اینم از خاطره جالب سالگرد امسالمون در تیر ماه گرممممچشمک ولی خودمونیم عجب ماهی هم ازدواج کردیما خجالت گرمترین ماه سال ...

به امید روزهای شیرین و گرم پیش رو محبت

 

 

                      

 



موضوع : مناسبتها

نوشته شده در تاريخ 13:48 | شنبه 7 تير 1393 توسط مامان الینا جونی

سلامممم خوشگلم سری دوم عکسای سفری که خیلی بهت خوش گذشت رو اومدم بزارم

صبح روز بعد همین که صبحونه رو خوردی سلطلتو برداشتی و گفتی مامان بریم

 



ادامه مطلب...
موضوع : خاطرات یه دخمل ناز

نوشته شده در تاريخ 23:19 | سه شنبه 27 خرداد 1393 توسط مامان الینا جونی

سلامممم ما اومدیم با عکسای پر خاطره از سفرمون

 

   

جشن



ادامه مطلب...
موضوع : خاطرات یه دخمل ناز

نوشته شده در تاريخ 23:56 | شنبه 24 خرداد 1393 توسط مامان الینا جونی

سلاممم  به دوستای گلمونو گل دخملمون

یه چند روزی رفته بودیم به دیار سرسبز و با طراوت شمال و با کلی عکس از دخملیییی برگشتیم خوب بود مخصوصا واسه دخملیییییییی کلییییی بازی کرد

تا جایی که دیگه با کمبود انرژی مواجه میشد گیج 

حالا سر فرصت میام تمام عکسارو میزارم 

تا بعد محبت

 



موضوع : خاطرات یه دخمل ناز

نوشته شده در تاريخ 16:52 | پنجشنبه 22 خرداد 1393 توسط مامان الینا جونی

سلام به دختر عزیزم و دوستای گلمون

دختر عزیزم دیگه داره مثل بلبل صحبت میکنه بعضی اوقات چنان شیرین و خوردنی میشه که نگو و بعضی اوقات هم حرصصصصص در میاره بدجور مثل طوطی شده هر چی بشنوه میگه و تکرار میکنه موندم چیکار کنم میبرمت بیرون یا خونه کسی اگه چیزی رو که نباید بشنوی رو بشنوی کارم دراومده است تا بخوام از زهنت ببرم بیرون یام همینطور حرکتی چیزی رو اگه ببینی دیگه یه طورایی با خودم میگم اوه اوه بیچاره شدم رفت و کارم دراومده تا بخوام که جزء رفتارت نباشه خلاصه که فکرم بدجور مشغوله که این دوران حساس رشدت چطور میگذره راستش نگرانم ولی وقتی فکر میکنم با خودم میگم هر چی حساس بشی بدتر مبشه و به چیزای خوب سعی کن فکر کنی خلاصه که رفتم تو فکر خرید یه تعداد کتاب آموزشی واست تا چیزهای بهتری یاد بگیری و ازچیزهای که میشه گفت خوب نیست دورتر شی

این همون کتاباییه که خیلی بهشون علاقه داری به سبک شعره و خیلی استقبال کردی و هرکد.ومشو در عرض دو تا سه روز کامل حفظ شدی 

 

 

 

 یه طورایی واسه خودمونم سبکش خیلی شیرینه

میشینی ورق میزنی و میخونیشون از روی شکلها حفظ شدی شعرای هر صفحه رو بوس



ادامه مطلب...
موضوع : خاطرات یه دخمل ناز

نوشته شده در تاريخ 15:48 | دوشنبه 5 خرداد 1393 توسط مامان الینا جونی

سلاممم به دوستان گل و جوجه ناز خودمممممممم

جوجه ناز که میگم از اون جهته که وقتی میای تو بغلم چنان ناز میکنی که دلم واست غش میره و جیک جیک کردناتم که به اوجش رسیده چنان دیگه داری صحبت میکنی که بعضی از کلماتشم نا مفهوم ولی بااعتماد به نفس کامل میخوای تند تند مثل ما صحبت کنی در کل خیلی شیرینی و دلنشین عزیزکمممممممممم

جوجه نازم خودش یه جوجه داره که حس مادری رو بدجور داره روش اجرا میکنه فرشته



ادامه مطلب...
موضوع : خاطرات یه دخمل ناز

نوشته شده در تاريخ 17:19 | دوشنبه 29 ارديبهشت 1393 توسط مامان الینا جونی

سلام به نازنینم سلام به فرشته معصومم که 33 ماهه شده 

33 ماه با هم بودنمون مبارک 

3 ماه دیگه 

3 سالت تموم میشه 

و فرشته نازم خانوم تر و عاقل تر از قبل میشه 

عزیزم بدون که خیلی دوست داریم و عاشقتیم بوس بغل

                                     



موضوع : مناسبتها

نوشته شده در تاريخ 21:08 | پنجشنبه 25 ارديبهشت 1393 توسط مامان الینا جونی

بابای عزیزم 

پشتم به تو گرم است. نمی‏دانم اگر تو نبودی، زبانم چطور می‏چرخید، صدایت نزنم!
راستش را بخواهی، گاهی، حتی وقتی با تو کاری ندارم، برای دل خودم صدایت می‏زنم؛ بابا!
آن‏قدر با دست‏هایت انس گرفته‏ام که گاهی دلم لک می‏زند، دستانم را بگیری.
هر بار دستانم را می‏گیری، خیالم راحت می‏شود؛ می‏دانم که هوایم را داری و من میان ازدحام غریبی، گم نمی‏شوم و تو هیچ وقت دستم را رها نمی‏کنی... .

همسر عزیزم 

با تو، باران بهاری‏ام را پایانی نیست و بی‏تو، پرنده‏ای آشیان گم‏کرده در جاده‏های پاییزم.
تو که هستی، پنجره، با بال‏هایی گشوده از آفتاب، باغچه را مرور می‏کند. با تو، نفس‏های مادرانه، تیررس اضطراب و تشویش را مجال نمی‏دهند.
آجر به آجر، ساخته می‏شوم؛ وقتی پناه دست‏های امنت، موسیقی مهربان عشق را به ترنم می‏آیند.
بی‏تو، بن‏بستی می‏شوم در هزار توی رنج‏های خویش.
بی‏تو، شکوه جهان، ویرانه‏ای است مسکوت و بی‏هیاهو.
می‏ستایمت که رونق کوچه‏ های سردسیر وجودم هستی؛ آن‏چنان که آفتاب، رگ‏های سپید قطب را.

زیبایی عشق، پاکی صداقت، اوج مهربانی و نهایت آرامش همه در کنار تو برایمان معنی پیدا کرده است.

امیدوارم سایه مهر و محبت تو پیوسته بر سرم باشد و همیشه در پناه خداوند منان در کنار هم باشیم.

همسر عزیزم از وقتی خانه عشقت پناهگاه خستگی ام شد،اندیشیدم که الهه عشق بهترین را نصیب من کرده است.

روزت مبارک.

 

 

 



موضوع : مناسبتها

نوشته شده در تاريخ 14:31 | سه شنبه 23 ارديبهشت 1393 توسط مامان الینا جونی

سلام به دوستای گلمون و دختر نازنینم 

روزهای شیرین بهاریمون همچنان میان و میرن و ما تا حالا رو میتونم به جرات بگم به خوبی استفاده کردیم خداروشکر خیلی عالی بود و تا تونستیم نهایت استفاده رو کردیم 

19 اردیبهشت هم اومد و رفت و مامانی یک سال بزرگتر شد امیدوارم و از خدا میخوام که یکسال ازت دور نشده باشم آخه بعضی از مامانا همین که سنشون به مرور میره بالا فاصله شون با بچه ها شون بیشتر بیشتر میشه 

و جای محبت و درک با توقع و ... عوض میشه (البته میگمابعضیاشون اکثرا همونین که بایدباشن)

ومن میخوام تا آخر همونی باشم که تو از یک مادر انتظار داری همیشه بهت نزدیک و نزدیک تر بشم (ارتباط دل و قلب) و حرفای دلت رو فقط فقط برای  خودم بیاری منم تمام سعیمو میکنم که رابطمون فراتر از مادر و دختری باشه و مثل دوتادوست باشیم باهم گلممممممم 

آمین محبت

شب تولدم بابا جون ازم پیشنهاد یه جایی واسه شام رو خواست منم جایی رو که دوران مجردی و نامزدی خاطرات شیرینی ازش داشتم رو پیشنهاد دادم 

تو مسیر خیلی عالی بود خوش گذشت بابایی آهنگای مورد علاقه اش رو گذاشته بود و  لب خونی میکرد کلی خنده دار بود میگفت امشب شب توا این آهنگارو من واست میخونم  خندهخجالت

وای همین که رسیدیم (پیتزا پونک)بر خلاف تصورم خیلی شلوغ و هر کی هرکی شده بود اصلا خوشم نیومد و زیاد خوش نگذشت الینا هم تا تونست حرص داد خسته

وقتی نوشابه میبینه از خود بیخود میشه بچه خواب آلود

          



ادامه مطلب...
موضوع : مناسبتها

نوشته شده در تاريخ 1:06 | سه شنبه 23 ارديبهشت 1393 توسط مامان الینا جونی

سلامممم به دوستای گلمونو دختر نازمممممم

یه روز داشتم آلبوم عکسامو  نگاه میکردم که یکی از عکسای دوران کودکیم نظرمو جلب کرد ...

آره عزیزم یکی از علاقه های شدیدت اینه که کیف پول مامانی و بابایی رو که غافل شدن یه لحظه ازش به چنگ بیاری و هر چی که داخلشه رو به معنای تمام تار ومار کنیییییی

که با دیدن این عکس فهمیدم که شما مقصر نیستی و یک علاقه ژنتیکیه درسخوان

من 29 سال پیش در چنین روزیمتنظر

و شما در همین روزها سکوت

محبت



موضوع : خاطرات یه دخمل ناز

نوشته شده در تاريخ 22:50 | چهارشنبه 17 ارديبهشت 1393 توسط مامان الینا جونی

سلاممممم 

سلامممم به همه دوستای گلمون انشاا... که دلاتون بهاریه و اینروزا دارین لذت میبرین از هوای بارونی و پاک من که بدجور سرمستم آخه متولد اردی بهشت مو کلی دارم لذت میبرم هر لحظه که هوا ابری میشه و بارونی با یک لیوان چای در تراس کلی حال میکنم خواهرررررررررر

به همسری گفتم تا جایی که امکان داره تو خونه نباشیم اینروزا و شده یه خیابون گردی آخه هوای پاک و تازه رو حیفه از دست داد ... همسری که صبحا میره ورزش پارک نزدیک خونه و کلی لذت میبره من باید خونه باشم چون الی عسل خوابه و نمیشه باهاش برممم مژه

ولی در کل خیلی دوست داشتم صبح ها برم  یه دوری تو پارک بزنم و هوای پاک رو استنشاق کنم دیگه چه روزی شود اونروز ...متنظر

خب میریم سراغ عکسای زیبای بهاری 

الینا خانوم و استخر توپ... دخملی هر وقت میره استخر توپ اینشکلیهخندونک

این عکساتو خیلی دوست دارممممممممبغلبوس

              

                    



ادامه مطلب...
موضوع : خاطرات یه دخمل ناز

نوشته شده در تاريخ 9:34 | چهارشنبه 10 ارديبهشت 1393 توسط مامان الینا جونی

سلامممممممم

سلام به همه مامانای ناز و دوست داشتنی ... انشاا...که همه شارژ روحی شدید دیگه خوشمزه چشمک روز هممون مبارکککککککککککککککماچ

  

       

 

مام با کلی تاخیر اومدیمو حسابی به این موضوع مهمه زندگی بالا و پایین داره و ....  ایمان آوردم اساسی.. آخه موردای پیش اومد که گفتن داره

الینای نازنینم مهد رفتن رو نپذیرفت و با احساس بد و دلتنگی وجدایی داشت اذیت میشد مربیان مهد میگفتن این موارد عادیه و به مرور بهتر میشه و میپذیره اما آخه تاکی نمی تونستم دلهره هاشو از لحظه آماده کردنش تا رسوندنش و گریه و بی تابی  موقع جدایمونو .... ببینم به امید روزی که ....

 با این که جدا بودن از من رو عادت داشت ولی به هیچ عنوان نمی تونست مهد رفتن رو بپذیره خودمم مونده بودم چرا ؟؟ حتی روزهای عید که میرفتیم عید دیدنی مدام احساس میکرد میخوایم بذاریمش و بریم چنان میچسبی دبهمون که نکنه ازمون جداشه روزهایی هم که تو خونه بودیم همین که یادش میومد با  اون زبون شیرینش میگفت نی خوام برم مد کودک من و بابام به هم نگاه میکردیم و میرفتم تو فکر که چکار کنم خدایا؟؟

 

حتی بچه بخاطر دلهره آشفتگیش کم غذا ترم شده بود و خیلی لاغر شد ...

همه اینا منو خیلی اذیت میکرد اما مونده بودم آخه دوهفته ای از کارم میگذشت و یه سری آموزشا تمومو عملا باید کارمو شروع میکردم از اونورم فکر الینا و مهد نرفتنش و احساس بد جدایی بدجور عذابم میداد تا اینکه مهدش رو عوض کردم یکی دو روز اول خیلی خوب بود ولی باز دوباره موقع آماده شدنو پیاده شدن از ماشین با کلی نا آرومی و آشفتگی بچه رو برو میشدم فقط از خدا میخواستم کمکم کنه آخه واقعا بین دو راهی مونده بودم از اونور مسولیتهای رو پذیرفته بودم از این ور یه مسولیت مهم داشت به مشکل میخورد واقعا کلافه بودم ولی سعی میکردم به هم دخالتش ندم تا خدا دیگه یه راحی رو واسم بذاره .

مامانم بنده خدا یه روز که تو ماشین جای مهد بی قراری میکردی نمیومدی پایین زنگ زد و گفت دیگه نمی خواد ببریش مهد و بیارش پیش خودم هم خوشحال شدم هم نگران از اینکه شاید اینم مدت کوتاهی باشه ولی تو اون لحظه بهترین راه بود سریع رفتیم خونه مامانمو از اونروز دیگه دخترکم مهد نرفت یه هفته مونده بود به سال نو 

تو این مدت دیگه پیش مامان جون بودی اما متاسفانه مامانم سردرد میشدنو این باعث شد کم کم به فکر ترک کار بشم دیگه چاره ای نبود هیچ اجباری هم نمی دونستم تابخوام ناراحتیت رو ببینم هر چند دوست داشتم ادامه بدم اما وقتی که لحظه سبک و سنگین میرسه مطمئنا این وجود نازنین تو که باید سنجیده بشه تا هر چیز دیگه خلاصه با تموم این برنامه ها رفتم صحبت کردم واسه مشکلاتم اما قبول نکردن و حداقل خواستن تا آخر ماه برم که 31 فروردین روز آخر کاریم بود درست روز مادر 

وقتی بابا جون و شما اومدید دنبالم کارای تسویه خداحافظی رو که انجام دادمو اومدم تو ماشین با حالی گرفته و دپرس ... باباجون گفت الینا به مامان  بگو چی میخواستی بگی الینا هم با اون زبون شیرین کودکیش اولین تبریک قشنگش رو گفت مامان جون روزت مبارک کلی انرژی گرفتمو روحیه ام عوض شد همسری هم با شاخه گل و هدیه خوشحالم کرد و ماشین رو روشن کرد و دیگه برای همیشه از محل کارم خداحافظی کردم اومدیم خونه ....

چه روزهای رو پشت سر گذاشتم روزهایییی مملو از تجدید خاطرات شیرین دوران قبل ازدواج که شاغل بودمو  شیرینی های خاص خودشو داشت اون احساس استقلال اعتماد بنفس نمی دونم یه حس عجیبیه خیلی خوب بود ...بعضی موقع ها ما مامانا احساس میکنیم که دیگه اون روزهای شیرین گذشت و در این دوران جز فکر کردن به مسولیتهای خونه و بچه به چیز دیگه ای نباید فکر کرد ولی واقعا لازمه برای شارژ روحیمونم که شده حداقل گریزی زد و فارغ از دغده ها برگردیم به اون دوران راستش ناخواسته و خیلی اتفاقی منم دوماهی یه گریزی زدم واقعا که عالی بود الان که فکر میکنم واقعا روحیه ام احتیاج داشت واقعا شارژ شدم کلی این دوماه رو انرژی گرفتم هرچند یه روزای سختی واسه مهد رفتن الینا داشتم اما همین که وارد شرکت میشدمو مشغول کار سعی میکردم چیزی رو به چیزی ربط ندم (نا گفته نماند که در طول روز تماسهایی هم با مهد میگرفتم که حال روحیش رو بپرسم میگفتن که خوبه و داره بازی میکنه )خلاصه که این سر کار رفتن منم یه طورایی مصلحت بود یک توفیق اجباری 

 

 قلب

 

 



موضوع : مناسبتها

نوشته شده در تاريخ 12:01 | سه شنبه 2 ارديبهشت 1393 توسط مامان الینا جونی

سلام به دختر نازم و دوستای دوست داشتنیمون

 روزهای بهاری برای من ازبهترین روزهاست به باباجون میگم این فصل فصل منه و کلی با روزاش انرژی مثبت میگیرم من عاشق بهارم آخه متولد بهارمو خیلی بارون و سرسبزی رو دوست دارمو همیشه حسرت زندگی در حوالی شمال کشور رو دارم نمی دونم شاید یه روزی قسمت شد خیال باطل

خلاصه که دارم از تک تک این روزها نهایت لذت و استفاده رو میبریم با دخملیمون البته. هر روز دیگه برنامه پارک رفتنش ردیف شده و دیگه خوشحال سرحال در انتظار رسیدن روز بعد میمونه که دوباره بره پارک و باباجونش بندازش تو استخر توپو کلی ذوق کنه خوشمزه

یه عکسایی هم از ملوسم میذارم تا به یادگار بمونه ماچبغل

منتظر اومدن خاله جونیها از سفر 

بالاخره رفتیم آتلیه تا یه عکس خونوادگی که یه مدتیه قرار بود بریم رو بگیریم. حیفم اومد از دخملی عکس نگیریم .. کلی ماجراداشت این عکس گرفتنتچشمک

 



ادامه مطلب...
موضوع : خاطرات یه دخمل ناز

نوشته شده در تاريخ 7:26 | شنبه 16 فروردين 1393 توسط مامان الینا جونی

سلاممممممممم به تمام دوستای گلممممممممممممممم 

سال نو رو به همتون تبریک میگممم

انشاا............ که سال پیش روتون سالی مملو از عــــشــــــــــــــق باشه

که به همراهش پاکی صداقت آرامش شادی سلامتی ... رو به ارمغان میاره

آمیننننننننن 

سالی که بر ما گذشت هم سالی خوب بود هر چند تلخیهای رو به دنبال داشت اما خوشیییییییی هاش بیشتر بود و خدارو سپاس برای تمام تلخیها و خوشیییییی ها

خدایا تو رو سپاس برای تمام داده ها و نداده هایت 

خدای عزیز امیدوارم در این سال هم همانند سالهای قبل حضورت در کنارمان حس شود یا بهتر بگویم لمس شود قلب

یه تعداد از عکسای شیرینمم هست که مربوط میشه به هفته های اخیر که به ترتیب میذارمممبغلماچ

اینجا رفته بودیم کنسرت موسیقی سنتی که شما هم خیلی خوشت اومد ومتعجب نگاه میکردی و

 موقع تشویق کلی دست میزدی و خوشحال بودی

اینجا هم که طرقبه است جمعه آخر سال بود با کلی بارون و برف که تو مسیر میومد رفتیم و خیلی خوش گذشت 

 

بغل

موقع برگشت رفتیم گلخانه های اطراف و گلدون بخریم که شما رو اینجا نشوندیم  آقای فروشنده باهات صحبت می کرد و میگفت خوبی عمو و شما رو کردی به ما و  گفتی عمو نیست آقاست ما کلی خندیدیم خنده

قلبو  هفت سین در ویلاژ توریست

خدارو شکر آینده نگریم به دردم خورد و یک ماه و نیم به سال جدید شروع کردم به گشتن واسه لباس عیدت  کلی بازارارو گشتم تا یه لباس ناز واسه عید دخملی بگیرم که خوشبختانه از یه مدلی خوشم اومد و گرفتم الان که فکرشو میکنم کلی واسه خودم ذوق میکنم که چه خوب شد زود اقدام کردم وگرنه حدود یه ماه آخر اصلا وقتی نداشتم واسه این کارا و دختر نازم لباس عیدش عجله ای میشد و نچسب 

اینم از لباس عید سال 93 دخترم که از یک ماه و نیم قبل سال نو تو کمدش آماده بود خوشمزه

به شادی و خوشی بپوشی گلمممممممممماچبغل



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 9:59 | جمعه 15 فروردين 1393 توسط مامان الینا جونی

سلاممممممم به دختر عزیزم 

و سلاممم به دوستای گلللللللللل

دو هفته ای هست که سخت مشغول اتفاقای خوب شدیم که هم شیرین بود و یه کوچولو سخت 

از روز قبل از شروع این اتفاقات میگم

چهارشنبه بود بعد از انجام کارای روزمره خونه یه طورایی بی حوصله نشسته بودم روبروی تلویزیون  niniweblog.comکه یه روزنامه چندروز پیش نظرمو جلب کرد. برداشتمشو شروع به خوندن و ورق زدن تا اینکه به یه آگهی استخدامی شرکت بازرگانی بزرگ و معتبر چشم افتادniniweblog.com که درخواست همکاری چند نفرخانم رو داشتند 

گوشی رو برداشتمو زنگیدم شزوع به پرسش و پاسخ از طرف مقابل (که بعدا متوجه شدم ایشون مدیر اونجا بودنو من هر چی دلم خواسته بود سوال کرده بودمو.... بماند) خلاصه بعد از صحبتها و اعلام حدود 7 سال سابقه کاری ایشون خواستن niniweblog.comکه حضوری برم اونجا واسه صحبتهای نهایی 

یه لحظه شوکه شدم الکی الکی داشتم استخدام میشدم خیلی واسم غیر منتظره بودniniweblog.com البته نا گفته نماند که قبل از اون جریان سه ماه گذشته تصمیم داشتم کم کم اقدام کنم و از بیکاری دریام یا یه کوچولوی دیگه داشته باشیم یامن یه جا مشغول بکار شم آخه از یه شکل بودن روزهام اصلا خوشم نمیاد و احساس میکنم زندگیم جریان نداره .... تا اینکه اون جریان پیش اومد و خواست خدا نبود دیگه واسه این یکی خواسته باید کم کم دست بکار میشدم که اتقاقی درست شد خداروشکر...

زنگ زدم به بابا جونو جریان رو گفتم و خواستم زودتر بیاد تا با هم بریم آخه ساعت 4 وقت مصاحبه داشتم  بابایی اومد و شما رو بردیم خونه مامان جونو رفتیم

از همون شرکتایی بود که دوست داشتم بزرگ بروبیا و عالیniniweblog.com

اول از همه وجود شمادخترعزیزم رو بیان کردمو خواستم که نیمه وقت باشم آخه ساعت کاری شرکت ازصبح ساعت 7:30 بود تا 7  8 بعداز ظهر به علت وجود تراکم شدید کاری که نزدیک سال جدیدم هست و...

که بعداز 1 ساعت و نیم صحبت و هماهنگ کردن مدیر با مسئول قسمت قرار شد از ساعت 10:30 برم تا 30 :6 بعد از ظهر (حداقل 8 ساعت رو باید برم)

خوبی این زمان بخاطر اینه که صبح مجبور نمی شم از خواب نازبیدارت کنم واسه بردنت به مهد خودت 8:30 دیگه بیداری و بعد از خوردن صبحانه و یه سری کارا  10 میریم مهد یه دوساعتی بازی میکنی نهارتو میخوری 2و 3 ساعت رو بخوبی میخوابی کلاً  5  6 ساعت میشه که پیش هم نیستیم .

 

خلاصه همه چی بخوبی پیش رفت و از شنبه 12/3 رسما ً شاغل شدم مژه

هفته اول رو میبردمت خونه مامان جون و این هفته رو دختر خوشگلمو میبردم مهد  (بماند که چقدر دنبال یه مهد خوب گشتیم با باباجون که خدارو شکراونم بخوبی پیش رفت و راضیم )

 تصمیمی هم که واسه مهد گذاشتنت داشتم به خوبی عملی شد و با رفتنت تو این ساعتا خوب سرگرم میشی و چیزای خوب یاد میگیریبغل

  ناگفته نمونه که یه خورده چون با فضای جدیدی داشتی آشنا میشدی یه خورده سخت بود واست ولی کم کم داری عادت میکنی من ساعت 10 میبرمت یه چند دقیقه ای میشینم  و بعد 10 ربع میام بیرون و سریع میگازمniniweblog.com تا 30 :10 برسم محل کارم باباجون ساعتای 3 یا 4 میاد دنبالت روزای اولم تا1:30 2  بودی کم کم ساعت بودنت تو مهد بیشتر میشه که دل زده نشه گلمniniweblog.com

 

 

نهارتم خوب داری میخوری niniweblog.comاینروزا  واست هر چی که میذارم مربیت میگه خوب میخوری آخه با بچه هایی و این باعث میشه بهتر غذاتو بخوری 

طی صحبتهایی که با مربیت داشتم شعر niniweblog.comو نقاشی و بازیهای خوب یاد میگری که از این بابت هم خیلی خوشحالم 

آخه حیف بود روزهای خوبمونو یه شکل و تکراری  طی کنیم خوشگلم niniweblog.com

به امید روزهای بهتر قلب




موضوع :

نوشته شده در تاريخ 7:02 | جمعه 16 اسفند 1392 توسط مامان الینا جونی

      

 

امروز هر چقدر بخندی و هر چقدر عاشق باشی
از محبت دنیا کم نمیشه پس بخند و عاشق باش
امروز هر چقدر دلها را شاد کنی
کسی به تو خورده نمیگیره پس شادی بخش باش
امروز هرچقدر نفس بکشی
جهان با مشکل کمبود اکسیژن رو به رو نمیشه
پس از اعماق وجودت نفس بکش
امروز هر چقدر آرزو کنی چشمه ی آرزوهات خشک نمیشه پس آرزو کن
امروز هر چقدر خدا را صدا کنی خدا خسته نمیشه
پس صدایش کن
او منتظر توست
او منتظر آرزوهایت
خنده هایت
گریه هایت
ستاره شمردن هایت
و عاشق بودن هایت است
امروز امروز است



موضوع : پند و اندرزها

نوشته شده در تاريخ 7:52 | چهارشنبه 14 اسفند 1392 توسط مامان الینا جونی

سلام به دختر نازممم 

و سلام به دوستانی همچون گــــــــــــل قلب

دختر ناز و شیطونمون کنار لبش سمت راست وقتی چراغ و خاموش کردم گفتم بخوابیم شیطنطش گل کرد و تو تاریکی اینور اونور میدویید که خورد به تخت و کبود شد الهی بمیرم که میدونم خیلی دردت اومد ولی از اونجایی که عادت نداری زیاد گریه کنی و سریع تمومش میکنی احساس کردم محکم نخوردی ولی فرداش یه جای کبودی دیدم که خیلی دلم کباب شد مامانی رو ببخش عزیزم نباید زود چراغ رو خاموش میکردمناراحت

نگاه  عاشقانه دختر عموها به هم خوشمزه

وقتی تایپ میکنم با دقت نگاه میکنی و دوست داری انجام بدی 

اینم نمونه ای از تایپ الینایییییییییییی

با ذوق و شوق دوبسته کارامل درست کردم اما پدر و دختر زیاد خوششون نیومد و زیاد نخوردن و همش موند بیخ ریش خودمممممممهیپنوتیزم

فقط و فقط ژله دوست دارن و بسسسسخوشمزه

رفته بودیم الماس شرق کلی از این محوطه خوشت اومده بود

بالاخره تلاشهای دخملمون به ثمر رسید و از خط و خطوط یه چیزایی دراومد که از دیدنش کلی ذوق کردممژهبغل

بغلماچ     19 /11 / 92

 

   

و حالا یه هدیه شیرین و دلچسب از دوست خوب و نازنینم المیرا جوووووون

امروز به دستمون رسید ممنوننننننننننننن گلم 

بخدا اصلا توقع نداشتم ولی با اصرار و داشتن یه یادگاری شیرین دیگه حرفی واسه گفتن نداشتم 

طبق اطلاع قبلی المیرا جونم امروز رو جایی نرفتم تا واسه تحویل بسته خونه باشم تا اینکه اومدو بازش کردم و واییییییییییییییی کلی من و الینا خوشحال شدیم و خوشحالی من دوبرابر شد از اینکه دیدم بالاخره الینا از یه دمپایی خوشش اومدو داره میپوشه و از خودش جدا نمی کنه 

 

قابل توجه المیرا جون

وقتی بردمش دست شویی شلوارخودشو خواستم بپوشم رفت دوباره این شلوار رو آورد و گفت نه اینو بپوش خوشمزه

موقعی هم که خواستیم بخوابیم دمپایی هاش تو حال بود رفت آورد گذاشت جلوی چشش بعد خوابید

حالا دیدی چقدر دوسشون داره

برای منم خیلی شیرین و دوست داشتنی هستن واقعا ممنون عزیزم یادگاری شیرینی واسه منو الیناست .

 

دوست داریممممممممممممم شدید الیمرا جونممممممممماچقلب



موضوع : خاطرات یه دخمل ناز

نوشته شده در تاريخ 9:10 | دوشنبه 28 بهمن 1392 توسط مامان الینا جونی

روزهای زندگی ام گرم میگذرد با تو ،به گرمای لحظه هایی که تو در آغوشمی
با تو گرم هستم و نمیسوزد عشقمان، ای خورشید خاموش نشدنی
همچو یک رود که آرام میگذرد،عشق ما نیز آرام میگذرد و تویی سرچشمه زلال این دل
ساعت عشق مان تمام لحظه های زندگیست ،ثانیه هایی که پر از عطر و بوی عاشقیست
میدانم همیشه همینگونه که هستی خواهی ماند،مثل یک گل به پاکی چشمهایت،به وسعت دنیای بی همتایت
هوای تو را میخواهم در این حال دلتنگی،امواجی از یاد تو را میخواهم در دریای خاطره های به یادماندنی
همنفسمی، ای که با تو یک نفس عاشقم
همزبانمی، ای که با تو یک صدا برایت احساسات عاشقانه ام را میگویم
حرفی نمانده جز سکوت بین من و چشمانت، که در این سکوت میتوان یک دنیا عشق را خواند
چه با شوق میخوانم چشمانت را و چه عاشقانه گرفته ایم دستهای هم را
گفتی دستهایم گرم است، گفتم عزیزم این چشمهای تو است که مرا به آتش کشیده است
همه ی دنیا فریاد عشق ما را شنیده است،هنوز هم نگاهم به نگاهت دوخته است،
چقدر قلبت زیباست...
چه بی انتهاست قصر عشق تو و ما چه خوشبختیم از اینکه اینجا هستیم ، در کنار هم
تویی که برایمان از همه چیز بالاتری و از همه کس عزیزتر
میخوانمت تا دلم آرام بماند

 

 

 دو نیم سالگیت مبارکککککککککککک خوشگل مامان 

                           

                                     

    ماهگیت مبارکککککک عسلممممممممممممممم

 




موضوع :

نوشته شده در تاريخ 13:58 | چهارشنبه 23 بهمن 1392 توسط مامان الینا جونی

سلام سلاممممم به همه دوستای گلم

و سلام به دخمل شیرینم

آخخخخخخخخخخ که چه روزهایی داشتیم گرم و سررررررددد پر مشغله

گرم از اون جهت که واقعا دیکه داشتیم از همه چی ناامید میشدیم وسط زمستونی اینگار نه اینگارکه از برف و سردی خبری باشه به حدی که بین روز از شدت گرما بخاریهارو خاموش میکردم و دخملی همش میخواست لباساشو در یاره و بارکابی راه برهمژه

یه روز هم که واسه شادی دخملی رفتیم پارک و کلی خوشحال بودی و  سرسره بازی کردی هوا هم که  بهاری بود به قول مامان یکی از بچه های توی پارک موندیم خوشحال باشیم یا ناراحت از اینکه هوا خوبه و میتونیم بیایم بیرون و بچه ها یه دلی از عزا دریارن یام که ناراحت که مثلا وسط زمستونیم و خبری از سردی و برف نیستمتفکر

  

بغل

یه روز خوب دیگه که با دخملی رفتیم مرکر خرید نزدیک خونه .. خانوم گل اصرار دارن که کیف پولم دستش باشه منم که دیگه باید کوتاه بیام خمیازه

 

تا اینکه هفته پیش وضعیت هوا واقعا همه رو غافلگیرکرد یه برف کم ولی با سوز و سرمای شدیـــــــــــــــدد وای که یادم میاد سرما تمام وجودمو میگیره طوری شده بود که به هیچ عنوان جرات بیرون رفتن از خونه رو ندداشتیم بعد از گذشت سه چهارروز متوالی یه خورده هوای خشک و سرد شکسته شده و کمکی بهتر شده وای که یه روز به خاطر تموم شدن مدت اعتبار گواهینامه ام رفتم اقدام کنم که مدت اعتبار  10 سالش تموم شده بود 10 سال بعدی رو باید تمدید میکردم بگذریم از اینکه چقدر زود گذشت ....خلاصه یه سری کارارو انجام دادم  چنان یخ زدم که تا شب احساس میکردم گرم نمی شم هر کار میکنم که طفلی باباجون دیگه یه رختخواب گرم و نرم کنار بخاری درست کردو.تا صبح تخت خوابیدم خیلی چسبید کم مونده بود برم تو بخاری از شدت سردی  خونه  وای گفتم سردی خونه تنم میلرزه اصلا گرم نمی شه و دخملی هنوز کوتاه نیومده واسه پوشیدن دمپایی و پاپوش ... حتی یه روز جوراب شلواری پاش کردم اولش خوشحال شد و گفت میخوایم بریم بیرون همین که فهمید خبری نیست از بیرون رفتن اصرار که دریار وقتی دید کوتاه نمیام زبل خانوم گفت جیشششششش دارم جیشششش تا اینکه سریع  دراوردم ولی نگو منو گذاشته سر کار وروجک شیطون خلاصه منم مجبور به پوشیدن روی  سرامیکا شدم با پتو یه طورایی خونمون شبیه مسجد شده ولی دیگه چاره ای نیست بالاخره باید یه کاری میکردم وگرنه دخملی که همکاری نمیکنه و خدایی نکرده سرما میخورد آخرشناراحت

اینم یه قسمتی از خونه پتو پیچمون نیشخند

 

نقاشی کردن دخملی دیگه به تصویر کیشدن میوه رسیده آفرین به دخمل با استعداد پر تلاشمقلب

 

یه روز سرد رو با خاله بازی شروع کردیم و الینایی از این فنجون و قوری که مامانم از سوریه که اون قبلنا رفته بودن داده کلی خوشحاله و سرگرم همش بهم میگه آب کن قوری رو واسم چای میرزه و تعارفم میکنهمژه

 

از دست شیطون بلا که یه چیزی ببینه باید انجام بده

آب میخوره داره قرقره میکنه مثلا گلوش درد میکنه خمیازه

الینا خانوم تازه بافنده هم شده ... وقتی میبینه چیزی میبافم میاد میگه مامانی چی میفافی منم مثلا میگم کلاه ...کلاه میفافی آفرین ... و میاد جلو به اصرار میل قلاب رو ازم میگیره که بده میخوام بفافم ماچ

سرعت دست دخملی رو داشته باشیدخوشمزهبغل

 اینروزا خیلی درگیر بودم سه چهار روز اول که از شدت سرما چسبیده بودم به بخاری وحال هیچی رو نداشتم روزهای دیگه هم همش بیرون بودم و یه سری کارای اداری و بانکی ... 

انشاا... به زودی پیشتون میام دوستای عزیزم دلم خیلی واستون تنگ شده قلبماچبغل



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 19:32 | پنجشنبه 17 بهمن 1392 توسط مامان الینا جونی

سلاممممممممممممم به دوستای گلللل

و سلام به دخمل ناززززززززززممم

انشاا... که حال همه خوبه و روزهای خوبی رو پیش رو دارید ما هم خدارو شکرخوبیم و یه طورایی کم کم درگیر خونه تکونی چشمک

یه سری از دوستان تعجب کرده بودن که چقدر زود شروع کردم که یکیش اعظم جون بود تعجب

آخه گلم با وجود یه دخمل شیطون مثل الینا که مثل جوجه ها هر جا میرم میاد دنبالمو هر کار که میکنم سریع میخواد انجام بده و  گذشته از این بنده خیلی آرام و با خونسردی کامل کارام رو انجام میدم واین امر باعث میشه یه خورده وقت کم بیارم واسه همین باید کم کم از حالا شروع کرد سالای قبل از دو سه هفته مونده بود شروع میکردم تا لحظه سال تحویل اینور واونور میدوییدم آخرشم اونطوری که دلم میخواست نمی شد دیگه تصمیم گرفتم امسال رو کم کم کارا روانجام بدم تا هم کارا به خوبی پیش بره و هم اون یکی دو هفته آخر رو فقط به کارای خودم برسم به قول بعضیا به قر و فر مون برسیم زبانخوشمزه

 

  چشمک چشمک چشمک 



ادامه مطلب...
موضوع : خاطرات یه دخمل ناز

نوشته شده در تاريخ 10:25 | چهارشنبه 2 بهمن 1392 توسط مامان الینا جونی

عزیزم 

برای همه خوب باش ...

آنکه فهمید برای همیشه کنارت خواهد بود

و آنکس که نفهمید

روزی دلش برای خوبیهایت تنگ خواهد شد.

 


 



موضوع : پند و اندرزها

نوشته شده در تاريخ 7:36 | پنجشنبه 26 دی 1392 توسط مامان الینا جونی

 سلام به دوستای گلمون

وسلام به عسلک خودم 

اینروزا هم که دیگه الینا جونیمون بدجور عاشق عروسکاش شده و خوشبختانه با این که دیر شروع کردی ولی جای بسی شکره این ارتباط برقرار کردن 

آخه یه طورایی توپ و وسایلای خونه جذبت کرده بود ولی این اواخر دیگه با ساراجونو  پیشی جونو بقیه عروسکات دوست شدی و همیشه هم میخوای که هر کاری میکنی تورو ببینن و میاریشون کنار خودت بغل

اینجا هم نهارتو خوردی و میخواستی بخوابی که پیشی جون رو هم آوردی 

 

 دیدی دارم ازت عکس میگیرم پشتتو کردی چشمک

 منم که از رو نرفتمو اومدم اینورنیشخند

 باز یه شیوه جدید الینایی سوال

درست دوسه روزه که الینا خانوم هوس کرده رو میز بخوابه متفکر

 تازه اینجا عسلک خودشو تحویل گرفته و حوله رو رفته برداشته انداخته تا گرم و نرمم باشه عینک ابرو

 یه کتاب دیگه هدیه باباجون واسه تشویق الیناجونی به غذاخوردن 

خیلی علاقه نشون دادی واسه این کتاب چون کتاب خوشمزه ای بود ولی بعد از سه روز به سرنوشت  کتابای دیگه گرفتار شدخمیازه 

 الیناجونه عاشق ژله 

 نوش جونت گلمممممممممممبغل

 عسلک یه هو نمی دونم چی شد بخارش زد بالا و لباسارو در آورد و بعد نشست به گیتار زدن خوشمزه

 این کیف رو هم از اضافه نخ ها بافتم مژه

 می خواستیم بریم بیرون گفتم چی بذاریم تو کیفت دیگه رفتی و هر چی دلت خواست رو آوردی خوشمزه

 

 تازه پیشی جون رو هم با اصرار میخواستی بذاری داخل که بهت گفتم نیگاه بزرگه نمی شه بره داخل که قبول کردی ابله

 

بغل ماچ 



موضوع : خاطرات یه دخمل ناز

نوشته شده در تاريخ 20:25 | يکشنبه 15 دی 1392 توسط مامان الینا جونی

سلام به دختر عزیزم که با اومدنش باعث شد حس مادرانه یا بهتر بگم حس عاشقانه یک مادر در من زنده بشه 

نمی گم قبل از تو فرشته عزیز عشق کسی در دلم نبوده و یا کسی رو به شدت دوست نداشتم نه من قبل از تو فرشته نازنین عاشق خانواده ام و بعدشم عاشق همسرم بودم 

اما این عشقی که میگم عشق به بچه ها بوده که اصلا نداشتمش یعنی اصلللللللللللللللللللللاً نا قهر

وای خدایا نمی دونم چرا اینطوری بودم اصلا از بچه ها خوشم نمی یومد هیییییییییییییچ حسسسسی نسبت بهشون نداشتم اصلا نمی فهمیدمشون وقتی الان فکر میکنم باورم نمیشه که من یه همچین حسی داشتم

چرا از این فرشته های ناز معصوم اینقدر فراری بودمو درکشون نمی کردم ..... نمی دونم ؟؟سوال

وقتی قبل از تو با باباجون در این مورد صحبت میکردم و میگفتم که اصلا از بچه ها خوشم نمیاد اولش یه حسی بدی بهش دست میداد ولی بعداً گفت شاید چون تو اطرافیان نزدیک بچه ای نداشتین حسی نداری من که شخصا بجه هارو خیلی دوست دارم و همینجوریش بچه های برادرا و خواهرام روخیلیییی دوست دارم چه برسه بچه خودمونوقلبقلبقلب

ولی من... دریغ از یک حسسسسسس قهر 

 

وای کافی بود یه بچه زیر یکسال تو یه جمع عمومی گریییییییه میکرد

اوه اوه  تو دلمممممممم چنان غررررررررر میزدم که نگوووووو

الان که یادم میاد خندم میگیرهخنده

واییییییییی چشه این ...  واسه چی ساکت نمیشه ... یکی نیست به این مامانش بگه تو که بچت گریه میکنه واسه چی میاریش اینجاها... بشین تو خونت دیگه .... وایییییییییی سرم درد گرفت ... اگه تا چند دقیقه دیگه ساکت نشه من میرم بیرون ....................

حسم بعد از فرشته نازنینم

وای عزیزم چی شدهقلب ..... جاااااانمممممممم عزیزمقلب... خدایا زودی مشکلش حل شه ....  قلب

یام که نق زدن بچه های سنین خودت

واییییییییییی چشه این... واسه چی انقدر وووول میخوره بشین سرجات دیگه 

چقدر لووووسه این بچه نیگاش کن منتظر

آخ اگه دست من بودی تو میدونستم چطور ادبت کنم متفکر

نچ نچ چه مامانی  از پس یه بچه برنمیاد...

نیگاش کن چی داره فیلمش میکنه یه ذره بچه

یام که دیگه از شدت حرص رومو میکردم اونور تا حرکاتشو نبینم ابرو 

اما حالا

الهی عزیزم حوصله اش سر رفته 

ببینم تو کیفم چیزی هست بدم بهش سرگرم شه 

بنده خدا مامانش...  حتما الان داره حرص میخوره که الهی بچم خسته شده دیگه حق داره 

تو دلم میگم خداکنه یکم دیگه تحمل کنه زودی حل شه مشکلش 

 

 حالا دیدی عزیزم وجود تو چقدر با ارزشه که روحیه و حس مامانی رو نسبت به خودتون زمین تا آسمون تغییر دادی واقعا این حسهایی که اینجا ثبت شده هیچی جز واقعیت نبوده و نیست بعضی از اطرافیانم میگفتن واییییی تو اصلا نباید ازدواج کنی یام که اگه ازدواج کردی نباید اصلا بچه دار شی بیچاره اون بچهچشمکزبان

 

اما حالا با گذشت دوسال و 4 ماه و 15 روز  به اضافه 9 ماه انتظار شیرین  

اقرار میکنم که من دیگه اون شخص اول نیستم

 

من یک مامانم 

یک مامان عاشقققق  قلبقلب

 

 

 

                      تقدیم به تمام مادران عاشقققققققققق 

 

  

      

 

 

 

 



موضوع : برای دختر نازم

نوشته شده در تاريخ 17:21 | پنجشنبه 5 دی 1392 توسط مامان الینا جونی

سلام به دخترک شیرین زبونمون

عسل خانوم این روزا دیگه اینقده شیرین زبون شده که حد نداره و همش باعث خنده و یا شایدم متعجب شدن من و بابایی میشه تعداشون خیلی زیاده و الان حضور ذهن ندارم واسه ثبتش ولی دوتا از شیرینی هاش بدجور دل من و بابایی رو برده 

یکی اینکه یه چند وقت پیش باباجونی جلوی تلویزیون دراز کشیده بود به من که یه خورده فاصله داشتم گفت همون کنترل رو میدی منم به سمت بابایی رو زمین کشیدم و گفتم پیش شما

دیدم که خیلی متعجب نگاهم کردی ولی متوجه نشدم که قراره چه اتفاقی بیوفته نگو خانوم این عمل رو ضبطش کرده چه جورم

از اون روز هر وقت بهت میگم الینا جونی فلان چیز رو میدی بهم میری سریع میاری و از چند قدمی من خم میشی و میکشی به زمین به سمتم و میگی  پــیــشده  منم که خنده خنده

دوم اینکه چیزایی رو که نباید برداری رو بشمار سه برمیداری و میری سریع یه جا مثلا قایم میشی وقتی میام پیشت و میگم بده به مامان دستاتو میبری پشتتو مثلا میزاری پشتت بعد بهم دستای خالی رو نشون میدی و

میگی نیست نیگاه کن پیشی برد نیشخند یام که رفت تموم شد نیست دیگه خوشمزه

 

به قول باباجون فیلمایی رو سرت در میاوردیم رو داری سرمون در میاری  

 خب حالا میریم سراغ یه تعداد عکس شیرین 

شیطونک ما دیگه کم خونه رو شلوغ میکرد با اسباب بازیهای و ... حالا رسیده به کاغذ پاره کردن و پخش خونه کردن اینروزا کارم شده کاغذ ریزه جمع کردن از دورو بر خونه

معلوم نیست تو فکر چه خرابکاری دیگه هست شیطونک  متفکر

 

 عشق خودکار و دفتری و مدام خط و خطوط میکشی و وقتی بهت میگم این چیه که کشیدی میگی بادمجونتعجب خنده 

 دیگه خدارو شکر الینا خانوم یه چند روزیه حسه دخترونه رو بدست آورده و داره دیگه کم کم با عروسکاش ارتباط برقرار میکنه چند روز پیش دیدم صدایی ازت نمیاد آروم اومدم تو اتاق دیدم یکی از عروسکاتو برداشتی آروم و بی صدا گرفتی تو بغلتو داری با محبت بهش نگاه میکنی و بغلش کردی اینقدر از این صحنه خوشم اومد وقتی همین طور داشتم با لذت نگاهت میکردم متوجه ام شدی و گفتی بــــرو  بامن حرف نزن

 اینجام خودت رفتی بالش و پتو رو برداشتی و عروسکاتو میخواستی بخوابونی 

 خب اینم از هدیه شب یلدای الینا جونی خودمون 

خودم بافتم  هورا مدلشو از یکی از وبلاگ های هنری برداشتم و سریع واسه هدیه شب یلدای عسلم آمادش کردم تا تو زمستونی که قراره از راه برسه عسلم استفاده کنه 

 بغل

 

 

 پروردگارا آرامش را همچون دانه های برف 

آرام و بی صدا

بر قلب کسانیکه برایم عزیزند بباران

آمین  



موضوع : خاطرات یه دخمل ناز

نوشته شده در تاريخ 10:46 | سه شنبه 3 دی 1392 توسط مامان الینا جونی

سلام دختر عزیزم 

امروز 28 آذر و کمتر از سه روز دیگه به آغاز زمستان نمونده ما ایرانیان از اون قدیم قدیما شب آخر پاییز رو که فرداش شروع زمستانه رو دور هم جمع میشیم و کلی خوردنی های خوشمزه و میوه میخوریم سعی میکنیم شب به یاد موندی رو در کنار هم داشته باشیم تاریخچه اونشب رو از ویکی پدیا داشتم میخوندم که یه قسمتاییش جالب بود میذارم اینجا تا تو هم بهتر متوجه شی 


                      

ایرانیان نزدیک به چند هزار سال است که شب یلدا آخرین شب پاییز را که درازترین و تاریکترین شب در طول سال است تا سپیده دم بیدار می‌مانند و در کنار یکدیگر خود را سرگرم می‌دارند تا اندوه غیبت خورشید و تاریکی و سردی روحیهٔ آنان را تضعیف نکند و با به روشنایی گراییدن آسمان به رخت خواب روند و لختی بیاسایند.

در آیین کهن، بنابر یک سنت دیرینه آیین مهر شاهان ایرانی در روز اول دی‌ماه تاج و تخت شاهی را بر زمین می‌گذاشتند و با جامه‌ای سپید به صحرا می‌رفتند و بر فرشی سپید می‌نشستند. دربان‌ها و نگهبانان کاخ شاهی و (ایرانیان برده نداشتند / پیرایش ) خدمت‌کاران در سطح شهر آزاد شده و به‌سان دیگران زندگی می‌کردند. رئیس و مرئوس، پادشاه و مردم عادی همگی یکسان بودند. البته درستی این امر تایید نشده و شاید افسانه‌ای بیش نباشد. ایرانیان در این شب باقی‌مانده میوه‌هایی را که انبار کرده بودند به همراه خشکبار و تنقلات می‌خوردند و دور هم گرد هیزم افروخته می‌نشستند تا سپیده دم بشارت روشنایی دهد زیرا به زعم آنان در این شب تاریکی و سیاهی در اوج خود است. جشن یلدا در ایران امروز نیز با گرد هم آمدن و شب‌نشینی اعضای خانواده و اقوام در کنار یکدیگر برگزار می‌شود. متل‌گویی که نوعی شعرخوانی و داستان‌خوانی است در قدیم اجرا می‌شده‌است به این صورت که خانواده‌ها در این شب گرد می‌آمدند و پیرترها برای همه قصه تعریف می‌کردند. آیین شب یلدا یا شب چله، خوردن آجیل مخصوص، هندوانه، انار و شیرینی و میوه‌های گوناگون است که همه جنبهٔ نمادی دارند و نشانهٔ برکت، تندرستی، فراوانی و شادکامی هستند، در این شب هم مثل جشن تیرگان، فال گرفتن از کتاب حافظ مرسوم است. حاضران با انتخاب و شکستن گردو از روی پوکی و یا پُری آن، آینده‌گویی می‌کنند.

اینم چندتا عکس زیبا و جالب 

                                                                                                                     

                                                                                                                                                                                                                                                               

  
به امید شبی به یادماندنی

برای تمامی ایرانیان عزیز  قلب   قلب

 

 

 

 

 

 



موضوع : مناسبتها

نوشته شده در تاريخ 18:12 | پنجشنبه 28 آذر 1392 توسط مامان الینا جونی

من هر روز و هر لحظه نگرانت می شوم که چه می کنی !؟

پنجره ی اتاقم را باز می کنم و فریاد می زنم

تنهاییت برای من 

غصه هایت برای من 

همه بغضها و اشكهایت برای من 

بخند برایم بخند

آنقدر بلند

تا من هم بشنوم صدای خنده هایت را 

صدای همیشه خوب بودنت را

            

            

  

                  

             

                                     

          ماهگیت مبارک عزیزم

 

            



موضوع : مناسبتها

نوشته شده در تاريخ 12:35 | دوشنبه 25 آذر 1392 توسط مامان الینا جونی

سلام به دوستای گلم 

و سلام به عزیزان  دلم.  وای خواهر راستی راستی عیال بار شدیم دیگه باید از این به بعد دوتا سلام بدم یکی به دخمل نازم یکی هم به فندق کوچولوخندهخندهانشاا...هفته آینده قراره برم پیش دکتری که قبلا واسه الینا میرفتم خیلی خوب بود و ازش راضییم  لبخند

 

 حالا میریم سراغ روزانه های شیرین و پر پیمون این دفعه بغل

 

 عروسکاتو انداختم توی ماشین بشوره خیلی با تعجب نگاه میکردی و خوشت اومده بود رفتی هر چی اسباب بازی داشتی آوردی گفتی اینارو هم بشورخنده

 

بریم ادامه مطلب

لطفاً 



ادامه مطلب...
موضوع : خاطرات یه دخمل ناز

نوشته شده در تاريخ 8:57 | دوشنبه 25 آذر 1392 توسط مامان الینا جونی

چه بگویم از دلم ، چه بگویم از این روزها ، هر چه بگویم ، این تکرار لحظه های با تو بودن را دوست دارم
گذشت و دلم عاشق شد ، بیشتر گذشت و دلم دیوانه ات شد من این دیوانگی را دوست دارم

چونکه تو را دارم ، چون به عشق تو بی قرارم، به عشق تو اینجا مثل یک پرنده ی گرفتارم

من این شب زنده داری را دوست دارم

من این پریشانی را دوست دارم

بغض آسمان دلتنگی را دوست دارم

هر چه با دلم بازی کنی ، من این بازی را دوست دارم

مرا در به در کوچه پس کوچه های دلت کردی ، من این در به دری را دوست دارم

مرا نرجان از شکستنت ، بهانه هم بگیری برایم ، بهانه هایت را دوست دارم

من این اشکهایی که میریزد از چشمانم را دوست دارم ،

تو یک سو باشی و تمام غمهای دنیا هم همان سو، من تو را با تمام غمهایت دوست دارم....

هر چه بگویی دوست دارم ، هر چه باشی دوست دارم ، مرا دوست نداشته باشی ، من دوستت دارم

 

 من اینجا و آنجا همه جا را با تو دوست دارم....


                   



موضوع : برای دختر نازم

نوشته شده در تاريخ 11:32 | سه شنبه 19 آذر 1392 توسط مامان الینا جونی

سلام به دوستای مهربونم

از اینکه تو این مدت این اتفاق باعث ناراحتیتون شد شرمنده و از دلگرمیهاتون ممنون 

دیگه صلاح ما هم همین بود که کوچولومون تا این مدت فقط پیشمون باشه فقط همینو میتونم بگم که با حضورش خیلی خوشحال بودم و در طول این مدت خاطره هایی خوب ازخودش واسمون به یادگار گذاشت خیال باطل قلب

و سلام  به خانوم ملوس خودم که تو این مدت تنها امید به زود بازگشتنمون تو اون شرایط سخت فقط فقط الینای نازمون بود اگر تو نبودی بهاین زودیا مامان حالش خوب نمیشدقلب

اصلا حال عکس برداشتن تو اون روزای سخت رو نداشتم اگرم شیرین کاری میکردی فقط فقط میخواستم ببینم و لذتشو ببرم و در آغوشت میگرفتم و خدارو از بابت داشتنت شکر تا اینکه یه چندروز پیش کاری کردی که دلم دیگه نیومد ثبتش نکنم 

داشتم استراحت میکردم که اومدی پیشم و گفتی چادر بده گفتم واسه چی میخوای گفتی میخوام الله اکبر کنم یادم اومد همون پارچه چادریت رو که مامان جون تو سیسمونی واست گذاشته بودرو بهت بدم چون چند روز قبلش صحبتش بود که مامانم بدوزش دیدم خودت رفتی سجاده رو برداشتی و پهن کردی

خلاصه پارچه چادریت رو بهت دادم کلی خوشحال شدی و رفتی سراغ نماز خوندن

  

 قبول باشه عسلمبغل

 بهت گفتم هر کاری خواستی بکنی روی روفرشی انجام بدی دیگه نمازتم اونجا میخونی عسلییییمژه

 پنجشنبه یه برف ذلنشین اومد منم که تو این مدت خسته شده بودم از تو خونه بودن شال وکلاه کردیم با هم ساعتای 9 زدیم بیرون پارکای اطراف کلی خوشحال بودی و منم هوایی تازه کردم حالم خیلی بهتر شد 

 

 رو کفشت برف رفته بود تعجب کردی و فکر میکردی کثیف شده همین که راه رفتی برفا پاک شد خوشحال شدی و گفتی مامان تمیز شدخوشمزه

 

 

 

 

 کلاه رو اصلا دوست نداری و مکافاتی داریم همش میخوای برداری چون با مخالفت ما روبرو میشی اینطوری میکنی و میکشی  عقب

 

 تو این روزای سخت تنها محرک شادیمون تو بودی با وجود تو بود که من وباباجون تونستیم این اتفاق رو بپذیریم و حالمون زود خوب شه ممنون که پیشمونی 

از خدا میخوام همیشه سالم و شاد باشی  

تا از بودن در کنار هم روزهای شیرینی داشته باشیم 

آمین



موضوع : خاطرات یه دخمل ناز

نوشته شده در تاريخ 21:29 | جمعه 15 آذر 1392 توسط مامان الینا جونی

کوچولوی نازنینم

 فندق کوچولویی رو که سه ماهه باردار بودم  

یکشنبه هفته پیش 92/9/3

رفت پیش خدا  

 فعلا یه مدتی حال اومدن به اینجا رو ندارم .بای 

 

 

پ ن : سلام به دوستای ناز و مهربونم

انشاا... که حال همتون و کوچولوهای نازتون خوبه

راستش یه تعداد از پیامهای دوستان رو که دیدم واقعا از ناراحت شدنشون ناراحت شدم من هدفم از گذاشتن این پست جهت اطلاع بوده و اینکه فعلا اون شور و اشتیاق واسه اینجا اومدن رو ندارم

 نه اینکه خواسته باشم خدایی نکرده ناراحتتون کنم 

مطمئناً صلاحمون در این بوده (جمله ای که این روزا فقط آرومم میکنه )

واسم دعا کنید تا با اشتیاق و پر انرژی تر از قبل برگردم 

ممنون از همتون دوستون داریم  قلب

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 3:44 | شنبه 9 آذر 1392 توسط مامان الینا جونی

سلام به دوستان عزیزم  و سلامممم به شیرین زبون خودم که این روزها جملات شرینی ازش میشنویم که یا مبهوت میشیم یا یه دل سیر میخندیم واقعا شیرینی بچه ها در هر دوره از زمان حرفهایی برای گفتن داره 

این روزهای اندوه و غم هم شما یه طورایی ارادتت رو نشون میدادی و هر جا هیئتی میدیدی که سینه میزدن شما هم همکاری میکردی البته با تعجب هم نگاه میکردی و خیلی برات جالب بود

یه مدتیه که من دیگه بغلت نمی کنم و باهات صحبت میکنم که دیگه خانوم شدی و باید خودت راه بری و بغل دیگه نه و هر وقت که خودمون دوتا میریم بیرون ازم درخواست نمی کنی ولی هر وقت که با بابا میریم بیرون چنان میپیچی جلوی پاش و اصرار به بغل کردن که بابادیگه سر دوراهی میمونه و بغلت میکنه با اینکه خسته میشه ولی شما کوتاه بیا نیستی. واقعا که واسه باباجونت خیلی ناززززززززززز میاری بابا هم که دیگه قلب

 

 اینجا رفته بودیم یه خورده چیز میزی بگیریم که یه شونه و آینه جالب هم واسه شما گرفتم و همونجا خواستی که امتحانش کنی و اصلا بهم ندادی  

 ما نشستیم روی صندلی تا شما با خیال راحت موهای پریشونتو شونه بزنی که لطف کردی آینه از دستت افتاد و همونجا دخلشو اوردی  به خونه هم نکشید 

جدیدا وقتی میام پست بذارم به تایپ کردنم چنان دقت میکنی و واست جالب شده که وقتی واست کلیپی چیزی میذارم روی صفحه کلید پخشی و مشغول تایپ...........

یه فیلم هم گرفتم که بزودی میذارم  

 نحوه پشت میز بودنت و تلاش واسه رسیدن به صفحه کلیدو تایپ خیلی شیرین و خنده داره خنده

 سرسره خوردن از روی  شکمممممممممممم سیریییییی

 گفتیم واست سرسره بگیریم چون پارک نمی ری حداقل واست جالب باشه و تو خونه سرگرم شی. نگاهش که نمی کنی هیچ در روز دو سه باری اینطوری مشینی و یه افتخاری به سر سره میدی

واه واه اینگار دیگه جذاب که نیست هیچ کسل کننده هم شده دیگه واسه عسسسللل خانوم 

 مگه دیگه با این حرکات یه خورده جذاب بشه 

 بازم چشم مامان رو دور دیده و رفته سر کشوی کیف کفشای مامانییییییی

موندم چطوری رفتی اون داخل نشستی فقط اینو میدونم که اگه بخوای کاری رو انجام بدی به هر قیمتی که شده انجامش میدی اینجام از میز چرخ خیاطی کمک گرفتی ولی انصافا سخته واسه یه بچه شما رو نمی دونمممم  تعجب

 یه تعداد رو هم پایین ریخته بودی و واسه خودت جاباز کرده بودی شیطونکککککککککککککاز خود راضی

خبببببببب حالا میریم سراغ موهای سحرآمیز الیناییییییییییی

این عکسای اردیبهشت امساله

الینا عسل داره 20 ماهه میشه 

تو این 20 ماه دخمل ما موهاش ظاهر و باطن همین بوده 

 و حالا عسل خانوممم از زدن موهاش 7 ماه میگذره و شده اییییییییییینننننن

 یه خورده درشتتر شده و حالتش بهتر 

زدن موهاش باعث شده حداقل پیاز مو تحریک بشه و بهتر و یکنواخت رشد کنه 

 دیدین حالاخاله جونیا چقدر بهتر شده موهاممممممم 

 

بزودی دیگه مامانم موهامو دم اسبی میبندههههههههههههنیشخند نیشخند



موضوع : خاطرات یه دخمل ناز

نوشته شده در تاريخ 13:31 | شنبه 25 آبان 1392 توسط مامان الینا جونی

عاشورا يعني قطرات اشكي كه حسين براي فرداي اهل بيت خويش ريخت ،
 
عاشورا يعني جمع كردن خارهاي بيابان در شب تاريك ،
 
يعني سيراب كردن كودك شيرخواره با سرانگشتان پيكاني تيز، 
 
عاشورا يعني ضجه هاي كودكاني غريب درصحرايي سوزان ، 
 
يعني فرو رفتن خارهاي بيابان در پاهاي كودكانه اي كه به دنبال عشق نداي لبيك سرداده بودند ، 
 
يعني اوج مردانگي و ايستادگي ، 
 
يعني تجسم تمام غيرت هايی كه در چشمهاي نجيب عباس سو سو ميزد، 
 
عاشورا يعني دلدادگي به سرچشمه پاكيها ، 
 
عاشورا يعني صداي گريه هايي كه از سر تشنگي در گلو خفه ميشد،
 
يعني پر كردن مشك آب در عين عطش ،
 
يعني پرپر شدن و دم بر نياوردن ، 
 
يعني به آسمان پرتاب كردن خون گلوي شش ماهه اي كه از تشنگي به چشمان
پدر خيره شده بود،
 
يعني دفن كردن تمام احساس خويش در پشت خيمه ها ، 
 
عاشورا يعني وادع آخرين خواهري خسته با برادري از جنس نور،
 
يعني عين صداقتي كه در آسمانها نظيرنداشت

   
      


موضوع : مناسبتها

نوشته شده در تاريخ 11:23 | سه شنبه 21 آبان 1392 توسط مامان الینا جونی

سلاممم به عزیزم

دختر نازم یه چند روزی بود که حالش خوب نبود عزیزم اینقدر ماشاا... شیطون و شیرینی که وقتی گاهی اوقات حال خوشی نداری بدجور دل منو باباجون میگیره آخه واقعا به شیطنتهات و شادیهات عادت کردیم و اگه یه روز اینطور نباشی ناراحت میشیم 

از حال عزیزم بگم که سه چهار روزی بود نمی دونم گرفتار ویروس لعنتی شده بودی یام که معده ات بهم ریخته بود که اسهال استفراغ شده بودی و تب هم داشتی خلاصه که منم با این اوضاع بی حالی خودم دیگه فکر کن چه روزایی بوده 

خدارو شکر که زود خوب شدی و با یه بار دکتر رفتن به خیر گذشت تصمیم داشتیم دوباره پیش دکتر خودت ببریم که حالت رو به بهبودی بود و آب عسلی که واست درست میکردم رو خوب میخوردی و همین باعث شد زودتر خوب شی چون آب بدنت داشت کم میشد و اگه شیشه آب عسل رو نمی خوردی که هیچی ... واسه سفت شدن شکمت هم دکترت گفت موز و کته ماست بهت بدم که به هیچ عنوان نمی خوردی ولی دیگه با باباجون به اجبار بهت دادیم و خدارو شکر خوب شدی

عزیزم دلم چقدر اینجا بی حال و بی رمقی آروم خوابیده بودی و واست عمو پورنگ گذاشته بودم

انشاا... که همه بچه ها همیشه سالم و سرحال باشنقلب 

 

دختر گلم که رفته رفته حالش بهتر میشد تصمیم گرفتیم با باباجون ببریمش سرزمین بازیها تا حال و روحیه اش بهتر شه 

اینجام آماده شدیم منتظر باباییم که بیاد ولی شما بی صبرانه منتظری که بری بیرون و با حال بی حالی داری گریه میکنی که بریم هرچی میگم بابا بیاد بعد میریم به گوشت نمی ره که نمی ره 

 

اینجام که رفتی جای در میخوای که باز کنم و بری 

 ا

 دیگه منم که حریفت نشدم ازت خواستم اینجا بشینی تا بابا بیاد شما هم خوشحال قبول کردی 

مامان که یه چیزایی هوس کنه دخملی هم هوس میکنه مژه

 دیگه اومدیم به سرزمین بازیها و  الینا خانوم هم کلی خوشحال بود  

 

فدای اون لپای نازت برم که آب شده ناراحت

 عزیز دلم خیلی خوشحال بود ولی بخاطر مریضیش که ضعیف شده بود زیاد شلوغ کاری نمی کرد و آروم بود 

عزیز دلم از همینجا اشتها دیگه باز شد و تازه درخواست ساندویچ هم دادخوشمزه

 

اینا رو که دیدی کلی خوشحال شدی و بلند بلند میگفتی کلامیزی (کلاقرمزی) 

 

 بابایی هم یه دل سیر بولینگ بازی کرد البته جالب اینجاست که گفتم واسه من بگیره چون خیلی دوست دارم غافل از اینکه من تو این شرایط نمی تونم که بعد بابا گفت راستی تو که نمی شه با این اوضات چون سنگینه توپا اون موقع بود که کلی خندیدم و یه طورایی دوزاریم افتاد که به به خنده

 

  عسلم اینجا رو دیگه دلش نیومد و از همه بیشتر خوشش اومده بود 

 چهارشنبه شب رفته بودیم یه تعداد کمی اومده بودن و خیلی عالی بود واسه شما که یه طورایی اختصاصی شده بود فضاهای بازی کردنت 

وقتی میگم عشق سرسره ای نگو نه 

همش میرفتی سر میخوردی و میوفتادی وسط اون توپا و کلی کیف میکردی

اینجام داشتی واسه مامان هنرنمایی میکردی قوروبونت برم 

 

 خداروشکر از فردای این روز روحیه ت خیلی خوب شد و خوب داری غذا میخوری و اوضات هم خوبه واقعا که شما بچه ها چه دنیایی دارید...واسه خودمم خیلی عالی بود چون چند روز با ناخوشی روبرو بودم خیلی حالم بهتر شدقلب

عزیز ودوست داشتنی هستی دخترکم  بدون سلامتی و شادیت برامون خیلی با ارزشه 

                             پس همیشه سالم و شاد باش 

 



موضوع : خاطرات یه دخمل ناز

نوشته شده در تاريخ 16:43 | چهارشنبه 15 آبان 1392 توسط مامان الینا جونی

سلاممممم 

بابت تبریکهای اطرافیان و اقوام و دوستان عزیزم واقعا ممنونم 

یه تعداد با تماس تلفنی و یه تعداد هم با لطفهای بی دریغشون در این فضای مجازی واقعا شرمنده کردن امیدوارم من هم روزی این محبتها رو جبران کنممممقلب 

الینا خانوم هم تشکر میکنه بخاطر تبریکهایی رو که بهش گفتیدلبخند

وایییی از این روزهای اخیررررررررررر 

الینا جونم یه خورده داره اذیت میکنه این روزها خیلی کلافه و دوست داره بره بیرون مثل قبل بازی و پارک البته بهش حق میدیم ولی هوا سرد شده و این چیزهارو که بچه هادرک نمی کنن هوای مشهدهم که قوربونش بشم پاییزش یه طورایی دوبرابره همونطوریش هوای خشکی داره دیگه پاییز که میشه چه شود ...

خلاصه هوای اینجابدجور سرد و خشکه و بیرون رفتن بیشتر باعث کلافگی میشه تا خوش گذشتن من خودم با این حالم یه کوچولو سرما خوردم دارو هم نمی تونم مصرف کنم با این هوا داره طولانی هم میشه خلاصه که هنوز باباجون نیومده بود الینا رو آماه کردم و رفتیم آرایشگاه نزدیک خونه که موهامو یه خورده کوتاه کنم که موقع برگشت هر کار کردم داخل خونه نیومدی که نیومدی و اصرار که بریم بیرون لباسهاتم که مناسب بیرون رفتن پارک نبود با یک مکافاتی راضییت کردم بریم کلاه لباس گرم برداریم میریم

وای که حال منم داشت بد میشد ولی چاره ای نداشتم و رفتیم مرکز خرید نزدیک خونه آقا خرسه سوار شدی و کلی خوشحال

داشت حالم تو مرکز خرید بد میشد گفتم بریم بیرون

شما هم بدو بدو رفتی و گفتی بریم پارک

 

جدید علاقه پیدا کردی به اینکه بری توی چمنا و بشینی و بخوابی

عزیز دلم اونشب با اینکه من حالم اینطوری سبزخمیازه بود خیلی خوشحال شد و همین واسم کافیه قلب


دختر گلم از موقعی که خواهر شده کلییییییییییییییی خوب شده ( مثلا ) فقط یه خورده بهانه گیر شده یه خورده حوصلش سر میره میخواد لجبازی کنه خلاصه اینا همش یه خورده استا وگرنه دختر گلم کلا ماههههساکت مامان بابا هم که از دستش یه خورده اینطوری شدن خمیازه بعد که فکر کردیم دیدیم حق داره عسلمون آخه تفریحاتش کم شده و دیگه باید یه کاری کرد و رفتیم واسش یه سرسره گرفتیم و عشق سرسره بتونه سرگرمی خوبی داشته باشه تازه داره عمو پورنگ هم نگاه میکنه بغل

به قول باباجون مهربونت اینطوری هم دخمل گلمون از بی حوصلگی در میاد هم مامان میتونه یه خورده با آرامش استراحت کنه .دست گلت درد نکنه باباجون مهربون الینا و فندق کوچولوقلب

 

 

تمرین واسه شروع پروژه جدا خوابیدن عسلیییییییییییییییییییییی

 

عزیز دلم عروسکاشو خودش انتخاب کرد که کنارش بخوابن اون پت بیچاره ازبس از دماغش گرفته اینجوری شده 

 

 

 

زیباترین لبخند دنیا رو از تو دیدم     چون بی آلایش ترین فرد دنیامیییییی

 

 

        

 



موضوع : خاطرات یه دخمل ناز

نوشته شده در تاريخ 19:41 | شنبه 4 آبان 1392 توسط مامان الینا جونی

سلامممم

 

      

 

 

واست دارم عزیزم

 

 



ادامه مطلب...
موضوع : خاطرات یه دخمل ناز

نوشته شده در تاريخ 17:51 | يکشنبه 28 مهر 1392 توسط مامان الینا جونی

 سلام دخترکم 

یه متنی تو فیس بوکم خوندم به نظرم جالب یه خورده غم انگیز بود ولی یه طورایی واقعیت زندگیه که متاسفانه ناخواسته انجام دادیم بعضی موقع ها یه خورده کم لطفی کردیم و متوجه نبودیم و باهمه این واقعیتها خواسته هایی برای دوارن میانسالی و کنهسالیمون داریم که امیدوارم بتونیم همینطور برای پدر و مادرمون نیز خواسته ها رو برآورده سازیم خواسته که نمی شه گفت بهتره بگیم وظیفه مونه چون عاشقانه در آغوششان گرفتند و احتیاجاتمان را برآورده ساختند و در عوض ما هم باید چنین باشیم انشاا...

 

فرزند عزیزم

آن زمان که مرا پیر و از کار افتاده یافتی...صبور باش و مرا درک کن

اگر هنگام غذا خوردن لباسهایم را کثیف میکنم....و یا هنگامیکه نمیتوانم لباسهایم را بپوشم...

صبور باش و زمانی را به یاد آور که همین کارها را به تو یاد می دادم.

اگر زمانی که صحبت میکنم حرفهایم تکراری است و کلماتی را چندین بار تکرار میکنم...

صبور باش و حرفهایم را قطع نکن و به حرفهایم گوش فرا بده....

وقتی نمی خواهم حمام کنم ....نه مرا سرزنش کن و نه شرمنده

زمانی را بیاد آور که تو را با هزار و یک بهانه وادار میکردم که حمام کنی.

وقتی بی خبری ام   را از پیشرفتها و دنیای امروز میبینی...با لبخند تمسخر آمیز به من ننگر.

وقتی حافظه ام یاری نمیکند و کلمات را به خاطر نمی آورم ...به من فرصتی بده تا بیاد بیاورم....

اگر نتوانستم  عصبانی نشو ...برای من مهمترین چیز نه صحبت کردن که تنها با تو بودن و تو را برای شنیدن

داشتن است.

وقتی نمی خواهم چیزی بخورم مرا وادار نکن...من خوب میدانم که کی به غذا احتیاج دارم.

وقتی پاهای خسته ام اجازه راه رفتن به من نمیدهند...دستهایت را به من بده....همانگونه که من دستهایم

 را به تو دادم آنزمان  که اولین قدمهایت را بر می داشتی.

و زمانی که به تو میگویم دیگر نمی خواهم زنده بمانم وووو اینکه میخواهم بمیرم...عصبانی نشو...

روزی خواهی فهمید...زمانی متوجه می شوی که علیرغم همه اشتباهاتم همواره بهترین چیزها را برای تو

خواسته ام و همواره  سعی کرده ام که بهترین ها را برایت فراهم کنم.

از اینکه کنارت هستم عصبانی و خسته و ناراحت نشو .تو باید کنارم باشی و مرا درک کنی.

مرا یاری کن همانگونه که من تو را یاری کردم.آن زمان که زندگی را آغاز کردی.

یاریم کن تا قدم بردارم.به من کمک کن  تا با نیروی عشق و شکیبایی تو این راه را به پایان برم.

من با لبخند و با عشق بیکرانم جبران خواهم کرد...همان عشقی که همواره به تو داشته ام....

فرزند دلبندم دوستت دارم

  

   

 

 
.: عسل مامان و بابا الینا جان تا این لحظه ، 2 سال و 2 ماه و 2 روز و 0 ساعت و 46 دقیقه و 21 ثانیه سن دارد :.


موضوع : داستانهای کوتاه

نوشته شده در تاريخ 15:59 | چهارشنبه 24 مهر 1392 توسط مامان الینا جونی

سلام به خانوم خانومای خودمون 

عزیز دلم دیگه خانوم شده و مستقل و فقط تنها چیز دیگه ای که از پروژه ها مونده جدا خوابیدنشه که اونم انشاا... تو همین روزا دیگه باید کم کم عملی بشه 

خدارو شکر از هوش و درک بالایی که ازت سراغ دارم مطمئناً هم تو این پروژه باهامون همکاری میکنی آخه امتحانتو تو پروژه از شیر و پوشک گرفتن به خوبی پس دادی و خیلی ازت راضی هستیم آفرین دختر فهیمم

حلا میریم سراغ عکسایی که خاطراتی به دنبال داشت

یه روز صبح بعد از اینکه از خواب ناز بیدار شدی و صبحونه رو کامل خوردی تصمیم گرفتم که ببرمت پارک و یه دل سیر سرسره  بازی کنی و خوش باشی و بهت گفتم اگه دختر خوبی باشی هر روز صبح میبرمت و آخه دیگه بعد ازظهرا که بابا جون میاد هوا تاریکه و سرد مناسب پارک رفتن نیست به همین خاطر گفتم صبحها ببرمت تا اینکه خوشحال آماده شدیم و رفتیم هورا  

 

 اینجام از ذوقت که اینقدر خلوته و هیچ کس نیست نمی دونستی چیکار کنی و خیلی خوشحال بودی 

 به این آقا پسر ناز میگفتی بورووووو بوروووووو اونم اینگار دوست داشت همون جا بشینه متفکر

 تا ایییییییییییییییییییییییننننننکه

 

نوبت شما شد و نشستی

که دیدیم بــــــــــه بـــــــه 

دختر گلم داره از سرسره میاد پایین ولی  با حالی بد آخ ناراحت

پرسیدم چیه مامان و گفتی داگه داگه (داغه ) عصبانی

منم دست زدم به سرسره دیدم اوه اوه الهی بمیرم عزیزم استرس

بلههههه آفتاب خورده و تا تونستن داغ شدن این وسایل بیچاره و این شد که ذوق هر دومون کور شدو ناراحت این شکلی شدیم  

 رفتیم واسه چکاب پیش دکترت واست شربت کلسیم نوشت گفتم آقای دکتر ببخشید اما این دختر ما روزی یه لیتر شیر میخوره بازم لازمه اول یه نگاهی کرد و گفت جدی خیلی خوبه نه اشکالی نداره یه مقداریش دفع میشه واسه بچه ها کلسیم خیلی مفیده و استخون بندیشون تو همین دوره شکل میگیره و هر چقدر بهتر کلسیم مصرف کنن درآینده مشکل کمتری دارن که خلاصه دارم اینو صبح و شب بهت یه قاشق مرباخوری میدم نوش جان میکنی عسلکم  

 چون دختر گلمون با مامانش خوب همکاری کرده و به موقع جیششو میگه واسش یه هدیه ناقابل گرفتیم که خیلی خوشحال شد و خوب سرگرمش میکنه 

 یه تعدای از اسامی میوه ها و حیوانات رو بلدی ولی دیگه با این سرگرمی کامل یاد میگیری 

 

با بودنت و کودکی هایت کودکی میکنم و چه شیرین و لذت بخش است

کودکی کردن با تو عزیز



موضوع : خاطرات یه دخمل ناز

نوشته شده در تاريخ 21:29 | چهارشنبه 17 مهر 1392 توسط مامان الینا جونی

 

سلام به عزیز دلم 

امروز روز جهانی شما فرشته های ناز و معصومه شمایی که با بودنتون صفا و گرمی خونه ها رو صدچندان کردید و امیدوارم رفتارمان شایسته این دوران طلایی کودکی باشد تا با خاطراتی شیرین و دلچسب همراه با اعتماد به نفس و شخصیتی سالم  پا به دنیای نوجوانی جوانی و... بگذارید 

 

 

 

در مقدمه کنوانسيون حقوق کودک آمده است که:


« کودک بايد در فضايي سرشار از خوشبختي ، محبت و تفاهم بزرگ شود ».

امیدوارم تمام کودکان از این نعمت برخوردار باشند.



موضوع : مناسبتها

نوشته شده در تاريخ 12:31 | سه شنبه 16 مهر 1392 توسط مامان الینا جونی

 

سلامممم به دختر ناز و مستقلم 

  

دختر نازنینم در این پروژه هم خداروشکر پیروز  شده و خیلی راحت تونست با این موضوع کنار بیاد  niniweblog.com  niniweblog.com

 

  باورم نمیشه که الینای نازنینم اونقدر خانوم شده که برای یه همچین عملی دیگه خودش تصمیم میگیره  niniweblog.com

 

   شبهام که یانیمه شب بیدار میشه و میخواد که بریم دستشویی یام که صبح میریم 


 

        

 


اراده اش مصمم تر از قبل شده خواسته هاشو خیلی قشنگ و مصمم اعلام میکنه و اصرار در عملی شدنش و اگر براش توضیح داده بشه که این خواسته درست نیست خیلی قشنگ گوش میکنه و قبول niniweblog.com

 

 

عزیز دلم دیگه باید قبول کنم روز به روز داری خانوم تر میشی هر چند برام سخته و یه احساسی همش در گوشم میگه این همون نی نی نازیه که خیلی کوچولو بوده و خیلی زمان میبره که بزرگ بشه ولی اینگاری زمان مجال اینو نمی ده تا با آرامشی بیشتر بپذیرم روزها و روزها در پی هم میان و میرن و روزی میرسه که شاید از اینکه اینقدر قد کشیده ای و بزرگ شدی متعجب بشم نمی دونم بهر حال از خداوند بزرگ میخوام این روزهای شیرین رو با سلامتی و شیرینی هر چه بیشتر به پیش ببری

و نهایت استفاده از این روزهای کودکی که  ناب و طلایی اند رو ببری niniweblog.com

 

 .: عسل مامان و بابا الینا جان تا این لحظه ، 2 سال و 1 ماه و 20 روز و 23 ساعت و 35 دقیقه و 27 ثانیه سن دارد :.

 

 



موضوع : خاطرات یه دخمل ناز

نوشته شده در تاريخ 19:05 | شنبه 13 مهر 1392 توسط مامان الینا جونی

سلاممم به عسل خانوم خودم 

عزیز دلم به خوبی داره با مامانش همکاری مکینه و اصلا جایی از خونه رو .... نکرده و هر وقت که احساس میکنه باید بره دستشویی سریع اعلام میکنه اوایل ظهر ها که دوساعتی میخوابیدی از خواب که بیدار میشدی اگه سریع نمی بردمت احتمالش بود اما جدیدا همین که از خواب بیدار میشی بهم سریع میگی بریم و از این بابت هم خیلی خوشحالم فقط مونده شبها که اونم مطمئنم با دخمل باهوشی مثل شما مشکلی نداریم 

خب حالا میریم سراغ عکسهایی که تو این مدت داری و هر کدومش واسه خودش یه  خاطره است

اینجا داشتیم میومدیم خونمون رفتیم داخل میوه فروشی و سبزی های تازه ای دیدم و هوس کردم خریدم همین که اومدیم خونه لباسامو در آوردم ولی شما طبق معمول رفتی سراغ اسباب بازیها و نمی خواستی لباساتو دریارم .. آخه دراین مورد هم خودت باید اجازه بدی خلاصه من سریع نشستم و سبزی ها رو پاک میکردم که سریع اومدی و گفتی سبی پاک کنم  منم که قوربون صدقت رفتمممم 

 

اینم سبزیهایی که دخمل پاک کرده به نحوه پاک کردنه منم دقت میکرد و اینطوری واسم پاک کرده  

شبی که تولد امام رضا بود رفتیم حرم داخل یکی از صحن ها نشسته بودیم که این دختر خانوم ناز و آروم از جای مامانش که کنارمون بودن بلند شد و اومد اینجا نشست و محو تماشای گل دخملمون شده بود که ناگهان دخمل ما با صدای بلند گفت  اٍ  مامان  کفشدوززززک  من و باباجون هم شده بودیم خجالت خنده بنده خدا یا متوجه نشد یا اهمیتی نداد وگرنه که ...ناراحت

 دخمل عزیزمون مثلا داره هویج میخوره و برنامه مورد علاقه اش عمو پورنگ رو نگاه میکنه 

 آرزو به دلم مونده یه جا آروم بشینی و یه چیزی رو بخوری خمیازه

 دخمل شیطون رفته تمام کتابهایی که باباجونش داخل یه کیفی مرتب کرده بوده و یه گوشه گذاشته بوده رو خالی کرده و نمایشگاه کتاب راه انداخته 

 بخاطرشما گل دخمل که زیاد به حبوبات علاقه ای نداری و اگر تو غذات باشه نمی خوری تمام غلات و حبوباتی (جو - لپه - لوبیا- نخود-ماش - عدس) که به چشم خورد رو داخل ظرفی ریختم و یه شبانه روز نم گذاشتم و بعد هم صبح تا ظهر با شعله خیلی ملایم و کمی آب پخته شد و میکسش کردم

 و در آخر هم داخل ظرف ریختم و در فریزر تا هر وقت واست سوپ درست میکنم حدود دوقاشقی بهش اضافه کنم و شما هم خوشبختانه خوب میل میکنی 

 دخملم خونه عمه جونشه و فاطمه جون تمام عروسکاشو آورده تا با هر کدومی که دوست داشت بازی کنه و دخمل ما هم از این خرسه خوشش اومده بود

عزیز دلم آخه با ظرفای داخل فر چیکار داری...ناراحت

مامانی نگاه کن الاکلنگه آخ  

 گل دخملمون تمام حیوانات رو میشناسه و وقتی میاد اینجا اسم همشونو میگه و واسه خودش دست میزنه تشویق

 جمعه شب با یکی از دوستای گلم مژگان جون خونوادگی رفتیم طرقبه و با پسر گلش محمدجون خوب بازی کردی. اینجام باغ پونه است که یه مکان خوب واسه شما که عاشق سورسوره و وسایل بازی هستی 

 ملوسکم میخواست بره جای وسایل بازی باباجون یه قسمتشو بست و شمام از  اینجا یه طورایی نمی تونستی بیای بیرونهورا

 

 بغل  ماچ

 

انگار در دلم حرفی دیگر باقی نمانده تا برایت بگویم
تنها یک جمله!

هنوزم دوستت دارم

و خواهم داشت



موضوع : خاطرات یه دخمل ناز

نوشته شده در تاريخ 21:10 | سه شنبه 9 مهر 1392 توسط مامان الینا جونی

سلاممممم به دختر قشنگ و مستقلم 

عزیز دلم دیگه داره روز به روز خانووووم تر میشه و مستقل شدنش مصداق این موضوع رو میده 

حدود یکماه و نیمی هست دارم رو ذهنت کار میکنم بلافاصله اقدام نکردم حدودا قبل از تولدت واست لگن دستشویی رو گرفتم و خواستم ازت که از این به بعد  هر وقت دوست داشتی میتونی بیای اینجا و ... یه طورایی احساس کردم علاقه ای نشون ندادی و منم اصراری نکردم .

یکماه پیش یه چند ساعتی در روز پوشکت نمی کردم و ازت میخواستم که وقتش که شد اعلام کنی ولی بازم موفق نشدیم و با لطف شما چند گوشه از خونه مورد عنایت قرار گرفت ...

چون قبلا در مورد این موضوع یک سری اطلاعاتی رو بدست آوردم که نباید با اصرار یا ترس و ... از کودکان خواسته باشید که اعلام کنن و هر کودک با کودکی دیگر فرق دارد و اصرار در این بابت عواقب بدی برای کودک در پی خواهد داشت  . به همین خاطر دوباره دست نگه داشتمو سه هفته ای اقدام نکردم .

92/06/25 دوباره اقدام کردم که خوشبختانه از همون روز عسلکم آمادگی لازم رو بدست آورده و از اون روز هیج جایی رو که .... نکرده هیچ حتی چند لحظه ای رو هم که من دستم بند بوده  رو هم نگه میداره و تند تند اعلام میکنه  و منم خوشحال و قوربون صدقه کنان میبرمشو کارشو انجام میده

هر ده رقیقه یا یه ربع بهت یادآوری میکنم اما شما هر دفعه که میگم میگی نه بخوامم ببرمت نمیای و میگی نه ندارم ولی دو دقیقه بعدش خودت اعلام میکنی ومیخوای که بریم عزیز دلم بدجور مشتاقه روی پایه خودش بیاسته  

 

 فقط شبها رو پوشکت میکنم تا روزا رو با موفقیت پشت سر بذاری تا هفته آینده شب رو شروع کنم چیزی که هست و منو نگران کرده شیشه خوردنته که بدجور وابستش شدی و اگه شیر عسلتو قبل از خواب نخوری خوابت نمی بره با این حساب یه خورده واسه شبا مشکل دارم تا ببینم چی میشه


                    

 

دخترکم تازه ازخواب نازش بیدار شده 

 قوربونه اون چهره خواب آلودت برم که میدونه اول از هر کاری باید بیاد اینجا

  

 اون مایع دستشویی هم گذاشتم واسه شما  که یاد بگیری دستاتو بعد از دست شویی رفتن حتما بشوری.  کم کم داخلش میریزم که بازیت نگیره و بخوای همشو خالی کنی چون بدجور علاقه داری همه رو بریزی و دستاتو کف آلودکنی ...

 

اون ظرف رو هم که باید داخل لگن باشه رو نمی دونم چرا دوست نداری و اولین کاری که میکنی اونو بر میداری بعد میشینی منم اصراری نمی کنم تا راحت باشی 

 

 

انشاا... به زودی دختر گلم دیگه از این بابت هم مستقل میشه

قوربونت برم عزیزم 

 

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 7:55 | دوشنبه 1 مهر 1392 توسط مامان الینا جونی

 

 سلاممممم به دختر قشنگم 

یه مدتیه خیلی دلم هوای روزهای اول تولدت و نوزادیت روزهای قشنگ دو سال اخیر رو کرده به همین خاطر تصمیم گرفتم نمونه ای از عکسای شیرین این دوران رو تو یه پست بگذارم تا دیگه هر وقت دلم هوای اون روزا رو کرد بیام سراغ این پست و از مرور این روزهای شیرین لذت ببرم    بغل  مطمئنم روزی تو هم خوشت میاد قلب

 

دو روزگی عسلممممم بغل هورا

 

 

10 روزگی عزیزمممم

 

 

1 ماهگی ملوسممممم

 

 

2 ماهگی جییییییگررمممم

 

3 ماهگی عروسکممممم

 

 

 

4 ماهگی قلقلیییییمم

 

 

 5 ماهگی شیرییییینممم

 

 

 

6 ماهگی سییییککرییییی

 

 

 

 

7 ماهگی عسسسلککمم

 

 موش موشییی خودمییییی

 

8 ماهگی خوش خنده اممممم

 

 

9 ماهگی ملوسکمممم 

 قوبونه اون برق نگاتتتتتتت

10 ماهگی عسلییییییی

 

11 ماهگی جیییگگگرمممم

 

 

12 ماهگی عروسکککککممم

 

 

یک سالگیییییییییییی خوشگلکمممممم

 

 

 

چیزی در کلامم نیست     

                     جز دوستت دارم هایی
                                                    که واژه نیستند
                                                               مثل دم در پی بازدم
                                                                                    حیاتم را رقم می زنند.

 

13 ماهگی لپ گلییییمم

 

 

14 ماهگی خانوووومممم

 

 

15 ماهگی بازیگوشمممم

 

 

16 ماهگی شیطونکممممم

 

 

17 ماهگی خوشمزه امممم

 

 

19ماهگی زبروزرنگمممم

 

 

 20 ماهگی خانوممم طلا

 

 

 

21 ماهگی عشق بازیییی

 

 

22 ماهگی خوش گذرونممم

 

 

23 ماهگی خانوممممم

 

 

24 ماهگی شیطونکمممم

 

 

دو سالگییییییییییییییییییییی خوششششگل خانوووووممممممم

 

 

 

 با تمـام مـداد رنگـی هـای دنـیا

        بـه هـر زبـانی که بـدانی یـا نـدانی !
                    خـالی از هـرتشبیه و استعـاره و ایهـام …
                                  تنهـا یکــ جملـه برایـت خـواهـم نوشت :
                                           دوستت دارمــ خاص ترین مخـاطب خـاص دنیـا !

 

 

 

 

 



موضوع : خاطرات یه دخمل ناز

نوشته شده در تاريخ 14:23 | جمعه 29 شهريور 1392 توسط مامان الینا جونی

سلامممممم به دوستای گلمون

این میلاد با سعادت رو به همه دوستان عزیز و کوچولوهای نازشون تبریک میگیم 

امیدوارم هر چی تو دل قشنگتون هست و از صاحب این روزها خواستید به همین زودیها بهش برسید

دیشب بر خلاف هر سال که میگفتیم این شب جای ما نیست و جای زائرینه ولی دلم بدجور هوای حرم رو کرده بود و تصمیم به زیارت حدود ساعت 7.5 راه افتادیم و مسیری که حدود یه ربع بیست دقیقه باید میرسیدیم دوساعت و نیم طول کشید همه داشتن میرفتن با این تفاوت که اینگاری به روی  پا نیستن و با دلی عاشق این مسیر و طی میکنن به همین خاطر راهها بسته بود وسایل نقلیه هم که فقط عمومی بود با کندی هر چه تمام تر راهشو طی میکرد و ما هم به خاطر گلدخملمون که خسته نشه با وسیله نقلیه بودیم که اگه پیاده میرفتیم خیلی زودتر میرسیدیم .... 

خلاصه رسیدیم و نائب و زیاره همتون بودیم و با خیییییییییلییییی از عاشقانی روبرو شدیم که خودشونو به این مکان امن الهی رسونده بودن و دلشونو گره زده بودن به این حریم با صفا

واقعا وقتی آدم چشش به این همه عاشق میوفته از خود بیخود میشه خیلی شب قشنگی بود چون حال هممممممه قشنگ بود

 

 

 

الینای عزیزمون هم نائب و زیاره تمام کوچولوهاییه که هنوز قسمت نشده بیان 

 

 

 

 

آقاجون عاجزانه ازت میخوایم تمام کوچولوهامنو در پناه خودت حفظ کنی

آمین یا رب العالمین  



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 14:52 | سه شنبه 26 شهريور 1392 توسط مامان الینا جونی

 سلام به  عزیزمون 

دختر قشنگم نمی دانی که چقدر عاشقانه کارهای روزانه ات رو در تصویری کوچک تبدیل به خاطره میکنم و چقدر عاشقانه تر مینویسم

برای تویی که روزی عاشقانه ها را درگوشه قلبت جای دهی قلب 

روز به روز داری روزانه هامونو شیرین تر میکنی با شیرین زبونیها و دلبری هات 

خدارو شکر میکنم از اینکه یه دختر نازو دوست داشتنی رو بهمون هدیه داده به قول باباجون اگه دختر نداشتیم شاید اینقدر روزهامون لذت بخش نبود و این حضور دختره که  باعث میشه جو خونه آرامش و لطافت خاصه خودشو داشته باشه 

بله عزیز دلم از اینکه یه دختر نازی مثل شما رو داریم خیلی خیلی خوشحالیم و از بودنت روز به روز لذت میبریم 

روز شنبه هم که روز دختر بود و ما سعی کردیم از خودت نظر بپرسیم که دوست داری امروز کجا بری و چیکار کنی و یام چی میخوای و این بود جوابهایی که میدادی 

بریم بیرون .... سوسوره ....تاب تاب ... الاکلنگ...  چیپس بخریم بخوریم نیشخند

و من و باباجون هم که دیگه چشم گویان خواستیم که آرزوهای کوچیکتو برات برآورده کنیم تو این روز قشنگ

باباجون به خاطر شخص شما زودتر اومد خونه  و یه استراحتی کرد و آماده شدیم ولی شما نمی دونم چرا اینقدر عجله داشتی که اصلا نمی ذاشتی لباساتو دریارم و لباس بپوشم باباجون هم سریع روی همون لباسای خونه تنت کرد موهاتم هرکار کردم نداشتی خلاصه شلخته زدی بیرون باباجون هم ازت طرفداری کردو گفت نمی خواد که بره عروسی ولش کن بذار راحت باشه ...

خلاصه دیگه واسه خوش گذشتن به فرشته مون رفتیم پارک

 اول رفتیم سوپر نزدیک خونه و هر چی که دوست داشتی رو اجازه دادیم که خودت برداری 

که مثل همیشه این چیزایه که شما نباید بخوری ولی دیگه چاره ایی نیست 

  

اینجام که دیگه پارک و محلیه که الینا خانوم به هیچ عنوان ازش خسته نمی شه

اول که رفتیم شلوغ بود و یه خورده هوا روشن الان حدود یه ساعتی هست که شما داری بازی میکنی و از این سورسوره به اون سورسوره و ازون تاب به اون الاکلنگو .... 

 دیگه کم کم خلوت شدو شما بودی این زمین پر از وسایل که یه طورایی شده بودی مالکشون و خوشحال میدوییدی و هر چی دلت میخواست و تند تند میرفتی سراغش و به قولی کسی دیگه مزاحمت نبود و از این بابت مشخص بود چقدر خوشحالی 

منو باباجون هم نشسته بودیم و یه دل سیر با هم صحبت های خوب خوب کردیم و خلاصه شب خیلی خوبی برای هممون بود 

 دیگه حدود دو سه ساعتی بود که شما بازی میکردی ولی اینگاری اصلا خسته نمی شدی و دیگه با کلی اصرار برگشتیم مشخص بود خسته ای ولی دلت راضی نمی شد از اونجا دل بکنی 

تو راه برگشتمون از اینجا خیلی خوشم اومد

همین که رسیدیم خونه از خستگی نمی دونستی غذا بخوری یا شیرعسلتو یه خورده غذا دادم بهت و سریع شیرعسل رو گرفتی و یهو دیدیم به خواب ناز رفتی 

امیدوارم بهت این روز قشنگ خیلی خوش گذشته باشه فرشته نازبغل

 پنج شنبه هفته پیش جشن عروسی دختر داییم بود واسه بردنت یه خورده دو دل بودم چون ماشاا... روز به روز داره به شیطنتهات اضافه میشه و منم یه خورده تو مجالس دوست ندارم حضور داشته باشی آخه چون حساسم روی کارهات دوست ندارم همش نهی ت کنم بچه هم که باید بچگی کنه پس بهترین گزینه اینه که یه جایی باشی که بهت بیشتر خوش بگذره به همین خاطر طی فکرهای مکرر به این نتیجه رسیدم که ببریمت خونه عمه جون شمسی و با دختر گلش فاطمه جون بازی کنی چون میدونستم هم خیلی خوب باهات بازی میکنه و هم اینکه عمه جون خیلی خوب بهت میرسه 

که خدارو شکر هم همینطور بوده و کلی به همگی خوش گذشته آخه با عمه جون که بعدا صحبت میکردم کلی باعث شادیشون شدی و خندوندیشون همش میرفتی یه ظرفی میاوردی و به عمه جون میگفتی شما بزن تا ما نای نای کنیم و همه رو مثل اینکه اون شب به رقص کرده بودی شیطونک خودم 

 

 

خوشگل خانومم بی صبرانه آماده است که بره خونه عمه جونش 

بازم مامان رو از شیرینکاریهات متحیر کردی 

دیروز داشتم آشپزخونه رو مرتب میکردم که جنابعالی خیلی راحت رفتی در کابینت رو باز کردی و رنده رو برداشتی و یه ظرف هم از کابینت دیگه برداشتی و رفتی از تراس یه دونه پیاز هم برداشتی و خلاصه رفتی روبروی تلویزیون نشستی و خرت خرت به رنده کردن 

منم که فقط داشتم نگاهت میکردم و تعجب

 اومدم پیشت گفتم داری چیکار میکنی عسلم و شما هم با جدیت کامل گفتی انده میکنم 

اولش گقتم زیاد رنده نمی کنی و همینطوری واسه سرگرمی اینکارو میکنی ولی دیدم نه بابا مثل اینکه خیلی جدی گرفتی و کم کم داره به پیاز میرسه 

 

کلی با خواهش و تمنا ازت گرفتم و ظرف رو شستمو پیاز رو هم پوست گرفتم و دادم بهت  و واسم تا وسطای پیاز رنده کردی 

 دخترم دیگه واقعا داره به مامانش کمک میکنه اونم چه کمکایی زبان 

 تا اینکه چشات یه خورده نسوخت دست بردار نبودی 

قوربونه شیرین عسلم برمممممبغل

 

دوست داشتنی ترین کسی هستی که تا بحال دیدم عزیزم قلب



موضوع : خاطرات یه دخمل ناز

نوشته شده در تاريخ 16:08 | دوشنبه 18 شهريور 1392 توسط مامان الینا جونی

سلام به دختر ناز و عزیزم 

امروز به یه عالمه عکس اومدم که خیلی واسم شیرینن امیدوارم تو هم روزی که اینارو نگاه میکنی لذت ببری عزیز دلم 

دختر قشنگم از موقعی که رنگ انگشتی بازی میکنی از من یا باباجون هم میخوای که باهات بیایم  داخل حمام و بازی کنیم به همین خاطر تخته وایت برد رو واست آوردم که دیگه تو خونه هم بتونی نقاشی کنی عزیزکم 

عزیز دلم بعد از یه خورده نقاشی هوس لاک زدن میکنه

اونم از نوع آبی  

 موقع نهار شده بود به عسلم گفتم خوب حالا وسیله هاتو جمع کن تا نهار بخوریم باشه خیلی ناز گفتی باشه 

من کم کم باید این کلمات رو بهت بگم تا آشنا شی که باید بعد از اتمام بازی وسیله هات رو عادت کنی خودت مرتب کنی ولی توقع نداشتم که به این زودی عملی شه ولی مامان رو بازم با این کار قشنگت متحیر کردی 

خیلی قشنگ درب هر رنگ رو که مربوط به خودش بوده بستی و مرتب جمع کردی و گذاشتی بالای صندلی و وقتی که این صحنه رو دیدم واقعا فهمیدم که دخترم خیلی خوب میفهمه و از این بابت خدارو شکر کردم و کلی بوسیدمت

 خانوم خونوما از بالا هم بالاتر دوست داره بشینه 

 همین که یه نمکدون به چنگت بیاد سریع ترتیبشو میدی 

 هیسسسسس ..دخترک عزیزم در حال مطالعه است

حالا عزیزم چرا وارونه گرفتی؟؟ ولی بازم قابل تحسینه آفرین عسلم 

 نازگلم میخواد بره خونه دایی جونش 

 قوربونت برم که با این جدیت ایستادی تا ازت عکس بگیرم 

 

و حالا 

خانوم خوشگل من در نقش بلفی در کارتون بلفی و لی لی پوت

 

 خونه مامان جون بودیم که خاله جون فرزانه و افسانه کلاه گیساشونو آوردن و داشتیم امتحان میکردیم که شما اومدی و خواستی که بذاریم سرت وای خدای من چقدر خندیدیم و ازت همه عکس میگرفتنو شما هم خیلی راحت ایستاده بودی قوربونه این چهره نازت برم 

 اینجا که دیگه همه غش رفته بودیم از خنده 

 جلوی آینه دراور گذاشتمت تا خودتو ببینی 

اینگاری خیلی از خودت لذت میبردی 

 عزیززززززززززززززززززززززززییییییییییییییییییییی

 

 اینم یکی دیگه ست که خیلی بهت میومدو بهمون ثابت شد که چقدر موهات بلند شه نازززززو خوردنی تر میشییییییییی

 

قوربونت برممممممممممم

 

 

 عاشقونه دوست داریم فرشته معصوم زندگیمون 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 11:08 | جمعه 8 شهريور 1392 توسط مامان الینا جونی

سلام به نازنین دخترم 

هر چه فکر میکنم چه جمله ای رو در وصفت بکار ببرم باید اقرار کنم که قادر نیستم ... به همان زبان ساده میگویم :

با بودنت ما هم هستیم  

با شادیت شاد هستیم 

 

 بازی رنگ انگشتی رو خیلی دوست داری 

 ولی بعد از اینکه یه خورده دلتو میزنه بازم سراغ آب بازیییییییییی این تنها بازیه که اصلا واست خسته کننده نیست 

    اینم اثر های پیکاسوی بابا مامانت 

 بازم الینا خانوم درخواست بیرون رفتنو کرده و ما هم به چشم 

اینم ازهمون نوع راه رفتنهای دخملمون 

راه رفتن به سبک قررررررررررر

 

 اینجام که سریع اومدی این بالا و به جای تخت فنری اشتباه گرفته بودی و بالا پایین میپریدی  

 شیطونک خودمیییییی

 دخمل ناز بعد از رفتن به پارک و ورجه وورجه کردن و درخواست خریدن یه توپ ناز دخترونه  خوشحال داره شیر عسلشو میخوره 

 

نازنینم تو با هر لحظه از حضورت شادمانی را در کلبه مان مهمان کردی 

باش در کنارمان، همیشه همینطور سالم و شاد باش و شادمانی را درکلبه مان

مهمان که نه میزبانی کن !!



موضوع : خاطرات یه دخمل ناز

نوشته شده در تاريخ 9:40 | چهارشنبه 30 مرداد 1392 توسط مامان الینا جونی

سلامممممممم به شیرین عسلم

که دوساله شده و از همون دقایق اولیه روز تولدت دارم چیزهایی ازت میشنوم که چشام اینجوری میشه   تعجب    همین که پا گذاشتی به سه سالگی و دوسالت تموم شد داری خیلی تغییرمیکنی حتی حرف زدنات مثلا یه نمونه اش 

تا حالا پیش نیومده بود درباره چیزی نظر بدی وقتی ازت میپرسیدم تایید میکردی اما درست روز تولدت داشتم ریسه  happy birt رونصب میکردم و کارش که تموم شد نگاهی کردی وگفتی چه خوشگله.. قشنگه منم که چشام اینجوری شده بودهیپنوتیزم یام خیلی چیزایه دیگه که داری به صورت جمله بیان میکنی و خواسته ات رو عملی خلاصه عزیزکم بهمون ثابت کردی که واقعا بزرگ شدی 

 حالا میریم سراغ عکسای شیرینم  

جشن دخملمونو بازم مختصر گرفتیم مهمونامون همش 7 نفر بیشترنبودن انشاا... وقتی خانوم تر شدی یه جشن مفصل میگیریم واست .از همون دقایق اولیه جشن با عرض شرمندگی از دخمل نازمون 4 تا بادکنک در حین بادکردن ترکید و عسلم خیلی ترسده بود.

ما هم از صدای نهیبش هم ترسیدیم و هم خندیدیم خنده

تولدت مبارککککککک عسلکمبغل

 قلب  بغل 

 

 دخمل نازززززززززز میخواد شمعشو فوت کنه 

اما فوتش خیلی ناززز کمجون بود که منو باباجون کمکت کردیم  

 

 اینم از کیک دخملیمون خیلی دوست داشتم کیکت جوجه ای چیزی باشه که تعداد رو که میگفتم 9 نفریم اینا رو پیشنهاد میکردن منم که عاشق کیک های شکلاتی و پودر شکلاتی هستم دیگه همینو گرفتم اون گلش فقط به نیت گل دخملمه ماچ


 

 به دخمل عزیز میگفتیم لبخند بزن چشاشو ریز میکرد دیگه باباجون دست بکار شدو چهره تو یه حرکتی داد

اونم چه حرکتی !!!

این یکی از هدیه های نازمه 

  

 

اینجا گل دخمل میخواد کیکشو برش بزنه 

مامان : عزیزم بسه خوبه مرسی قلب

 تو فکر الینا  : نمی خوام دوست دارم همشو برش بزنم خنثی

مامان: کیکت خراب شد کافیه ابرو

تو فکر الینا : اصن دوست دارم خراب شه کیک خودمه  از خود راضی

 چاقو رو بجای پیچ گشتی اشتباه گرفته بودی و همینطور داخل کیک میچرخوندی  

مامان و بقیه مهمونا:  کلافهتعجب 

تو فکر الینا : آخیششش دلم خنک شد چقدر حال داد نیشخند

 اٍ چیه چرا اینجوری نگاه میکنید مگه خنده دارممممممممعینک 

 یکم مثل خانوما بشینم چشمک

آخه مامانم همش بهم میگه دیگه خانوم شدم 

 اینم هدیه هام دست همگیشون درد نکنه ماچماچماچماچماچماچقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلب



موضوع : مناسبتها

نوشته شده در تاريخ 10:51 | 27 مرداد 1392 توسط مامان الینا جونی



لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید





موضوع : خاطرات یه دخمل ناز

نوشته شده در تاريخ 22:55 | جمعه 25 مرداد 1392 توسط مامان الینا جونی

          

 

چه روز زیبایی بود 90/05/24

زیباترین روز برای باباجون که

برای اولین بار پدر شد

 

برای من که 

برای اولین بار مادر شدم 

 

 

برای پدر و مادرعزیزم که 

برای اولین بار نوه دار شدن 

 

برای برادرم و خواهرهای عزیزم که 

برای اولین بار دایی و خاله میشدن 

 

روز پر خاطره و شیرینی برای زندگیمون رقم خورد

و ما امروز رو همگی با هم جشن خواهیم گرفت 

برای اولین شیرینی زندگیمون 

  

 

            

 روزهای اولیه تولدت که همانند یک فرشته در خواب نازززز بودی 

 

           

 

 بابا جون که پدر یه همچین فرشته ای شده بود

                           

 

و حالا

عسل مامان و بابا الینا جان تا این لحظه ، 2 سال و 0 روز و 11 ساعت و 18 دقیقه و 18 ثانیه سن دارد 


                                     

 

عکسای قشنگ تولد رو تو پست بعد میذارم .



موضوع : خاطرات یه دخمل ناز

نوشته شده در تاريخ 14:39 | پنجشنبه 24 مرداد 1392 توسط مامان الینا جونی

سلاممممممممممم به دوستای گلمون

از اینکه این مدت بهمون سرزدید ممنون در اولین فرصت حتما میایم پیشتون و لطفتونو جبران میکنیم قلب

سلام به دخمل شیرینم که این روزها از شیرین کاریهاش ما رو بدجوری داره به وجد میاره و میخندونه 

 حدودا دو هفته ای میشه وب دخملمو به روز نکردم اونم به خاطر مشکل adsl که هنوز هم حل نشده این

دفعه هم با هوشمند اومدم سرعتش پایینه ولی دیگه نمیشه از خاطرات شیرین دخملم بگذرم اونم با سفری که یه چند روزی به بابلسر داشتیم .

چند روزی بود که خیلی دلم هوای یه سفر کرده بود اونم به سرزمین طبیعت (شمال کشور) که باباجون یه روز با خبر خوش اومدو گفت چند روزی رو مرخصی داره و تصمیم به سفر خیلی خوشحال شدم 

خیلی دوست داشتم  که همگی با هم بریم که نشد و دو تا از خواهرهای گلم تونستن باهامون بیان که خیلی هم خوش گذشت .  

 از قبلش بهت میگفتم الینا میخوایم بریم دریا یه عالمه آب داره که تو سیر آب بازی کنی آخه جدیدا خیلی عاشق آب بازی شدی و همش تو تراس واست تو یه سینی یه لیوان آب میذارم و تو مشغولی ..خلاصه همش میگفتی بریم آب بازی تا اینکه وقتی رسیدیم تا اینکه من رفتم داخل سوییت و چمدونا رو گذاشتیم و یه خورده به خودمون اومدیم دیدیم باباجون با ذوق تمام بردتت کنار ساحل و سریع میخواد تو شریع کنی به بازی غافل از اینکه باید کم کم آشنات کنیم آخه دفعه اول بود یه همچین جایی رو میدیدی و مطمنا تو  اون دل کوچیکت یه ترسی میومد خلاصه همین که سریع اومدم دیدم به به تمام اون فکرهای که داشتم واسه آشنا کردنت به دریا و نترسیدنت همه به باد رفت و تو ترسیده بودی

روز اول که سعی میکردی همش بری یه گوشه و بشینی و فقط تماشا کنی منم اسراری نکردم و خودمون رفتیم و یه خورده با خاله جونی ها آب بازی کردیم تو خوشت بیادو دست بکار شی ولی اینگار دلت میخواست ولی یه کوچلو میترسیدی حق هم داشتی قوربونه اون دل کوچولوت برمممممممممممم

 

وقتی هم که ماسه ای میشدی با تعجب به دست و پاهات نگاه میکردی تعجب

 

 از خاله جون فرزانه خواستم دستتو بگیره و کم کم نزدیک شی و منم تند تند این تصویرهارو به خاطره ماندگار تبدیل کردم خیلی دوست داشتم عکس العمل تو در لحظه تو آب بودن ببینم

 تا اینکه موج ها خودشون اومدن به استقبالت و تو هم خوشبختانه خوب ازشون استقبال کردی و دیگه نترسیدی میخندیدی قوربونه خنده هات شممممبغل  

 خیلی دوست داشتم مایو تنت کنم اما هوا یه مقدار خنک بود (بر خلاف تصورم که فکر میکردم گرمه و خدایی نکرده گرما زده شی ) و میترسیدم سرما بخوری 

 چیزی که خیییییییلی واسمون جالب بود این بود که بعد از آشنایی با دریا و آب بازی کردنت اینگاری چیزی که تو رو تو آب بازی تخلیه میکنه همون شیر آبیه که تو خونه هم باهاش بازی میکردی یا همون یه مقدار کم آب تو ظرف

با اینکه یه دریا آب اونجا بود ومیتونستی هر چقدر که دلت میخواد آب بازی کنی ولی اینگار شیر آب برات لذت بخش تر بود از اینجا یه لحظه هم دور نمیشدی همش لباساتو خیس میکردی  

امیدوارم همیشه تو زندگیت قانع باشی و با چیزهایی که داری خوش باشی و افسوس نداشته هات رونخوری عزییییییییییزم 

 

 اینم یه عکس پرخاطره از خاله جون افسانه و من و خاله جون فرزانه مهربونت که دوست داشتم تو وبت عکسشونو داشته باشی و بدونی که خیلی دوست دارن و خیلی واست زحمت کشیدن ما هم خیلی دوستشون داریم قلب

 

 

تو اکثر عکسامون خوب نیوفتادی  یا دستت جلوی صورتته و یام که اصلا نمی خواستی بغلت کنیم و عکس بندازیم اینجا م کلی قوربون صدقت شدیم تا بیای بغلمون ولی میخوای فقط بری سراغ شیطنت حتی به این راضی شدیم که حداقل کنارمون بایستی که متاسفانه اونم نشده و داری میری خلاصه بازم مثل همیشه یه عکس دلچسب سه نفره هنوز نداریم ناراحت ناراحت 

 ولی دیگه به همینم راضی شدیم منتظر

                                                                                                                                        

    واییی از پله بالا رفتنت که دیگه خسته مون کرده بود تازه اینجا خوبه از پله های بیشتری که اون سمت بود چنان پا برهنه میدوییدی و میرفتی بالاکه مونده بودیم بخندیم یا ناراحت از اینکه خدایی نکرده واست اتفاقی نیوفته 

 عسلم که یه دقیقه ام یه جا یند نیست 

عاشق این عکست شدم عسلکممممممممممممم

 وقتی که حدود 5ماهه تو عسل رو باردار بودم رفتیم کیش خیلی خوش گذشت  واقعا بعد از یه مدت داشتن حال بد خیلی لازم بود بعد از اون با اومدنت فکر سفر رو از ذهنمون بیرون بردیم چون میدونستیم هم تو اذیت میشی هم خودمون تا اینکه دیگه کم کم متوجه شدیم گل دخملمون دیگه خانوم شده و مسافرت رفتن باهاش شیرینه

که تو این  مسافرت به یقین رسیدیم بـــــــله شیرینی هات بیشتره و اذیت که دیگه نمیکنی هیچ بیشتر هم باعث میشی که بهمون خوش بگذره شیرینی زندگیمونی دیگه عسلم 

  از خدا میخوام همه از این شیرینی زندگی بهره مند باشن  

 راستی کمتر از یه هفته دیگه تولدته و من و باباجون سرپا شوقیم که دخمل گلمون داره به سال سوم زندگیش پا میذاره و خانوم تر میشه                      

.: عسل مامان و بابا الینا جان تا این لحظه ، 1 سال و 11 ماه و 24 روز و 15 ساعت و 24 دقیقه و 53 ثانیه سن دارد :.

 

 

 

 

 



موضوع : خاطرات یه دخمل ناز

نوشته شده در تاريخ 12:38 | جمعه 18 مرداد 1392 توسط مامان الینا جونی

سلامممم  به دختر عزیزم 

دختر عسلم که تو این ماه (رمضان و مرداد ) اومد پیشمون و روزهامونو قشنگ تر کرد

14 رمضان مثل امشب بود شب تولد اولین فرزند امام علی (ع) که  شدی اولین فرزند عزیزمون اومدی و رحمت و برکت رو با اومدنت صد چندان کردی

 مرداد ماه هم که اوج گرماست و با گرمای وجودت گرمی و لطافت بیشتری رو مهمون خونه مون کردی 

خلاصه عزیز دلم روز اومدنت همراه با مناسبتهای شیرین و به یادماندنی بود که واسمون پر خاطره شده                            

                            بغل  بغل بغل بغلبغل بغل

 

چند عکس جامونده از جمعه قبل ماه رمضان و این روزهای شیرین آوردم که به یادگار بمونه واسه ات عزیزم

اینجا یکی از روستاهای طرقبه ست به نام کنگ خیلی جایه با صفایی بود پر از باغهای گیلاس اینجا تو یکی از باغهاییم که آسمونش هم سبزه  

شنیده بودم که کنگ مثل ماسوله است واقعا که همینطور بود خیلی قشنگ بود  تا بالای کوه به صورت مارپیچ خونه بود و حیاطهاشون سقف خونه همسایه شون بود

 

بالای کوه که رسیدیم  مناظر چشم نوازی داشت بین اون کوه روبرو هم درست به همین شکل خونه ساخته شده بود  

 

 

تو راه برگشت این مرغ و خروسهای ناز رو دیدی و نمی خواستی بیای

چنان ذوق کرده بودی که از نزدیک میدیدشون .. مامان جون هم واست داره معرفی شون میکنهچشمک

 

 

جدیدا نمی دونم این چه حسیه که داری بیرون که میایم راه رفتنت با شکلهایه مختلفیه که این عکس گواهیه یکی از این راه رفتنهای خنده دارته 

اینجام که اومدیم خونه مامان جون و با اینکه من آیفون رو زدم شما چنان به در میکوبی و بلند هم میگفتی بله (خودت در میزنی خودت هم جواب میدی ) 

 

اینم یکی از ژستهاته موقع عکس گرفتن که خیلی از این ژستت خندیدنم

 

 

بدون که خیلی واسمون عزیزی عزیزم  قلبماچ                                                                                                                                                 راستی تو این روزها مشکل اینترنت داریم و نمی تونیم سراغ وب دوستامون بریم این پست رو هم با گوشی با یه فلاکتی گذاشتم دلمون واسه همهشون تنگ شده ناراحت

 

 

 

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 21:12 | پنجشنبه 3 مرداد 1392 توسط مامان الینا جونی

آسودگی‌ات مبارک

دلت را بتکان،
غصه‌هایت که ریخت تو هم همه را فراموش کن.
دلت را بتکان، اشتباهایت وقتی افتادند روی زمین، بگذار همانجا بمانند.
فقط از لابه‌لای اشتباهایت، یک تجربه را بیرون بکش قاب کن و بزن به دیوار دلت.
دلت را محکم‌تر بتکانی تمام کینه‌هایت هم می‌ریزد
و تمام آن غم‌های بزرگ و همه حسرت‌ها و آرزوهایت.
حالا آرام‌تر، آرام‌تر بتکان
تا خاطره‌هایت نیفتند
تلخ یا شیرین، چه تفاوت می‌کند؟
خاطره، خاطره است
باید باشد، باید بماند
کافی است؟
نه هنوز دلت خاک دارد
یک تکان دیگر بس است
تکاندی؟
دلت را ببین
چه قدر تمیز شد،
دلت تمیز شد؟
حالا این دل جای اوست! این دل مال اوست!
همه چیز ریخت از دلت، همه چیز افتاد و حالا ...
حالا تو ماندی و یک دل
یک دل و یک قاب تجربه
یک قاب تجربه و مشتی خاطره
مشتی خاطره و یک "او"
آسودگی‌ات مبارک

 در این ماه رحمت 

    

 

منبع: اینترنت-وبلاگلحظه ها خاطره اند



موضوع : مناسبتها

نوشته شده در تاريخ 4:43 | دوشنبه 24 تير 1392 توسط مامان الینا جونی

 سلامممم به دختر ملوسم

روزهای گرم وطاقت فرسای تابستان خودشو دیگه داره نشون میده وای که من چقدر از این هوای گرم بی حال و بی حوصله میشم ولی یه چیزی هست که تو این  فصل من رو به وجد میاره و  اونم فصل توست فصل تولد تو مثل خودت گرم و پرشور عزیزیییییییییییززززز

همینطور که تو پستهای قبلی اشاره کردم خیلی هندونه دوست داری و یکی از میوه های مورد علاقته باباجون یه شب که هندونه رو آورد با هم نایلونش گذاشت داخل آشپزخونه و گفت چند دقیقه بعد میادو

عملیات شستن برش زدن و نایلون کشیدن و درآخر در یخچال گذاشتن رو انجام میده(کار شخص باباجونه)که شما بی صبرانه رفتی نایلون رو کشون کشون آوردی وسط اتاق منم که آماده باش این عکسارو گرفتم....  

بدون شرح

 

 

 

 و در آخر تقدیم به باباجون برای برش زدن و نوش جان 

 اینجا بازم پارکه که شب نیمه شعبان رفتیم و شما هم مثل همیشه خوشحال و خندون اینور اونور میدوییدی شب خیلی خوبی بوووود اولش که اومدیم این اطراف جشن وشادی شربت خوری بود که حد نداشت شما هم یه لیوان کامل نوش کردی بعدشم که این خرسه ناززز رو بابا واست گرفت و شما نشستی و کلی لذت بردی 

 

 اینجام که دارن نورافشانی میکنن شما هم با تعجب آسمون رو نگاه میکردی خیلی قشنگ بودددد

بعدشم که عمو جون حسین زنگ زد و پیشنهاد طرقبه یا شاندیز رو داد که ما با کمال میل پذیرفتیمو رفتیم

پدیده شاندیز  خیلی شب خوب و به یاد موندنی بوووود و شما هم مدام میگفتی ناززززنیننن

 

 روز به روز داره شیطنت هات بیشتر میشه و ماهم سریع به مهارکردنش اقدام میکنیم

اونم به این شکل ابتدا مهار کردن شیطنت بعد خرید  

 

 یه خورده آرومتر دخمله عزیز

 نحوه کیم خوردن دخمل شیرین 

 ابتدا کل روکش شکلاتی توسط انگشتان ناززز برداشته و میل میشود وبعد بقیه 

 اینم شیر عسل خوردن دخملی 

 قوربونه دخمل قوی خودمممم بشممم

 عزیزم چه ژستای نازززییی میگرفتی همین که میدیدی دارم ازت عکس میگیرم 

 

 

 

خداوندا از اینکه این فرشته دوست داشتنی رو به ما هدیه دادی

و روزهایمان را شیرین تر و گرم تر از قبل کردی

سپاسسسسسسسس



موضوع : خاطرات یه دخمل ناز

نوشته شده در تاريخ 12:22 | سه شنبه 11 تير 1392 توسط مامان الینا جونی

سلاممممممممممممم

یه سلام گرم به گرمی تابستان تازه از راه رسیده به تمام دوستان عزیزم

 همینطور که اطلاع دارید نی نی وبلاگ عزیز یه جشنواره برگذار کرده

اونم چه جشنواره خوشمزه ای 

الینا جونه منم تو این جشنواره شرکت کرده 

اگه لطف کنید

 کد 169 رو به شماره  20008080200  (دوهزار-هشتاد -هشتاد -دویست) پیامک بزنید 

خیلیییییییییییییی ممنونتون میششششششششییییییم

 

                                 الینای عشق هندونه 

       

 

نکته قابل توجه :

اگر خواستید از یک شماره به سه کد رای دهید 

پیامک خود را به صورت های زیر ارسال نــــــفرمائید:

...-...-....

 .........

.../.../...

...\...\...

 

روش صحیح : ... ... ...

 

                                                                                        بــــا تـــشـــکـــــــر قلب



موضوع : شرکت در مسابقه

نوشته شده در تاريخ 17:04 | چهارشنبه 5 تير 1392 توسط مامان الینا جونی

سلامممممممممممممممم

سلام عزیز دلمون

 امروز اومدم تا بعد از یه گشت توی وبهای دوستهای گلمون و فیس بوکم یه مطلب واسه امروز که یکی از مهمترین روزهای زندگی منو باباجونه بندازم که

تو فیس بوکم  با این متن زیبای باباجون انرژی گرفتم 

 
ﻳﮏ ﺗﮑﻪ ﺑﻠﻮﺭ ﺍﺯ ﺟﻨﺲ ﺣﻀﻮﺭ / ﻳﮏ ﻳﺎﺱ ﺳﭙﻴﺪ ﺍﺯ ﺭﻧﮓ ﺍﻣﻴﺪ
ﺑﺎ ﻫﺮﭼﻲ ﻭﻓﺎﺳﺖ ﺍﺯ ﺳﻮﻱ ﺧﺪﺍ / ﻫﻤﻪ ﺗﻘﺪﻳﻢ ﺗﻮ ﺑﺎﺩ
ﻋﺰﻳﺰﻡ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﻧﺸﺪﻧﻲ ﺗﺮﻳﻦ ﺭﻭﺯ ﺯﻧﺪﮔﻴﻤﻪ
ﺳﺎﻟﺮﻭﺯ ﺍﺯﺩﻭﺍﺟﻤﺎﻥ ﻣﺒﺎﺭﻙ.

 

  4.4  به یاد ماندنی ترین روز در سرنوشت زندگی من و باباجونه 

روزی که عهد کردیم تا ابد با هم باشیم

روزی که پیمان بستیم  آرامش دهنده هم باشیم 

و حالا هفففففففتت سال از آن روز میگذره 

و تو عزیز ثمره این عشقی

ثمره این پیمان

 

     

 

      بدون تو عزیز دوست داشتنی با حضورت خوشبختی مون رو کامل کردی 


     امیدوارم پیوندمان پیمانمان و عشقمان همیشه پایدار و جاودان بماند 

                            



موضوع : مناسبتها

نوشته شده در تاريخ 13:37 | سه شنبه 4 تير 1392 توسط مامان الینا جونی

 سلام فرشته زمینی من

دخترک ناز و ظریفم عشقم تمام هستی یم

 عزیزکم وقتی اون چشمهای سیاه و چهره دلنشینت رو  نظاره میکنم خودمو  پیدا میکنم تو تکه ای از وجودمی و خدا میدونه چقدر از وجودت خوشحالم و احساس آرامش میکنم

این روزهای با تو بودن لذت و صفایی صد چندان داره

 

                    niniweblog.com

دخترکم دیگه داره کم کم کلمات رو به جملات کوتاه ختم میکنه 

خواسته هاشو هر چقدر کوچک اعلام میکنه و ما هم سر تعظیم

عزیز دلمون اونقدر دوست داشتنی میشه وقتی صبح از خواب بیدار میشه 

اکثرا وقتی خوابی میام سراغ نت و هنگامی که بیدار میشی میای پیشم و خیلی آروم میگی سلام

اونموقع است که دیگه بعد از جواب سلام ناززززت بوسه بارون میشیو دیگه مامان نت رو قطع میکنه و

میریم سراغ خوردنیهای خوشمزه

عزیزدلم خدارو شکر داری خوب لبنیات استفاده میکنی و من هم که  خوشحال سعی میکنم بیشتر تشویقت کنم تو هم بهتر میخوری

اکثر صبح ها و گاهی هم شبها یک تا یک ونیم لیوان شیرعسل رو با شیشه میخوری 

روزی دوتا بستنی یا کیم هم نوش جان میکنی (میان وعده صبح و بعدازظهر)

تنقلات هم جز میان وعده هاست  که از همه بیشتر به کشمش علاقه داری و بهش میگی تبشه 

اکثر میوه ها رو هم دوست داری وخوشبختانه خیلی علاقه نشون میدی 

 گیلاس رو مثل خودم خیلی دوست داری و مدام میگی گیلاسسس

به هندونه هم خیلی  علاقه داری و هر وقت میخوای میگی هندو

 آبمیوه هم خیلی دوست داری سعی میکنم کمتر بهت بدم ولی وقتی بیرونیم و میبینی دیگه مدام میگی آبمیه  

وقتی صدات میزنم با اون صدای شیرین و ظریفت خیلی ناززز میگی بله

خدارو شکر  از هوش هیجانی (EQ) خوبی هم برخورداری و هیجاناتت رو به خوبی نشون میدی

وقتی مامان رو عصبانی میکنی و کار بدی انجام میدی با اصرار سعی میکنی که ببخشمت

یا لبای نازت رومثل غنچه میکنی میای پیشم همش میگی بووووسسس بووووسسس 

یام که شیرن کاری در میاری و غش میری از خنده و میخوای که منم بخندم 

و اینجاست که میمونم ادامه بدم به عصبانیتم یا از این شیرین کاریات بخندم که مطمنا میخندم چون هم خیلی شیرین میشی هم کاریش نمیشه کرد بالاخره اقتضای سنته 

جدیدا سعی داری حرص منو بابا جون رو دریاری 

وقتی گرم تماشای فیلمی هستیم کنترل رو برمیداریو صدا رو قطع میکنی یام که میری فلش رو در میاری با خنده حرص درار دستت رو میبری بالا ومیگی بلششش 

و منتظر عکس العمل ما میشی ولی ما دستتو خوندیمو سعی میکنیم در عین حرص خوردن چیزی نشون ندیمو بی تفاوت میگذریم

خلاصه ملکه خونمون هستی گلمQueen و ما هم صبورانه منتظر میشیم تا 7 سال پادشاهی به خوبی طی بشه  که خوشبختانه 2 سالش داره به خوبی میگذره به امید روزهای خوب  

 

                     

 

 .:میوه عشق مامان و بابا الیناجان تا این لحظه ، 1 سال و 10 ماه و 0 روز و 14 ساعت و 46 دقیقه و 56 ثانیه سن دارد :.

  

                         22 ماهگیت مبارک عزیزم

بدون که خیلی دوست داریم niniweblog.com

 

 



موضوع : خاطرات یه دخمل ناز

نوشته شده در تاريخ 16:54 | 26 خرداد 1392 توسط مامان الینا جونی

سلاممممممممممم 

عزیز دلم چطوره 

خوبی عسلم 

تو یکی از پستهای قبلی نوشته بودم دوست دارم ملاقاتی داشته باشم با دوستای وبلاگی 

جالب اینجاست که یکی از دوستای خوبم که قبلا با هم بودیم یه دوست وبلاگی هم هست و یه چند سالیه برای زندگی رفته آلمان و دیگه سالی یکبار هم رو میبینیمناراحت ایندفعه دعوتشون کردیم خونمون .خیلی خوب بود که دوباره دیدارمون تازه شد و میشه گفت یه دیدار وبلاگی هم بودلبخند 

فقط خاله جون اعظم فعلا نی نی ندارن شاید انشاا... سال دیگه با نی نی شون اومدن خونمون خدارو چه دیدی قلب

 

 

واییی از شما دخمل گلم بگم که خیلی خوب بودی و اصلا اذیت نکردی خاله جون هم کلی باهات بازی کرد و شما هم باهاش خیلی زود صمیمی شدی از این بابت خیلی خوشحالم که دخترکم خونگرمه و رفتار اجتماعی داره  خوشمزه موقع شامم بینهایت خوب بودی طوری که من متعجب شده بودم تعجب فکر نمی کردم آروم بشینی و شامت رو بخوری niniweblog.com

 البته یه خورده از سوپت مونده بود به خاطر آروم  خوردنت که عموجون رضا لطف کرد و بقیه غذا رو بهت داد و شما هم خیلی قشنگ میخوردی (صحنه جالبی بود)

شب خیلی خوبی بود. امیدوارم دوستیمون همیشه پایدار باشه و تو عسلم هم در آینده با نی نی شون دوست خوبی باشی ماچ

                                       



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 6:36 | جمعه 24 خرداد 1392 توسط مامان الینا جونی

سلام به عزیز دلمون 

دختر عزیزم روزبه روز شیرین تر میشه و به شیطنتهاش اضافه چند شب پیش با خیال راحت میخواستم بشینم پای سیستم و یه خورده وب گردی کنم شما گل دخمل نمی ذاشتی تا اینکه از بابا خواستم یه خورده باهات بازی کنه بلکه منو یه خورده به حال خودم بذاری خدارو شکر حدود یه ساعتی بود مشغول بودید بعد که اومدم پیشتون دیدم به به بابا هم مثل اینکه یاد دوران کودکیش افتاده و تو رو به جای دفتر نقاشی گیر آورده و حسابی روت نقاشی کشیده شما هم از خدا خواسته خوب نشستی جلوش و از این بابت کلی لذت بردی 

بهت میگم اینا چیه چشم

میگی ساعت  اننگو  لبخند

منم که تعجب تعجب

 

 

 میگم پاهات چی شده میگی جویابه مژه منم که ابرو

 جمعه پیش رفتیم باغ وحش آخه خیلی به حیوانات علاقه نشون میدی مخصوصا پرنده ها که این علاقه باعث شد هر چه زودتر به یه همچین مکانی ببریمت و از نزدیک ببینیشون و خوشحال شی 

عکس العملی که ازت میدیدم متعجب بودنت بود که خیره میشدی و چشم ازشون برنمی داشتی  

 اینجا دیگه نهایت متحیر شدنت بودتعجب

 کافیه فقط بابا از سر کار برگرده همش میری پیشش و خیلی نازززز میگی  بیم بیرون (بریم بیرون ) من و بابا هم که دلسوز سریع  آماده میشیم و تا اطراف خونه میریم و میچرخیم تا خوب تخلیه شی . از پارک رفتن خسته شدیم و رفتیم پاساژ نزدیک خونه . همین که بچه ها رو سوار این وسیله ها دیدی خواستی که سوار شی خوشبختانه دیگه نمی ترسیدی 

فقط قشنگاشو بچه ها نشسته بودنو این خرس آویزون نصیب دخمل ما شدچشم

 قوبونت برم که خوشحال  بودی و نمی خواستی بیای پایین 

 وایییییییییی از دست این دخملی 

کافیه در خونه رو باز کنم و بخوام یه خورده تمیز کنم با سرعت تمام میزنی بیرون و جیک ثانیه روی پله هایی تابخوام بیارمت پایین به پاگرد بالارسیدی و با جیغ تمام میخوای که کاری به کارت نداشته باشم 

اینم کشف جدید جایگاه دخملی  

 

       

 

 امیدوارم هممون سعی کنیم گمش نکنیم قلب



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 21:26 | شنبه 18 خرداد 1392 توسط مامان الینا جونی

سلام دختر عزیزم 

مامان به یه بازی وبلاگی دعوت شده 

توسط مهدیه جون مامان مهبدجونی 

از اینکه به یادم بودی  ممنونم ازت عزیزم قلب

سوالهای شیرین و تامل بر انگیزی داره خیلی خوبه لبخند 

 1. بزرگترین ترس زندگی شما ؟

 بدون اغراق همه از این موضوع ترس دارن و اون هم ترس از دست دادن ِ عزيزانه

2. اگر 24 ساعت نامریی می شدی، چی کار می کردی؟

 میرفتم  به کسایی که  کمک میخوان و به خاطر آبروشون  روشون نمی شه ، کمک میکردم  

3.  اگر غول چراغ جادو، توانایی برآورده کردن یک آرزوی 5 الی 12 حرفی شما را داشته باشد،‌ آن آرزو چیست ؟

سلامتی همه 

4. از میان اسب، پلنگ، سگ، گربه و عقاب کدامیک رو دوست داری؟ 

اسب حیوان نجیبی ستچشمک

5. کارتون مورد علاقه دوران کودکی؟

 بل و سپاسین ، جكي و جيل  ، بابا لنگ دراز

6. در پختن چه غذایی تبحر ندارید؟ 

کوفته ( همش باز میشه )ناراحت

7. اولین واکنش شما موقع عصبانیت؟

 به فکر فرو رفتن و در هم کشیده شدن ابروان منتظر

8. با مرغ - دریا - اورانیوم و خسته یک جمله بسازید؟

 عاشق اینم یه روز کنار ساحل دریا از فرط خستگی و گرسنگی مرغ کباب شده بخورم .با اورانیوم هم کاری ندارم مژه

9. دو بیت شعر که خیلی دوستش دارید؟

زندگی سیب سرخی ست    گازش باید زد با پوست                 (سهراب سپهری )

تن آدمی شریف است به جان آدمیت      نه همین لباس زیباست نشان آدمیت 

10.اگر بخواهید با تونل زمان فقط به یک روز از زندگی تون در حال، گذشته و آینده سفر کنید، آن روز کدام است ؟ 

با گذشته کاری ندارم ولی انشاا... در آینده دیدن الینا در لباس عروس و ایمان آوردن به خوشبختیش 

11.شما چه رنگی هستید و چرا؟ 

صورتی . آرامش داره .نشاط آوره . رنگ کدری قاطیش نشده و نمیشه (امیدوارم همیشه همینطور باشم )

12. اگه قرار باشه از ایران بروید، کدوم کشور را برای زندگی انتخاب می کنید؟

 ایتالیا شهر ونیززززز(شهری روی آب)  مژه

13.بهترین اس ام اس موجود در این باکس گوشی تون؟

تبریک تولدم توسط همسر و خواهران عزیزم  

14. اگه قرار باشه که سه نفر از آشناها رو امشب به مهمونی دعوت کنی، اون سه نفر چه کسانی هستند؟ 

پدر و مادر و همسرم  بغل 

15. اگه قراربود یه کلمه رو از لغت نامه ی زندگی حذف کنین، اون کلمه چی بود؟ 

بیماری 

16.کسی را که بخواهید ملاقات کنید؟ 

دیدن دوستاي وبلاگيم و ني ني هاي نازشون  بغل

17.اسم دیگه برای وبلاگتون انتخاب کنید؟ 

الینا دختری شیرین ماچ

18. خودتون رو شبیه چه میوه ای میدونید؟

 شلیل خنده (سوال خنده داریه )
 
19. سه خصوصیت اخلاقی بد شما؟

 زود جوش ،زود رنج ، حساس (ولی زودی هم کنار میام )  خجالت

20. کاشکی...... ؟ 

کاشکی الینا زودتر مهمون خونمون میشد و واسه بچه داشتن این دست اون دست نمی کردم .خیال باطل


دوستاي دعوتي من :

1-مژگان جون مامان مارال جونی قلب

2- الهه جون مامان روشاجونیقلب

3- سمیه جون مامان آیسا جون قلب

دوست داشتم اعظم جون رو  دعوت کنم که فعلا اومده ایران و سرش حسابی شلوغه و  حالا حالا نمیرسه بره سراغه وبشناراحت



موضوع : شرکت در مسابقه

نوشته شده در تاريخ 0:14 | دوشنبه 13 خرداد 1392 توسط مامان الینا جونی

سلام به دوستان

 سلام به عزیز دلمون دخمر شیرین و عسلمون که بعضی اوقات از دخمر بودنت شک میکنیم به خاطر شیطنتهات که مثل پسرا میمونی ... میگی نه عکسها رو ببین بعد به من حق میدی عزیز شیطونم 

به نظرت عاقبت این خانوم جویای خودکار و دفتر که همرا ه با همونا خوابش میبره چی میشه متفکر

 

 ریشه های قالی رو بخاطر اینکه مرتب باشه چسب زدم ولی حیف جدیدا الینا خانوم اینجا رو واسه خط و خطوط انتخاب کردن... پاک کردن منم دیگه فایده ای نداره خمیازه

دیگه فکر میکنم دخمری تصمیم داره با مامانش راه بیاد و رفته دستمال برداشته و داره تمیز میکنه فرشته

 نه بابا مثل این که تمیز بودنش وسوسه کرده و نتونسته با این موضوع کنار بیاد 

باشه اشکالی نداره خیال باطل مجبورم چسبهارو بکنم 

وایییییییی رنده ... دخمری هم اینکه یه خیاری ، سیبی و گوجه ای به دستش بدم یه هو میبینم رفته سراغ رنده و خرت و خرت داره رنده میکنه حالا عزیز من اون چیزهارو دیده بودیم و نون رو ندیده بودیم تعجب

 چه با اعتماد به نفس هم داره ادامه میده نه اینگار که من جلوش نشستم و دارم حرص میخورم کلافه

سه چرخه تو گذاشته بودیم تو تراس که میرفتی و با اصرار میخواستی بکشی و بیاری داخل خونه ما هم ناچار چرخاشو شستیم و دوباره آوردیم داخل ... واسه مامانی خوب کار درست کردی دیگه چشمک 

راستی دخمرما میخواد تو یه مسابقه مثلا موتور سواری شرکت کنه 

اول داره تعمیرات لازم رو ؛ رو موتورش انجام میده هیپنوتیزم

 و حالا روز مسابقه 

اول کلاه ایمنی لبخند

 و حالا با آرامش کامل منتظر شروع مژه

 دخمری کم کم داره اوج میگیرهچشم

 و حالا هنر نمایی شرو ع میشه خوشمزه

تو این موندم این چیزارو از کجا دیدی و یاد گرفتی شاید هم ندیدی و خلاقیتته خوشمزه بخاطر سرعت بالایی که داشتی عکس یه خورده تار افتاده خنده

 یه چند ساعت دیگه شروع سری دوم هنر نمایی ابرو

 عجب هنر نمایی هایی تعجب

  و حالا اعلام پایان مسابقه بازنده

 آرزوی موفقیت دارم واست عزیزم ..مطمناً تو پیروز میشی عسلم هورا

خب دیدی عسلکم نحوه بازی کردنت و وسایل بازیت همه شبیه یه آقا پسره 

اون توپت هم گواهی همین موضوع رو میده 

عسلی دیگه کاریش هم نمیشه کرد فقط بدون که عاشقتیم عزیزم قلب بغل



موضوع : خاطرات یه دخمل ناز

نوشته شده در تاريخ 8:18 | چهارشنبه 8 خرداد 1392 توسط مامان الینا جونی

هوش هيجاني زمينه‌ساز شخصيت كودك شما در آينده

      


مفهوم ديگري كه مدتي است، روان‌شناسان كودك در حوزه هوش و ذكاوت نوزادان از آن صحبت مي‌كنند، هوش هيجاني (EQ) است. براي تعريف، هوش هيجاني بد نيست آن را با بهره هوشي IQ مقايسه كنيم. بهره هوشي يا IQ به ما مي‌گويد، چه كارهايي را مي‌توانيم انجام دهيم و چه كارهايي را نه. درحالي‌كه هوش هيجاني يا EQ نشان‌دهنده رفتار ما در شرايط مختلف است و معمولا هم نتيجه اميال، عواطف و انديشه‌هاي كاملا شخصي ماست. 

اگر اين عناصر با هم در يك جهت رشد كرده باشند و درست عمل كنند، ما از نظر هوش هيجاني شرايط متعادلي داريم اما فقط كافي است يكي از اين مولفه‌ها از مسير خارج شود؛ از همين نقطه است كه مشكلات شخصيتي ماهم شروع مي‌شود. به عبارت ديگر هوش هيجاني عبارت است از، شناخت درست احساسات شخصي و استفاده از آن براي تصميم‌گيري درموقعيت‌هاي مناسب‌تر زندگي. EQ يا هوش هيجاني در حقيقت توانايي هدايت هيجانات شخصي در موقعيت‌هاي اجتماعي است و زمان مناسب براي آموزش اين هوش هم دوران كودكي است. كودك بايد به مرور اين هوش را ياد بگيرد و آن را درك كند. در حقيقت هوش هيجاني بر خلاف IQ‌ كاملا قابل يادگيري است و سطح آن در طول زندگي مي‌تواند تغيير كند. 

يكي از راه‌هاي بالا بردن هوش هيجاني فراهم كردن محيطي شاد و آرام براي كودك است، چون تحقيقات روان‌شناسان كودك ثابت كرده، كودكاني كه دوره نوزادي و خرد‌سالي خود را در خانواده‌هاي آرام و بدون استرس مي‌گذرانند، نسبت به ديگران هوش هيجاني بالاتري دارند. يكي ديگر از راه‌هايي كه به افزايش هوش هيجاني در كودكان كمك مي‌كند، بالا بردن حس مسئوليت‌پذيري در آن‌هاست. پدرو‌مادرها بايد به كودك ياد دهند كه در هر سني خودش بايد مسئوليت رفتارهاي خوب يا بدش را به‌عهده بگيرد. بنابراين اگر كودك شما كار اشتباهي كرد يادتان باشد، نبايد از سر دلسوزي مسئوليت او را به‌عهده بگيريد! و بالاخره اين‌كه درك احساسات كودك و ايجاد يك الگوي مناسب براي بيان احساسات مي‌تواند به كودك كمك كند تا از نظر هوش هيجاني در سطح بالاتري قرار گيرد.

 

منبع :مجله اینترنتی برترینها 



موضوع : مطالب علمی

نوشته شده در تاريخ 10:46 | يکشنبه 5 خرداد 1392 توسط مامان الینا جونی

مهربان ترین بابای دنیا

صادقانه دوستت دارم و هزاران شاخه گل شقایق تقدیمت می كنم.

 

                 

                                 

پدرم همانند کوه پشتم باش

      

 تا راه خوشبختی را با همراهیت پیدا کنم  

      

 

 بهترین همسر دنیا

ای تمام زندگی و هستی ام، عشق را با تو تجربه كردم و بدان مروارید زیبای عشقت همیشه در صدف سرخ قلبم جای دارد. بهترینم، به پای همه خوبیهایت برایت خوب بودن، خوب ماندن و خوب دیدن را آرزو می كنم. روز مرد را به تو عزیزترینم تبریك می گویم.

 

            



موضوع : مناسبتها

نوشته شده در تاريخ 11:45 | چهارشنبه 1 خرداد 1392 توسط مامان الینا جونی

 سلاممممم 

عزیزدل مامان هرروز شیرین و شیرین تر میشه از حرف زدناش گرفته تا رفتارها و شیطنتها ...

روز به روز با دلبری هات بدجورما رو عاشق خودت میکنی قلببغل

در طول روز خیلی قوربون صدقت میشم وهر دم بهت میگم الینا جیگر الینا عسله الینا خوشگله

وبعد ازت میپرسم الینا چیه با لب خندون میگی جیگً ، الینا چیه عسلللل ، الینا چیه خوشتللللخنده

وبعد از این مرحله کلی بوسه بارون میشیماچ

عزیزدل مامان میتونه تا پنج به راحتی و شیرینی بشمره از شش به بعد با کمک 

 شعر یه توپ دارم قل قلیه رو خیلی شیرین و مختصر یاد داره

یه توپ دارم ..... گلیلیا

سرخ و سفیدو .... یو آبی (اون واو سفیدو با آبی میاری )

میزنم زمین    .... هوامیره

نمی دونی تا ..... کجاکجا( هر چی میگم بگو کجا میره اصرار داری به کجا کجا وخیلی هم شیرین تلفظ میکنی .یه روز بابا همینطوری باهات خوند و ظبط کرده صداتو و همین قسمت کجا کجا رو بخاطرتلفظ شیرینی که داری گذاشته روی آهنگ اس ام اس موبایلش و هر وقت واسش اس میاد یه هو صدای دلنشینت میاد( کجا کجا ) و کلی ما رو میخندونه

من این توپو .....نداشتم( خیلی آروم )

مشقامو خوب ....نبشتم

بابام بهم عیدی داد.... یه توپ قلللی داااااااااد

 قوربون شعر خوندن شیرینت  بشم عزیزم

بدجور عاشق خودکار و کاغذی و هر وقت یه خودکار یا کاغذ ببینی سریع و پشت سر هم میگی چش چش منظورت اینه که چشم چشم دو ابرو رو واست بکشیم و دیگه ازمون بگیری و بری یه جا بشینی و واسه خودت نقاشی بکشی 

دیونه خودکار گرفتنتم خوشمزه

 

از دفتر نقاشی دیگه گذشته رسیده به سررسید تازه کل صفحات رو تا چند دقیقه بعد مملو از خط و خطوط میکنه از خود راضی

 اینم نتیجه کار خانم نقاش چشمک

 

دیروز هم دوباره گل دخملی رو بردیم پارک همراه با یه دوست خوب

از موقعی که از شیر گرفتمت خدا رو شکر شرایط پارک رفتنت همیشه محیا بوده و منم تا تونستم تو این زمینه سعی کردم واسه شادابیت حتما وقت بگذارم این شد که طی صحبت با یکی از دوستانم که اون هم این پروژه (از شیرگرفتن ) رو پشت سر گذاشته بود از پارک رفتنمون صحبت میکردم که تمایل داشت با هم بریم منم خوشحال پذیرفتم تا اینکه دیروز چهارتایی رفتیم پارک خیلی خوش گذشت. 

 

 

 محو نقاشی روی تابلو شدن .داره ثبت میشه که بعداً روی کاغذ پیاده کنن

 

 

 وای مگه میشد شما دوتا وروجک رو کنترل کرد وقتی به هم رسیدید شروع کردید به دویدن ما هم به دنبال شما کلی از بابت این موضوع خندیدیم

 

 وقتی سورسوره ها رو دیدید دوباره از خود بیخود شدید خنده

 تا حالا واسه الینا بستنی قیفی نگرفتم آخه بیشتر ترجیح میدم تو خونه به راحتی بستنی بخوره تا بیرون. چون هنوز نمیتونه کنترل کنه و لباساشو کثیف میکنه دیگه تو پارک محبوبه جون اصرار داشت بگیریم و کلی ماجرا پیش اومدتعجب

کثیف کردن لباسا همانا و اصرار شما به خوردن همانا  کلافه

 بشری که کلا لباساشو مامانش عوض کرد و کلی از نحوه بستنی خوردن شما هم خندیدم.

الهی بگردم عسلم آخه دفعه اول بود جیگرم بستنی قیفی میخوردبغل

 

 

  خداوندا دنیا دنیا برای این فرشته های کوچک  آرامش و شادی

   آرزو میکنم .

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 19:14 | دوشنبه 30 ارديبهشت 1392 توسط مامان الینا جونی

سلام به دختر عزیزم 

سلام به تازگی روزهای بهاری

 روزهای شرین اردیبهشت داره کم کم تموم میشه و یه ماه دیگه از بهار باقی نمونده و ما هم همین که فرصت کنیم دختر عزیزمون رو میبریم پارکهای اطراف

تا خوبه خوب از این روزها نهایت استفاده رو بکنه

 

ای عزیز تر از جان قلب

 

 

 

 اصلا نمی خواستی بشینی و دستت همش روی کمربند بود که باز کنی و بری برای خودت آخه میخواستیم انرژیت رو فقط واسه بازی بذاری ناراحت

 

 

 

تو اون سورسوره سمت چپی نشستی و نمیای پایین میخواستی بابا بیاد پیشت بعد بیای پایین 

گفتم از دور هواتو داریم که کم کم مستقل بشی به بازی کردن تو پارک 

آخه هیچ خطری تهدیت نمی کرد از پله بالا رفتنم جز یکی از علایق شدیدته 

 

 

قوربون اون شور و هیجانت بغل

 

 دخمل ما خیلی شجاعه با وسایلهای بی خطر دوست نداره بازی کنه و همش دوست داره بره سراغ این سورسوره های خطرناک و بزرگتر از سنش 

 

 

 بعد از دوساعت بازی وخستگی دیگه میچسبه  بشینی روی سه چرخه برای رفتن به خونه  مگه نه ؟؟  مژهماچ

 

 

راستی اینم دو تا قالب نازززز اختصاصی واسه دخمل گل خودم قلب

قالبش یکیه فقط عکسهای هدر فرق میکنه 

 

 

سزاوارت ای گل هستی هستم  

بمان با من تا هستی و هستم                                                

هستم به فدایت ای گل هستی 

هستی و تا آخر جان با تو هستم 




موضوع : خاطرات یه دخمل ناز

نوشته شده در تاريخ 17:03 | چهارشنبه 25 ارديبهشت 1392 توسط مامان الینا جونی

با به كارگيري سي شيوه ساده از هنگام بارداري تا پايان دوسالگي افزون بر رشد جسماني مناسب، زمينه هاي افزايش بهره هوشي كودكان را تقويت كنيد.

 

 از آنجا كه پايه ريزي و شكل گيري رشد جسماني و ذهني كودكان از بارداري تا دو سالگي است، به كارگيري اين  شيوه به طور هماهنگ به رشد همه جانبه و مناسب كودك كمك میکند.

 

  

                    


  

در هنگام بارداري:

1-تيروئيدتان را آزمايش كنيد زيرا كم كاري خفيف تيروئيد در خانمهاي باردار سبب كاهش معني داري در هوش كودكان مي شود.

 2-كولين مصرف كنيد، اين ماده مغذي در گوشت، تخم مرغ و حبوبات وجود دارد

 3-ويتامين هايي را كه پزشك در دوران بارداري براي شما تجويز مي كند مصرف كنيد

4-با جنين خود حرف بزنيد و او را صدا كنيد

 5-از نوشيدن قهوه و خوردن دارو بدون تجويز پزشك اجتناب كنيد

در شش ماهه نخست پس از تولد به اين نكات توجه داشته باشيد:

 6-فرزندتان را با شير مادر تغذيه كنيد

 7-در صورت بروز افسردگي بعد از زايمان ، براي درمان آن اقدام كنيد

 8-منابع غني از آهن مانند گوشت، سبزيجات، تخم مرغ و ميوه هاي تازه مصرف كنيد

 9-در زمان شيردهي خوردن غذاهاي حاوي ويتامين مانند مخمر، نان، غذاهاي دريايي و تخم مرغ را فراموش نكنيد

 10-براي كودكتان موسيقي به ويژه موسيقي سنتي و كلاسيك پخش كنيد

11-كودك را ماساژ دهيد ، مطالعات نشان دادهاند كه ماساژ روزانه كودكان رشد مغزي آنان را به ميزان قابل توجهي افزايش مي دهد

      


 

 

دوران شش ماهگي تا يك سالگي كودك:

12-با كودكتان به طور مستقيم و چشم در چشم صحبت كنيد

13-معناي لغات را با اشاره ارتباط دهيد ؛ به طور مثال هنگامي كه نام چيزي را مي بريد به آن اشاره كنيد يا كودك را در مقابل آن نگه داريد

14-با هديه هاي مخصوص كودكان، او را تشويق كنيد

15-اجازه آزادي حركت به كودكان بدهيد، بگذاريد كه آنها كنجكاوي غريزي شان را همواره به كار برند

16-تشخيص و فرق گذاري بين اشيا را به كودكتان با پرسش و گفتن جواب درست بياموزيد

17-كودكان از آموزش اجباري خوششان نمي آيد، از آن بپرهيزيد

18-هنگامي كه فرزندتان احساس خستگي كرد، آموزش را قطع كنيد

 

 

 

دوران يك تا دو سالگي كودك:

                                                 

 

19-كودكان را با غذاهاي سرشار از آهن تغذيه كنيد

20-به كودكان ميان وعده هاي سالم و مغذي بدهيد و از دادن ميان وعده هاي بي فايده مانند پفك و چيپس به كودك خودداري نماييد

21-براي كودكتان كتاب بخوانيد

22-در حضور او مطالعه كنيد

23-براي او اسباب بازي هاي كمك آموزشي تهيه كنيد

24-با كودك خود بازي كنيد. شركت در بازي هاي دسته جمعي ، مهارت هاي هوش اجتماعي كودك را افزايش مي دهد

25-مطمئن شويد كودكتان خوب استراحت كرده است، خوابيدن دستكم ده ساعت در شبانه روز براي او لازم است

26-هنگامي كه با كودكتان صحبت مي كنيد صداهاي اضافي مانند راديو و تلويزيون را خاموش كنيد و نور را در حد متوسط نگاه داريد

27-درخواست هاي تكراري كودك را اجابت كنيد. تكرار ارتباط نورون ها را در مغز تقويت مي كند ؛ بنابراين اگر براي چندمين باز از شما مي خواهد كتابي را برايش بخوانيد ، بدون اصرار و پافشاري روي خواندن يك داستان ديگر ، آن را براي او بخوانيد

28-وقتي كودك نوپاي شما به چيزي اشاره مي كند و نامش را مي پرسد در جوابش به او اطلاعات بيشتري بدهيد. به طور مثال : آن يك توپ است، يك توپ آبي با خط هاي قرمز.

29-در تربيت كودك انضباط همراه با محبت فراوان داشته باشيد

30-هرگز به كودكتان نگوييد "تو چيزي نمي فهمي" زيرا اگر كودك آن را باور كند، حرف شما تحقق خواهد يافت.
 

 

 منبع : سایت برترینها 


موضوع : مطالب علمی

نوشته شده در تاريخ 9:27 | يکشنبه 22 ارديبهشت 1392 توسط مامان الینا جونی

سلام به دختر قشنگ و شیرین زبونم 

دخمل گلمون هر روز خانوم تر داره میشه و خیلی راحت میشه از  حرف زدناش به این نتیجه رسید 

وقتی میخواد بره بیرون به باباجونش رو میکنه و میگه ..... بیم (بریم) بیرون 

یا بخواد بره پارک .......... بیم پارک سوسو 

بستنی بخواد ............. بسته 

کارهایی که بخواد خودش انجام بده "خیلی مصمم میگه ......خــــــودم 

گرسنه اش که بشه ..... غذا.. سوپ

بخواد ما براش کاری رو انجام بدیم یا چیزی رو واسش بیاریم میاد دستمونو میگیره به شیرینی تمام میگه ....پاسو (پاشو ) 

تلفن صحبت کردنش رو هم تا اندازه ای متوجه میشیم که واضح تر از همه ........ الو .. سلام .. خوبی .. بعضی اوقات هم  به دنبال احوالپرسی ... کجایی؟؟

دختر شیرینم :

عاشق یه خودکار و کاغذی که بهت بدیم  و بری به قول خودت چشم چشم دو ابرو رو بکشی که بعد از چند دقیقه با یک برگه پر از خط و خطوط میای پیشمون و ما هم با تشویق که چه زیبا کشیدی سر شوق میاریمت . 

دیگه کم کم داری تو غذا خوردن مستقل میشی و خودت میل میکنی 

اکثر  اوقات با خودت گرم بازی میشی و منم  کارهای خونه رو بخوبی انجام میدم و وقتی هم خواسته باشی باهات بازی کنیم حتما قبول میکنم که یکی از بازیهای که خیلی دوست داری قایم شی و ما دنبالت بگردیم . خیلی شیرین هم این بازی رو درخواست میکنی و چون بیشتر باباجون باهات این بازی رو کرده ازش بیشتر میخوای و شیرین میگی ....... بابا بیا دنبا ویه حالت شیرینی ژست میگری که خیلی این ژستتو دوست داریم 

خلاصه از شرینی دختر گلمون داره روز به روزمون شیرین تر میشه خدار و بخاطر این رحمت شکر 

                   



ادامه مطلب...
موضوع : مناسبتها

نوشته شده در تاريخ 9:44 | جمعه 20 ارديبهشت 1392 توسط مامان الینا جونی

سلامممم به دخترک نازززززززمون  

دخترمون دیگه ماشاا... خیلی خانوم شده دیگه سراغی از شیر نمی گیره و وقتی یادش میاد با خنده به من میگه می می بده ه ه

ما هم چون  دخملمون خیلی ماهه زود به زود میبریمش پارک اینجا یک پارک دیگه ایه که نزدیک خونه است خیلی خوبه ولی ایرادش نسبت به پارک قبلی پله های سورسوره هاست که واست سخته بالا رفتنش . به صورت مارپیچه یه طورایی خطرناکه واست .پارک قبلی خیلی بهتره  

اینجام شما تا چشت  افتاد به اینجا ذوق کنان دویدی جای وسایل های بازی 

 

 

 الینا و بابای مهربان 

 

 وایییییییییییی خدایا  همین که پله ببینی از خود بیخود میشییییی

 

 

 اینم از صبحونه ابتدایه الینا . از خواب که بیدار میشی تنها چیزی که میل داری اینه  خرمای پوست و هسته گرفته و توپی شکل و چای کمرنگ 

 

 اینم یه نهار مورد علاقه .یه مقدارشو با چنگال میخوری و بعد شروع میکنی با دست خوردن سالاد هم دوست داری

  

 

 اییییییییییییییییییننننم از دخمل ما که ازحمام اومده 

 

 

 

راستی خاله جونیا به نظرتون این تن پوش الینا کی اندازش میشه متفکر  متفکر

تازه واسش گرفتیم گفتم یه جنس خوب واسش میگیرم عوضش یه خورده بزرگتر باشه که چون تو رشده بشه چند سالی استفاده کرد

ولی الان که تو تنش کلی میرقصه وهر وقت اینو تنش میکنم کلی میخندیم و قوربون صدقش  میشیم   خنده قهقهه  قهقهه  خنده

 

 

اینم یه جور اقتصادی فکر کردنه دیگه چشمک

 



موضوع : خاطرات یه دخمل ناز

نوشته شده در تاريخ 21:58 | شنبه 14 ارديبهشت 1392 توسط مامان الینا جونی

  

   سلام قشنگم

عزیزدل مامان این روزها روزهای خیلی خوبی بود 

به مامان جونو مامان بزرگ هدیه دادیم  

شما و باباجون به مامان هدیه دادید     

عزیزم این روزها رو حتما بخاطر داشته باش حتی با یک شاخه گل  

                        

 چند روز پیش تو فکر این بودم شما چه هدیه ای بدی به مامان جونو مامان بزرگ

به این نتیجه رسیدم که تقویم   خیلی هدیه مناسبیه هم عکس تو عزیزم  روشه هم کاربردیه 

(فقط متاسفانه با یک روز تاخیر چون واسه چاپ کمی زمان برد )        

 

                 

 

و اینم از هدیه شما به مامان جونو و مامان بزرگ

 

                       

                 

 

              

 

 اینم هدیه شما و باباجون به منه  .دست گل هر  دوتون درد نکنه    

 

      

             

 

 عاشق این دو شاخه با این رنگهای دلنشین شدم    

    

      

                     

 

                              

 

 

همسر عزیزم 

 

دختر قشنگم 

 

               بینهایت دوستتون دارم و عاشقتون هستم .

 



موضوع : مناسبتها

نوشته شده در تاريخ 14:56 | شنبه 14 ارديبهشت 1392 توسط مامان الینا جونی

سلامممممممممم عزیز دلم 

دختر قشنگم دیگه خانوووووووووووووم شده 

دختر عزیزم دیگه شیر نمی خوره و خوبه خوب داره غذا میخوره

عسلم تو این روزها بهترین دختر  دنیا بود آفــــــــــــــــــــــــــــــریـــن گلم 

 

 

     

         

                      niniweblog.com

 

باباجون هم به دلیل این پیروزی و مناسبت روز مادر دیشب ما رو  برد یه رستوران سنتی که خیلی اونجا رو دوست دارم و این روزهای خوب رو جشن گرفتیم 

اینجا جای درب  ورودیه که شما از اون شتر ها خیلی میترسیدی و داشتم بهت توضیح میدادم  اصلا

ترس ندارن  و خیلی  آرومن عزیزم 

فدات شم عزیزم ما یه خورده زودتر رفتیم و کسی هنوز به اون صورت نیومده بود و تو  تا تونستی  

شیطونی کردی 

از  این گوزنه خیلی میترسیدی ولی کم کم  باهاش دوست شدی ونازش میکردی ...قوربونه اون چهره  نگرانت بشم 

بخاطر اینکه خیلی شیطونی میکردی بابا گذاشتت  اون بالا تا دو دقیقه بشینی  

 

 

ازاینکه الینا این مرحله سخت رو بخوبی پشت سر گذاشت خیلی خوشحالم

خدایا به خاطر تمام نعماتت  سپاسگذارم 

                                     

                                                niniweblog.com



موضوع : مناسبتها

نوشته شده در تاريخ 9:56 | سه شنبه 10 ارديبهشت 1392 توسط مامان الینا جونی

   
 
 
پرسیدم..... ،
چطور ، بهتر زندگی کنم ؟
با كمی مكث جواب داد :
گذشته ات را بدون هیچ تأسفی بپذیر ،
با اعتماد ، زمان حالت را بگذران ،
وبدون ترس برای آینده آماده شو .
ایمان را نگهدار وترس را به گوشه ای انداز .
شک هایت را باور نکن ،
وهیچگاه به باورهایت شک نکن .
 
 
پرسیدم ،
آخر .... ،
و او بدون اینكه متوجه سؤالم شود ، ادامه داد :
مهم این نیست که قشنگ باشی ... ،
قشنگ این است که مهم باشی!حتی برای یک نفر
كوچك باش و عاشق ...
كه عشق،خود میداند آئین بزرگ كردنت را ..
بگذارعشق خاصیت توباشد،نه رابطه خاص توباکسی
 
 
داشتم به سخنانش فكر میكردم كه نفسی تازه كرد وادامه داد ...
هر روز صبح در آفریقا ، آهویی از خواب بیدار میشود
 و برای زندگی كردن و امرار معاش درصحرا میچراید،
آهو میداند كه باید از شیر سریعتر بدود ، در غیر اینصورت طعمه شیر خواهد شد ،
شیر نیز برای زندگی و امرار معاش در صحرا میگردد ، كه میداند باید از آهو سریعتربدود،تا گرسنه نماند..
مهم این نیست كه تو شیر باشی یا آهو ... ،
مهم اینست كه با طلوع آفتاب از خواب بر خیزی و برای زندگیت ، با تمام توان و با تمام وجود شروع به دویدن كنی ..
 
به خوبی پرسشم را پاسخ گفته بود ولی 
میخواستم باز هم ادامه دهد و باز هم به ... ،
 
كه چین از چروك پیشانیش باز كرد و با نگاهی به من اضافه كرد :
زلال باش .... ،‌ زلال باش .... ،
فرقی نمی كند كه گودال كوچك آبی باشی ،
 یا دریای بیكران ،
زلال كه باشی ، آسمان در تو پیداست
دو چيز را هميشه فراموش كن:
خوبي كه به كسي مي كني
بدي كه كسي به تو مي كند
 
 
دنيا دو روز است:
يك روز با تو و يك روز عليه تو
روزي كه با توست مغرور مشو و روزي كه عليه توست مايوس نشو. چرا كه هر دو پايان پذيرند.
 
 
در دنيا فقط 3 نفر هستند كه بدون هيچ چشمداشت
و منتي و فقط به خاطرخودت خواسته هايت را برطرف ميكنند، پدر و مادرت و نفر سومي كه خودت انتخابش ميكني، مواظب باش كه از دستش ندهي و بدان كه
 تو هم براي او نفر سوم خواهي بود.
 
چشم و زبان ، دو سلاح بزرگ در نزد تواند، 
چگونه از آنها استفاده ميكني؟ 
مانند تيري زهرآلود يا آفتابي جهانتاب،
 زندگي گير يا زندگي بخش؟
 
بدان كه قلبت كوچك است پس نميتواني تقسيمش كني، هرگاه خواستي آنرا ببخشي با تمام وجودت ببخش كه كوچكيش جبران شود.
 
هيچگاه عشق را با محبت، دلسوزي، ترحم و دوست داشتن يكي ندان، همه اينها اجزاء كوچكتر عشق هستند نه خود عشق.


منبع :اینترنت 


موضوع : پند و اندرزها

نوشته شده در تاريخ 12:20 | دوشنبه 9 ارديبهشت 1392 توسط مامان الینا جونی

سلاممممممممممممممم


سلام عزیز دل مامانیش و باباییش


دخترک قشنگم چیزی دیگه به خانوم شدنش نمونده

نمی دونی این روزها چه روزهایی بود واسمون برای من که یه تجربه خیلی دلنشینی بود

با تمام اینکه دلم واست خیلی تنگ میشد ا زاینکه وقتی مشغول بازی بودی و یهو از شیر یادت میومد و سریع میدویدی بغل مامان و یه دل سیر شیر میخوردی 

اما این روزها دلت اینو میخواست ولی با یه نگاه به من بهم میفهموندی که مامان شیر میخوام ولی اینگار نه نمیشه که بخوام و دوباره میرفتی سراغ بازی ....

عزیزمی روز به روز بهت وابسته تر میشم مخصوصا تو این روزها

مطمن باش اگه شیر نمی خوری اما آغوش گرمم گرمتر از قبل در انتظارت است

هر لحظه که  اراده کنی در آغوشم هستی میبوسمت میبویمت عزیز تر از جانم

شاید شیر نخوردنت نوید این را دهد که کمی بزرکتر شدی و یا شاید باید کمتر در آغوشم باشی  اما نه من هستم عزیزم تا هر لحظه ای که جان در بدن داشته باشم آغوشم برای توست 

 

روزنگار عزیزدلم


92.02.02 صبح دوشنبه : دخترک قشنگم دیگه صبح که بیدار شدی طلب شیر نکردی فقط با یه احساسی گفتی یه نوشیدنی میخوام شیر عسل رو نمی خواستی منم واسه خودم چای ریخته بودم به چای خیلی علاقه نشون میدی اما سعی می کنم کم بهت بدم  اما اینگاری دیگه چاره ای نبود ولی خوشبختانه ازت قول گرفتم که با خرما اگه بخوره بهش چای میدم و تو هم مثل همیشه یه باشه خیلی ناز گفتی  و یه چای کمرنگ واست ریختم و با خرما آروم آروم بهت دادم نوش جان کردی تا بعد از ظهر خوب بودی بازی کردیم باهم اما هوا چون سر شده بود و بارونی بود نرفتیم پارک وای خیلی اذیت کردی دیگه ناچار ساعتای 9 شب بود از شدت بیقراری که دوست داشتی بری بیرون با پتو بیچدم و بردمت تو تراس تا یه خورده هوا بخوری و بهت گفتم نیگا شب شده هوا سرده فردا میریم پارک باشه و خیلی ناز گفتی باشه

 

92.02.03 سه شنبه :این روز هم مثل قبل خوب گذشت خاله جون فرزانه هم اومد پیشمون و تو خیلی خوشحال بودی اما چیزی که تو این روزهای بیشتر حس میکنم وابستگیت به منه  که بیشتز شده  و دوست داری همش تو بغلم باشی .من عاشقتم عزیزم و همیشه پیشتم .

یه چیز خیلی جالب این بود که ماست زیاد نمی خوری یه روشی بهت یاد دادم که خوشت بیاد و به همین بهونه بخوری اونم با انگشت نازت بود و خیلی استقبال کردی دیگه چاره ای ندارم عزیزم واسه خوردن یه سری چیزا باید یه فیلمایی سرت دریارم ...

92.02.04 چهارشنبه : دختر قشنگم دیگه کاملا با شیر نخوردن در روز کنار اومده و دیگه درخواستی نداره و ناراحت هم نیشت خوشبخانه. دیگه تصمیم گرفتم شب رو شروع کنم و شیر دادن رو کم کنم بعد از ظهر مامان جون اومد خونمون رفتیم پارک اول هوا خوب بود قبلش یه بارون دلچسب اومده بود وقتی توی پارک بودیم دوباره بارون گرفت رفتیم یه جا تا خیس نشیم که شما با تعجب نگاه میکردی و میگفتی بایون و خیلی برات جالب بود این صحنه .. خیلی خوشحال شدم که از نزدیک بارون رو حس کردی برای من هم خیلی دلچسب بود.

عاشق اینجایی 

 شب هم  غذا خوردی و حدود نیمه شب بود که بیدار شدی و آب خواستی خوابت هم میومد گفتم اگه خیلی بیقراری کردی بهت شیر میدم اما گذاشتم روی پام و چند دقیقه بعد خوابیدی اما دیگه تا صبح روی پام بودی . 

92.02.05 پنج شنبه : به خاطر اینکه تا صبح روی پام بودی پاهام گرفته بود طوری شده بود که مینشستم بلند شدنم سخت شده بود اما همین که راحت خوابیدی و یه احساسی بهت میگفت روی پای مامانی هستی پس خوب بخواب ....برام کافیه

بعد یه صبحونه خوردیم و دوباره خوابیدیم تا 10.5 بعدشم آماده شدیم رفتیم خونه مامان جون

92.02.06 جمعه :  روز خیلی خوبی بود باباجون دیگه کنارمون بود واز نیمه های شب باباجون میخواست نگهت داره ولی تو میخواستی کنار من باشی ولی خوشبختانه خوب خوابیدی زیاد بهونه شیر رو هم نگرفتی  صبح زود که بیدار شدی رفتی پیشه باباجون و دبگه من یه دل سیر تا ساعت 11 خوابیدم چقدر عالی بود . بابا در اتاق رو بسته بود فکر کرده بودی من خونه نیستم بهونه منو نمی گرفتی .

بعداز ظهرشم رفتیم پارک و تو تا تونستی سورسوره  بازی کردی اینقدر اصرار داشتی که بازی کنی که ما تا تاریک شدن هوا تو پارک بودیم و خوشحال از این سورسوره به اون سورسوره میرفتی  کلی کیف میکردی خلاصه خیلی بهت خوش گذشت عزیزم  

 

عزیزیییییییییییی

 به زودی الینا میاد با ثبت پیروزی کامل بای بای

 

 

 

 



موضوع : خاطرات یه دخمل ناز

نوشته شده در تاريخ 12:39 | شنبه 7 ارديبهشت 1392 توسط مامان الینا جونی

سلاممممممممممممممم

سلام به دختر عزیزم

این روزها دخترم با رفتارهای منطقیش مامانشو بیشتر عاشق خودش کرده آخه اصلا یه همچین انتظاری ازت نداشتم

 نا گفته نمونه که شب قبل به همین نیت رفتیم حرم و دعام این بود که خدا بهمون کمک کنه و بیشتر به الینا تا بتونه این مرحله رو به راحتی پشت سر بگذاره و اذیت نشه و همین طور هم شد خدایا شکرت

92.01.30 جمعه شب :حرم امام رضا و الینا در حال عبادت 

قوربونت بشم که با این کارات همه محو تماشات شده بودن 

قبول باشه عزیزم 

عسل مامان 

 

92.01.31  صبح شنبه:   با استرس تمام  صبح زود بیدار شدم و به خاطر اینکه یه خورده آروم بشم اومدم  مطلب اقدام برای گرفتن از شیر آپ  کردم و رفتم سراغ یخچال و تو اون مدتی که خواب بودی هر چی به نظرم رسید که بیدار شدی  و بهت بدم رو گذاشتم روی اپن : شیر – عسل –میوه –خرما –کشمش(خیلی دوست داری )مربای آلبالو - شیشه شیرت رو هم که چند ماهی بود استفاده نمی کردی رو گذاشتم داخله ظرف تا 5 دقیقه ای بجوشه ضد عفونی بشه تا شاید تو شیشه شیرو عسل بخوری .

بعداز اون تصمیم گرفتم اول از ماژیک استفاده کنم تا ببینم عکس العملت چیه اگر نتیجه ای نداشت برم سراغ بازدارنده های دیگه

از خواب بیدار شدی و مامان رو مثل همیشه صدا زدی ... وای خدا

جانم عزیز مامان... سلام عسلم  صبح بخیر

اومدی بغلم با اون بالش کوچیکه و درخواستتو اعلام کردی و منم سریع بهت شیر و عسل پیشنهاد کردم  یه به به خوشمزه  توهم  گرفتی و به صورت ناباورانه رفتی نشستی و قورت قورت خوردی و منم چشام شده بود این تعجب

کلا شیشه رو تموم کردی و دوباره اومدی سراغم و خواستی که شییرت بدم و منم بهت گفتم اوف شده مامان نیگاه کن و تو هم اینطوری شدی تعجب

 

هم تعجب کردی هم خندت گرفته بود .لبخند

دیگه از همون موقع پذیرفتی و هر وقت یادت میره و شیر میخوای بهت میگم اوف شده تو هم تکرار میکنی و میگی اوت شده و یه لبخند کچولو میزنی و میری قوربونه دختر منطقیم بشم من

بعداز ظهر هم یه کوچولو بهونه گرفتی که آماده شدیم و اول رفتم واست یه چیپس آب معدنی گرفتم و بعد رفتیم بوستان نزدیک خونه کلا عاشق بیرونی همین که پرنده ...گل ..رو ببینی کلی انرژی میگری

خدا رو شکر خیلی سرت گرم شد و با اینکه عاشق چیپس هستی و من همیشه خیلی کم میذارم بخوری اصلا نمیومدی سراغش و همش میرفتی تو چمنا و میدوییدی این طرف و اوطرف و کلی خسته شدی و شب خیلی خوب خوابیدی البته نیمه شب دو نوبت بهت شیر دادم.

          

 92.02.01 صبح یکشنبه: از خواب که بیدار شدی بهم نگاه میکردی و چیزی نمی گفتی و بعد یه هو     یقه ام رو کشیدی و گفتی اوت شده

منم از قبل دوباره همون کار و کرده بودم (ماژیک) و بهت نشون  دادمو یه نگاه کوچولو کردی و یه نگاه به من و رفتی الهی فدات شم عزیزم

چند نوع واست خوردنی آورده بودم که یه کدومشو انتخاب کنی و بخوری که دیدم آیفون زنگ میخوره بله دیدم مامان جونه  خیلی خوشحال شدیم و مامان جون هم بخاطر از شیر گرفتنت خیلی نگران حالت بوده و اومده بود خونمون که دید نه بابا اینقدا هم عسلمون اذیت نیست خدا رو شکر

بعد از ظهر هم دوباره آماده شدیم و با مامان جون رفتیم پارک

چقدر خوشحال و شاد شدی دوباره و همش میخواستی سرسره بازی کنی و میگفتی سو سو قوربونه اون سو سو گفتنت عزیزم  

خدا رو شکر نزدیک خونه است و هروقت بخوای میبرمت عزیزم 

 شب هم که یه خورده کلافه بودی هم خیلی خسته و هم شیر میخواستی که بهت وقتی شیر دادم یه دل سیر خوردی و خوابیدی .

تصمیم دارم که ابتدا روزها رو  قطع کنم  که خوشبختانه باهاش کنار اومدی و شبها هم دو نوبت رو یک نوبت کنم و بعدشم کلا بای بای .

که  فقط عزیز دلم از اینکه  روزها شیر خوردنش کلا قطع شده  یه خورده بدخو شده که اونم طبیعیه بهرحال از یه چیزی که خیلی وابسته بودی دور شدی ولی به زودی تموم میشه این روزها و دختر گلم روزهای بهتری رو پیش رو داره انشاا...  

 

 



موضوع : خاطرات یه دخمل ناز

نوشته شده در تاريخ 12:39 | دوشنبه 2 ارديبهشت 1392 توسط مامان الینا جونی

سلام به دوستان گلم 

سلام به دختر قشنگمممم

اقدام برای گرفتن از شیر 

با اینکه یه دوهفته ایه تو فکرشم ولی وقتی این جمله رو تایپ کردم تنم لرزید 

اگه خدا بخواد امروز میخوام استارتشو بزنم 

وای خدا بیشتر به الینا کمک کن  آخه خیلی وابستست

الهی بگردم حدود جهار ماهه که زودتر میگیرم ولی طبق مشورتها و صحبتها تو اوج تابستون میشه اگه میخواستم 24 ماهگیت کامل شه

که اینطوری حالت خیلی بدتر میشه چون همه میگن تابستون اصلا واسه این کار درست نیست 

مهمتر از این بخاطر وابسته شدن روز به روزته  اون موقع دیگه خیلی سخت تر  ومشکل تر میشد واست بعدشم گذشته از اینها اونقدر وابسته ای که حتی غذا که الان از شیر واست مهمتره رو اونقدر تمایل نشون نمیدی و این خیلی بده و تو رشدت خیلی تاثیر داره 

مامانی هم دوسال ماه رمضان بخاطر زایمان و شیردادن  روزه گرفتن رو تعطیل کرده بود امسال دیگه نمیشه و وقتی فکرشو میکنم واسم سخت میشه اگه خدا بخواد امسال شما یه خانوم خوب غذا خور میشی منم بتونم روزه بگیرم  بلاخره جزيي از واجبات عزیزم .

دیشب رفتیم حرم امام رضا  و ازش خواستم بهمون کمک کنه

مخصوصا به تو که بتونی این مرحله سخت رو پشت سر بگذاری ....

از دوستای گلم هم میخوام که اگه تجربه ای در این زمینه دارن بهمون کمک کنن تا بتونیم راحت تر پیش بریم .ممنون.



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 9:39 | شنبه 31 فروردين 1392 توسط مامان الینا جونی

سلام عزیز دل مامان و بابا

 

  عزیـــــــــــــــــــــــــــز دلمون 20 مـاهـگیت مـــــــــــــــــبــــارررررررررررررررررررررررررررک  

 

 20 ماهه که از حضورت تو خونمون ......................................................................

 

                                 

 

حـــــضورت هــــــــــمیشه سبززززززززززز عـــــــــزیـزم 

                                                    

          

هــــوا را هــــــر چــــقــدر نفـــــس بــکــشـــی

 

 

بـــاز هــــــم بـــرای کــشیـــدنش بـــال بـــال میزنی...

 

 

مثل تـــــــــو...

 

 

کـــه هـــر چــــقدر کـــه بــاشــی...

 

 

 بــاز بـــاید بـــاشی...


 

احــتـیـاجـــےبـهـ تـسـبـیـح نـیـسـتــــ !

دسـتــانَـــت را کـهــ بــمــن مــیـدهـــــے ..

بــــا انــگـشـتـانـتـــــــ ..

ذکرِ "دوســت داشـتــن" مـیــگـــویـــمـــ ...  .

 

 
 
    از خدا میخوام که همیشه در کارهات نمره  20 رو ثبت کنیییییییییییی عزیزم 
 
 
     
 
 خوابــــــــــــهای خـــــــــــوبی ببینی عـــــــــــــزیزم
 
       
 
 قراره تو این ماه خیلی بزرگتر شی عزیزم 
 
 
 
 
قوربونه فرشته کوچولوم بشم  
 


موضوع :

نوشته شده در تاريخ 23:13 | چهارشنبه 28 فروردين 1392 توسط مامان الینا جونی

سلام به دوستان گلم  

سلام به دخــــــــــــمــــــــــل شیرین خودم 

 

امیدوارم همه خوب باشید دخمله منم خوب و شنگول باشه همیشه انشاا.................

خب حدس بزنید الینای ما چه تغییری کرده ؟؟

 

اگه حدستون درست بود خـــــــــــــیــــــــــلی باهوشید

حدس ؟متفکر

حدس ؟متفکر

حدس زدید!!

 

بگم ؟؟

 بریم ادامه مطلب تا بگم واستون

 

 



ادامه مطلب...
موضوع :

نوشته شده در تاريخ 21:08 | شنبه 24 فروردين 1392 توسط مامان الینا جونی

سلام به دختر قشنگم 

این دفعه هم مامانی اومده با یه عالمه عکس و خاطره از روزهای شیرین نوروز

تعطیلات نوروزی امسال هم تمام شد و تنها چیزی که مثل همیشه به یادگار میمونه عکسها و خاطراتشه 

 

 

 

 

لطفا ادامه مطلب



ادامه مطلب...
موضوع :

نوشته شده در تاريخ 19:57 | سه شنبه 20 فروردين 1392 توسط مامان الینا جونی

زندگی کن و لبخند بزن به خاطر آنهایی که

از نفست آرام میگیرند و به امیدت زنده هستند

و با یادت خاطره میسازند

نمی دانم در زندگیت " بهترین " چگونه معنا میشود

من همان بهترین را برایت آرزو میکنم

 

 

دومین بـــــــــهــار زندگیت مبارک عزیزم

 

      

 

 

بریم ادامه مطلب    

 

 



ادامه مطلب...
موضوع : خاطرات یه دخمل ناز

نوشته شده در تاريخ 17:56 | يکشنبه 11 فروردين 1392 توسط مامان الینا جونی

سلام به دختر عزیز و دوست داشتنی خودم 

این روزها دیگه روزهای آخر ساله 91 و کم کم داریم به روزهای خوب سال 92 نزدیک میشیم ..

همیشه روزهای خوبی رو داریم تو این آخر سالی آخه 20 اسفند تولد باباجون بود  و کم کم رفتن به استقبال سال جدید( خونه تکونی .. خرید .. چیدن سفره هفت سین ..)

و این پست هم دیگه میشه پست آخر شما در سال 91

 

20 اسفند تولد باباجون

        

 

 نمی دونین از وجودتون چقدر آرامش میگیرم و چقدر افتخار میکنم از حضورتون 

 

خدا رو به خاطر داشتنتون هزاران بار شـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــکــــــر 


همسر عزیزم  تولدت مبارک 

 

 

الینای عزیز

دخترم  اینقد به مامانش کمک کرد تو خونه تکونی.. اینم سندش

 

 

اینجام که مشخصه چقدر دخترم خسته شده  از شدت کار کردن زیاد

 ممنون دختر عزیزم به خاطر اینهمه کمک بغلماچ

 

دوستان عزیز:

 برایتان سالی خوب و آکنده از مهر و محبت را از خداوند مهر و عطوفت خواهانم قلببای بای



موضوع : مناسبتها

نوشته شده در تاريخ 19:51 | دوشنبه 28 اسفند 1391 توسط مامان الینا جونی

 

یا مقلب القلوب و الابصار یا مدبرالیل و النهار


یا محول الحول و الاحوال حول حالنا الی احسن الحال

 

                    


حلول سال نو و بهار پرطراوت را که نشانه قدرت لایزال الهی و تجدید حیات طبیعت می باشد رابه تمامی عزیزان تبریک و تهنیت عرض نموده و سالی سرشار از برکت و معنویت را ازدرگاه خداوند متعال و سبحان برای شماعزیزان مسئلت مینماییم

 

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 19:48 | دوشنبه 28 اسفند 1391 توسط مامان الینا جونی

برفی که الینا برای اولین بار حسش کرد  

     niniweblog.com

و دومین تجربه روزهای برفی 

    niniweblog.com

     niniweblog.com 

دخترم تو عروسکاش عاشق پت و مت 

        niniweblog.com

       niniweblog.com

     niniweblog.com

یه قاب عکس بهاری ... پیشاپیش دومین بهار زندگیت مبارک عزیزم 

        niniweblog.com

                

       niniweblog.com

       niniweblog.com

        niniweblog.com 

قوبونه اون چششششات     

      niniweblog.com

     niniweblog.com

         niniweblog.com

 مامانی و الینا جونی

                 niniweblog.com

 

 

 



موضوع : آلبوم تصاویر

نوشته شده در تاريخ 10:16 | شنبه 19 اسفند 1391 توسط مامان الینا جونی

  ازت میخواهم

 

ازت میخوام در هر حالی که هستی خدا رو به یاد داشته باشی ،مطمِن باش بهترین آرامش دهنده است و با یاد او هیچوقت احساس تنهایی نمی کنی .

 

ازت میخوام با صفا با طراوت و شاد بشاش باشی  که دیگران از معاشرت با تولذت ببرند انرژی بگیرند .

 

ازت میخوام سعی کنی از خستگی و کسالت به دور باشی چون کافیه باهاشون رفیق بشی اونوقته که بعد از یه مدتی احساس میکنی دیگه نیستی .

 

ازت میخوام راسخ باشی  درکارهایی که یه احساسی بهت میگه نه ! سخته ! تو نمی تونی !!

 

ازت میخوام وقتی احساس میکنی تصمیمی که گرفتی درسته حتما تصمیمت رو با مشورت قطعی کنی .

 

ازت میخوام به اون احساسی که بهت میگه تو این کار موفق میشی احترام بذاری و بری دنبالش .

 

ازت میخوام از کمک کردن به دیگران دریغ نکنی (دست بگیر تا روزی دستت بگیرند).

 

ازت میخوام اگراحساس کردی  کمکها و لطفهایت دارد تبدیل به وظیفه میشود کمی تامل کنی .

 

ازت میخوام با این تامل تصمیم بگیری که به کسانی که قدر شناس لطفت هستند بیشتر کمک کنی .

 

ازت میخوام اگر کسی کاری یا لطفی هر چند کوچک برایت کرد حتما به حساب لطفش بگذار نه وظیفه!! وحتما لطفش را بی جواب مگذار

            

                   ما انسانها جز احترام به حقوق یکدیگر وظیفه ای نسبت به هم نداریم

 

ازت میخوام از انسانهایی که خود شیفته اند و برای دیگران احترام ارزشی قايل نمی شوند دوری کنی .

 

ازت میخوام از انرژی های مثبتی که در اطرافت موج میزند بهره گیری وازانرژی های منفی که در اطرافت پرسه می زند پرهیزکنی .

 

ازت میخوام خودت باشی هیچگاه سعی نکن برای جلب رضایت دیگران خودت را در تنگنا قرار دهی .

 

 

دختر عزیزم اینها قسمتی از پندهایی است که اگر همه ما انسانها آویزه گوشمون کنیم دنیا گلستون میشه

حالا عزیزم اشکالی نداره اگه دنیا گلستون نشد ، اما شما سعی کن دنیای قشنگ خودت رو با این پندها گلستون کنی من هم در کنارت هستم تا با هم گلستانی بسازیم.

 

 

       

        

 

 

 

 

 

 

 

 

 



موضوع : پند و اندرزها

نوشته شده در تاريخ 19:43 | چهارشنبه 16 اسفند 1391 توسط مامان الینا جونی

سلام عزییییییییز دل مامان و بابا

امروز مامان اومده با کلی عکس از شما دخمل ناز که نشون دهنده اینه  چقدر ماشاا... داری روز به روز مستقل میشی و سعی  و تلاش میکنی که به خودت و ما ثابت کنی دیگه داری بزرگ میشی ... آفرین دختر گلم وقتی میبینم سعی میکنی خودت قاشقتو دست بگیری و غذاتو بخوری وقتی آب میخوای استکان آب رو از دستم میگیری و خودت آب رومیخوری هر چند اوایل سریع استکان و شیب میکردی و زیاد میرفت تو گلوت و سرفه میکردی ولی باز هم اصرار داشتی که از عهده اش بر میای اما این دفعه با احتیاط بیشتر آفــــــرین

تازگی هام که سخت داری تلاش میکنی که لباساتو خودت تنت کنی اول از جوراب شروع کردی حالام که بدجوری گیر دادی به شلوارچنان جدی این کار و میکنی که حد نداره واگر هم یه جاییش گیر کنی بدجوری جیغ میکشی و من سریع میام کمکت

چیزی دیگه نمیگم خودت ببیناز خود راضی

 

هر جا بخوای میشینی این دفعه هم آشپزخونه رو انتخاب کردی 

و کم کم         

وقتی میبینی به نتیجه نمی رسی میخوای در یاری و دوباره شروع کنی که یه خورده سخته برات 

 حالا پروژه کفشه سخت داری تلاش میکنی که پات کنی ومیدونی یه خورده سخته ولی مصممی که از عهده این کار هم بر میای

 

فدای تو دختربا اراده ام برم

 

به صورت خیلی جالب پاتو میگیری و میبری داخل کفش

 

دیدی گفتم تو میتونی .. امیدوارم همیشه پیروز و سربلند باشی عزززززززیییزم 

                                          

 

قوربونه اون چشات بشم که داره برق میزنه از موفقیتت ..خودمم تعجب کردم همین که گفتم حالا بایست تا ازت عکس بگیرم سریع ایستادی و ژست هم گرفتیماچماچ

حالا اومدی سراغ دومین کفش که یه خورده به مشکل خوردیمتفکر

من فوق العاده تعجب کردم که خودت یه طورایی فهمیدی این شاید مال پای راستت باشه و

اونو در آوردی و اون یکی رو پات کردی وای نمی دونی چقدر متعجب شدم و همینطور نشستم کنارت و ازت عکس میگیرم تو هم همچنان مشغولی

  

 بهت افتخار میکنم عززیزم Flower

دیروز هم یه خورده مامانی رو هم عصبانی کردی وهم خندوندی آخه وقتی تو این شرایط قرار میگیرم سعی میکنم بیشتر بخندم تا تخلیه شم تعجب قهقهه

هیچی نمی گم فقط ببین

و خیلی آرام نشسته بودی و داشتی میل میکردی آخه یه طورایی جدیدا عاشق ترشیجات شدی

 قسمت بالا که فرش رو جمع کردم به خاطر همین کارت بود ...


همین که چشت به پیاز بیوفته سریع میشنی و این بلاها رو سرشون میاری 


 واییییی چند وقتیه مامانی رو بدجوری می ترسونی وقتی از خواب بیدار میشی خیلی آروم و بی صدا 

میای جایی که من هستم و همین که منو ببینی کافیه و بی تحرک منو تماشا میکنی در حال کاملا بی صدا اینجا از خواب بیدار شدی و من تو آشپزخونه بودم که یه هو اون گوشه چشم افتادو دلم ....


 

 کم کم دیگه بیدار میشی و میای پیشم خمیازه 

 اینجام خواب آلودی دارم آمادت میکنم بریم خونه مامان جون

هر وقت یه آهنگی میذارم سریع میدویی میای از صندلی بالا و شروع میکنی به نای نای کردن

قوبونه اون نگاه شیرینت برم بغل

 

خیلی اینجا رو دوست داری و حسابی بهت خوش میگذره 

 بوسسسسسس تا خاطرات شیرین بعدبغلماچ

 

  

 

خدایا همه فرشته های کوچک را در پناه خودت شاد و سالم نگهدار

 

 

 

 



موضوع : خاطرات یه دخمل ناز

نوشته شده در تاريخ 21:33 | يکشنبه 13 اسفند 1391 توسط مامان الینا جونی

دوستان من مثل گندمند:

یک دنیا برکت و نعمت .نبودنشان قحطی و گرسنگی است و من چه خوشبختم که خوشه های طلایی گندم در اطرافم موج  میزند

مهربانیتان را قدر میدانم و آنرا در سیلوی جان نگهداری خواهم کرد .

دختر عزیزم

اگه دوست خوب داشته باشی مثل این میمونه که یه خواهر داری ... خواهر هم میدونی که چقدر داشتنش نعمته و خدا رو شکر این نعمت خیلی خیلی شامل حالم شده  اینکه سه تا خواهر گل و دوست داشتنی دارم و دوستان گل و مهربون و با محبتی دارم که  از این بابت به خودم می بالم .سعی کن تو هم دوستان خوبی رو انتخاب کنی و همیشه با هم باشید. و در هر حالی مهرتون و محبتتون شامل حال هم باشه انوقته که 

 هیچ وقت احساس تنهایی نمی کنی.عشق بورز تا عشق را ببینی محبت کن تا محبت را ببینی این قانون طبیعته عزیییییییییییییززم .

اون مطلب بالا رو دوستم مژگان واسم فرستاده که یکی از بهترین دوستامه و میشه گفت خواهرمه که لازم دونستم اینجا بنویسم و یه مقداری از لطف و برکت دوست واست بگم .

خب خوشبختانه مشکل اینترنتمونو باباجون حل کرد اونم به طرز خیلی ماهرانه وجالب چند ماهه پیش یه وسیله ای رو به صورت اینترنتی خرید کرده بود که کافیه یه سیم کارت البته از نوع رایتل بذاری داخلش وبه صورت فلش متصل بشه به لپ تاب و اتصال برقرار بشه. سرعتش عالیه و وقتی که سراغ وب دوستان میرفتم به سرعت دو سه ثانیه باز میشد خیلی عالی بود و لذت بردم آخه اینترنت باید اینطوری باشه من اصلا حوصله سرعت پایین رو ندارم واقعا دست باباجونی درد نکنه .

حالا از دوستای گل بگم وایییییی ماشاا... چقدر فرشته های نازشون تغییر کرده بودن ماشاا... همه شون مشخص بود تو این سه ماهه کلی بزرگ  شدن من که تو این مدت ندیدمشون خیلی برام جالب بود و کلی دلم باز شد وقتی چشمم به این فرشته های ناززز افتاد. خدا حفظشون کنه تا زیر سایه پدر و مادرشون روزهای خوبی رو سپری کنن...

خب حالامیایم سراغ دخمل گل گلابم

عزیز دلم مرحله واکسن 18 ماهگیت روهم خوشبختانه به راحتی پشت سر گذاشتی مثل دفعه های قبل خیلی آروم و خوب بودی صبح که با  بابا جون بردیمت حال نداشتی چون خوابت میومد ولی همین که بیرون رفتیم هوای پاک صبح به صورتت خورد سر حال شدی داخل مرکز هم که شروع کردی به راه افتادن و شیطنت حتی با خانومی که قرار بود واکسنتو بزنه دوست شدی و باهاش صحبت میکردی و بهش میگفتی مامان ومیخواستی که حرفاتو گوش کنه  اینقده ازت خوشش اومد که بهت میگفت اینطوری با من صحبت نکن دلم نمیاد واکسنتو بزنم ولی تو همچنان شیرین زبونی میکردی ...

تا اینکه حس کردی میخوایم چکار کنیم من که دلشو نداشتم باباجون کمک کرد و من هم نازت میکردمو میبوسیدمت (نقش آرامش دهنده رو داشتم )همونجا گریه کردی ولی همین که اومدیم بیرون و چشت به گنجشکهای روی درختها افتاد همه چیو فراموش کردی یه مغازه هم رفتیم و برات چندتا به به هم خریدیم دیگه حالت کلا خوب شد ..

اومدیم خونه سریع قطره استامینوفن رو بهت دادم ولی شما همچنان راه میرفتی و خوب بودی تا اینکه سه ساعت بعد کم کم احساس خوبی نداشتی موقع راه رفتن که خوابیدی .

خدا رو شکر فرداش دیگه حالت خوب خوب شد.ماشاا... دختر قوی و صبوری هستی  قوربونت بشم. 

                        niniweblog.com

 

از حرفای شیرین و دلچسبت بگم که چه شیرین صحبت میکنی ولی من زیاد متوجه نمیشم تلفن رو بر میداری و طوری صحبت میکنی اینگار به قول باباجون داری یه معامله ای رو انجام میدی چنان جدی راه میری صحبت میکنی که دل مامان و بابا ضعف میره

  الو دلام جیبتد بییددد بادددو....  

 وقتی باباجون از خونه میره بیرون به من نگاه میکنی و میگی بابانیست ...!!

وقتی آب میخوای .... آب بده   یام  آب بخوره   

غذا رو که میبینی ..... گذا

سوپ .................  دوپ

آش ....................  آش

قاشق .................  قاچو

خورش کرفس رو خیلی دوست داری و کرفساشو خالی میخوری همش میگی .... گسه

میوه .................. بیبه

گوجه فرنگی ....... گوجه ( ج رو خیلی شیرین تلفظ میکنی )

سیب .................دیب

موز..................موژ

لیموشیرین .........شیشی

کیوی .............. تی بی 

دنت ................ دته 

ماشین.............. ماشی

توپ ............... دوب

                      niniweblog.com

وقتی شونه میخوای که سرتو شونه بزنی ......ناز (آخه هر وقت میخوام سرتو شونه کنم با گیره ببندم میگم خوشگلش کنم نازش کنم )

وقتی دنبال بالش کوچیکه میگردی ........ بادش کجایه ؟؟

وقتی میخوای که واست آهنگ بزارم ......نانا

الله اکبر ........الله بٌر

وقتی تلویزیون اذان پخش میکنه ..... اژو

آقاجون..................آجون

خاله ................... آله

دایی .................. دایی بعضی موقع ها هم دویی

عمو................... عمو

عمه.................. عمه

                       niniweblog.com

همین که یه خودکار و کاغذ میبینی میاری میدی بهم ازم میخوای چشم چشم دو ابرو رو واست بکشم و میگی ..... جه جه ابو

ممنون ..... ممنو

حمام رفتن رو خیلی دوست داری و همین که میگم الینا بریم حمام میگی بریم البته بدون  ر و سریع میخوای لباساتو دریاری اینجام با کمک من لباستو در آوردی و منتظری که بریم حمام  

 

 

 

 به I LOVE YOU هم مگی آلا لی یو 

                                                       niniweblog.com

 

 بوس تا بعدماچ

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 20:13 | 6 اسفند 1391 توسط مامان الینا جونی

سلام
 یه سلام گرم به تمام دوستان وبلاگی که تو این مدت سه ماهه کم لطفی منو نادیده گرفتید و با
 اینکه  فقط به جواب دادن کوتاه نظرهای مهربونتون بسنده کردم و نمی تونستم یا یه طورایی
 برام مقدور نبود  بیام  و از فرشته های نازتون خبری بگیرم و احوالپرستون باشم بی دریغ 
و با اون دل مهربونتون و صفای وجودتون  خاطرات شرین دخترم رو با نـــظرهای گــــــرم
 و دلچسبتون  شیرین تر کردید...
هیچ وقت فکر نمی کردم بتونم تو این دنیای مجازی دوستهای گلی رو پیدا کنم که لطفشون بی
 دریغه ومحبتشون سرشار .
 از هـــــمتون ممنونم و روی گلتونو میبوسم انشاا... به همین زودی میام سراغ وبـــــهای 
فرشته های نازو دوست داشتنی تون و جبران این مدت رو میکنم باز هم از همتون ممنون . 





موضوع :

نوشته شده در تاريخ 12:40 | جمعه 27 بهمن 1391 توسط مامان الینا جونی

سلام عزیز دل مامان

مامان اومده با یه عالمه عکس خاطره از شیرین کاریها و شیطونیهات

تو این مدت مامانی سخت درگیر امتحانا بود و شما هم تا تونستی شیطونی کردی و مامان رو درک نکردی البته طبیعیه من هم سعی میکردم مواقع خوابت  برم سراغ درس آخرشبها تا ساعتهای 1و 2 یام صبحا از 5 یا 6 تا موقعی که منو میخواستی واسه شیربالاخره خدارو شکر گذشت واز نمره هام هم راضی هستم.

خب حالابریم سراغ شیرین کاریهات یا شیطنتات؟؟

اول ازشیطونی هات میگم:

بازهم مثل همیشه مشغول یه کاری بودم که باز صدایی ازت چند دقیقه ای نشنیدم گفتم معلوم نیست سرگرم چه خرابکاری هستی اومدم تو اتاق و دیدیم از صندلی رفتی بالاو  رو میز نشستی و جا مدادی رو باز کردی و سرگرم خط کشیدن روی کتابای مامانو حتی روی کارت ورود به جلسه و ....

از ترس اینکه چیزی رو پاره نکنی همه رو میزارم روی میز دیگه حریف میز هم نمی شم آخه تو کیفمم بزارم میری کیفمو پیدا میکنی میشنی همه چیشو میریزی بیرون خلاصه هم اینکه این صحنه رو دیدم ...

 خودت قضاوت کن !!

 

 

با اصرار تمام کیف لوازم آرایش رو میخوا ی بدست بیاری ولی حواسم هست کجا بزارم که به دستت نرسه ولی مات موندم از اینکه چطور یه روز برداشته بودی و خودت رو آرایش هم کردی و اومده  بودی تلویزیون تماشا میکردی باز هم مامانرو مبهوت خودت کردی

 

جدیدا خیلی بیشتر عاشق کارای خونه شدی دیگه میری جارو رو بر میداری و میخوای خونه رو جارو بکشی

تا موقعی که روی سطح صاف جارو رو میکشی مشکلی نیست ولی همین که هوس میکنی بری تا زیر صندلیها رو تمیز کنی و جارو گیر میکنه به پایه ها فریادیه که ازت بلند میشه چنان جیغ میکشی اینگاری چی شده یکی نیست بگه آخه دخمله عسل لازم نیست اینقده تمیزی از خودت نشون بدی و این زیرا رو تمیز کنی مامان انجام میده شما برو سراغ کارای آسون

اینجا جاروی الینا به پایه ها گیر کرده و خیلی ناراحته

 

 

خب اینجا نمی دونم بگم شیطنت یا شیرین کاری ؟!

خلاصه شما عاشق نشستن در جاهای بلند هستی ... اگه خودت از دستت بر بیاد که دریغ نمی کنی و با هر تلاشی که شده خودتو به جای دلنشین بلندی میرسونی و راحت میشنی و دوست داری از اونجا تلویزیون تماشا کنی و یا چیزی بخوری ...

تلاش رو داشته باش 

اگر هم نتونی از ما میخوای و با کلمه بالا بالا میخوای که بذاریمت جای دلخواه که یکی از اونجاها !!!

اینجاست ...

 

اینجا میشینی و بیرون رو تماشا میکنی کلی لذت میبری و دوست نداری بذارمت پایین منم که بیکار باید وایسم اینجا مراقبت باشم.قوبونه اون ژستت برم ..

 چند هفته پیش با مامان جون و آقاجونو خاله جونی ها رفته بودیم الماس شرق کلی ذوق کرده بودی و میخواستی هیچ کاری بهت نداشته باشیم و هر جا که میخوای بری یه هو میرفتی تو مغازه ها و یه راست میدوییدی پشت ویترین جای فروشنده ها و ما هم دنبال تو خلاصه برنامه ای داشتیم باهات ...

یه خاطره جالبی هم دارم از اون روز که :

خاله جونی ها هر وقت میان خونمون واسه شما یه به به خوشمزه از کیفشون درمیارن و بهت میدن شما هم که دیگه عادت کردی و همینکه میان سریع میری سراغ کیفشون خلاصه دیدن کیف به شما نوید این رو میده که داخلش به به ..

اونروز که رفته بودیم الماس شرق با خاله جونی ها رفتیم داخل یه مغازه کیف وکفش شما هم بغلم بودی یه چشت افتاد به اون همه کیف و پشت سر هم میگفتی به به   .. به به  من اولش متوجه نشدم فکر کردم گرسنه شدی ولی خاله افسانه یه هو خندش گرفت و اون موقع

بود که همه متوجه منظورت شدیم و سریع از مغازه اومدیم بیرون و کلی خندیدیم ...

اینجام که این هاپوها رو دیدی و نمی خواستی بیای اینور   

 

 خیلی عاشق حیوانات هستی از جمله :گوسفندا که میگی ببیی پرنده ها که میگی جوجو  هاپوها خلاصه ...

یه بعداز ظهرخوب با الینا عسل .... قوبونه اون چشات بشم 

 اینجام عکس یه خواب ناززززززز از یه دخمللل نازززززززززز

 اینم همون بالشیه که سه ماهه از خودت جدا نمیشه و همه جا میبریش و خیلی دوسش داری حتی شبا هم باید بیارم کنارت بزارم ... اینم جزیی از شیرین کاریاته دیگه 

بوس تا خاطرات بعدی .

 

 

 

 

   

  

 



موضوع : خاطرات یه دخمل ناز

نوشته شده در تاريخ 12:20 | شنبه 21 بهمن 1391 توسط مامان الینا جونی

یه سلام گرم به دختر شیرین عسلم تواین روزهای سرد زمستونی

وای نمی دونی تو این روزهای برفی چه با تعجب همه جا رو نگاه میکردی وقتی از پنجره برفهارو بهت نشون میدادم

به یه حالت جالبی میگفتی بف و میخندیدی برات خیلی جالب بود که خیابونو پشت بومها همه سفید شدن

 

 

بریم ادامه مطلب ..



ادامه مطلب...
موضوع :

نوشته شده در تاريخ 9:21 | سه شنبه 12 دی 1391 توسط مامان الینا جونی

سلام سلاممممممممممم

 

سلام به دخمل قشنگم که حدود یکماه و نیم بزرگ شده و مامانش خاطراتش رو به روز ثبت نکرده وای وای ...

 

 

حالا بیا بریم ادامه مطلب تا بگم واست ...

 



ادامه مطلب...
موضوع : خاطرات یه دخمل ناز

نوشته شده در تاريخ 18:23 | شنبه 25 آذر 1391 توسط مامان الینا جونی

سلام سلام 

سلامی گرم به خاله جونی هایی که احوالپرس بودن و از وب من تو این مدتی که نبودم دیدن کردن و نظرگذاشتن از همتون ممنونم و میبوسمتون ماچ

ما بالاخره اومدیم خونه خودمون و یه طورایی کارای مامانم داره تموم میشه اینقده کار داشت که اصلا با من بازی نکرده که هیچ نمی ذاره خودمم با خودم بازی کنم دیروز روی میز یه مجسمه ای بود داشتم باهاش بازی می کردم که افتاد پایین مامانی که همش میگفت چرا شکوندی ... نیگاه چیکار کردی ... من آخرش نفهمیدم یعنی چی ؟؟

حالا حتما عکس گرفته ازش واستون میذاره ... من فقط داشتم باهاش بازی میکردم ... اونم که دیگه نیست 

ولی خیلی خوشحالم خونمون خیلی بزرگه من خونه های بزرگ رو خیلی دوست دارم که همش راه برم از اینجا به اونجاااااا چشمک     من راه رفتن رو خیلی دوست دارم مامانم همش میگه یکم بشین ولی من دوست ندارم ...حالام که دیگه ..       تابعد

                                                     بای بای 



موضوع : خاطرات یه دخمل ناز

نوشته شده در تاريخ 20:44 | يکشنبه 21 آبان 1391 توسط مامان الینا جونی

سلام به دختر شیرین زبونم 

از اینکه خیلی دیر اومدم سراغ وبت شرمنده آخه خیلی کار داشتم چون داریم خونمونو عوض میکنیم و میریم یه خونه قشنگ و بزرگ آخه اینجا خیلی نقلی و بودو شما دخمل عزیز هم مهمون اتاق ما بودی اما دیگه قراره خانومی مستقل بشه و اتاق قشنگی داشته باشه با خاله جونی ها واسه اتاقت نقشه ها کشیدیم....

خلاصه عزیزم به فکرت بودم حتی از شیرین کاریهات هم عکس گرفتم واسه روزی که فرصت کردم بیامو وبتو با عکسای قشنگ به روز کنم 

اینجا یه روز جمعه هفته های قبله که با مامان جون و خاله جونی ها رفته بودیم تفریح همش دوست داشتی راه بری و بازی کنی

 

عجب شوتی هم میکردی توپتو

اینجام که دیگه دخمل مهربونم بدجوری دوست داره کمک کنه به مامانش نمی دونی از این کارات چقدر مامان رو میخندونی آخه رفته بودی یه دستمال برداشته بودی و داشتی باهاش گردگیری میکردی 

اول از شیشه گنجه شروع کردی 

 

بعد میز تلویزیون

 

 به دیوار و فرش هم بدجوری کلیک کرده بودی ... قوبونت بشم .

 بعدشم رفتی لباس باباجون رو از تو سطل لباسهای کثیف برداشتی و...

 

 در ماشین لباسشویی رو یکمی باز گذاشته بودم تا یکمی هوا بخوره شما هم از فرصت استفاده کردی سریع رفتی لباس آوردی تا بشوری قوبونه دخمله خونه دارم بشم ..

 

پرده خونه جدید رو دوخته بودم که دیگه میخواستم جمع کنم شما دوییدی و اومدی نقل وسط شدی که منم از فرصت استفاده کردم

 

 فکر کن از این وسط نمی خواستی بلند شی و گرم تماشای برنامه کودک شدی وقتی میگم عسلی واسه همین کارات میگم دیگه عسلم .....

 

 

 

 



موضوع : خاطرات یه دخمل ناز

نوشته شده در تاريخ 12:48 | جمعه 5 آبان 1391 توسط مامان الینا جونی

  

سلام به دختر نازو خانومم 

                      روزت مبارک عززززیییزز دلم امروز روز شماست روز تمام کودکان دنیا

                                            بچه های عزیز روزتون مبارک 

 

                                    

 

عزیز دلم خیلی دوست دارم دختر خوبو مودبی باشی که همیشه بهت افتخار کنم

البته نا گفته نماند مادرانی که خواهان فرزندانی مودب و تربیت درست هستند باید از خودشان شروع کنند من هم سعی خودمو میکنم تا بتونم تمام چیزهایی که لازمه تربیت تو هست رو انجام بدم و امیدوارم موفق شوم .. یکی از نکاتی که خیلی خیلی مهمه دوران هفت ساله است که لازم دونستم اینجا بیارم  

هر مرحله زندگی، اقتضای رفتار متناسب همان مرحله را دارد:

هفت سال اول: 
در هفت سال اول زندگی، بچه باید پادشاهی  کند، یعنی هر کار خواست برایش انجام بدهید  بعضی‌ از بچه‌های کوچک انتظارات بزرگ دارند در حالی‌که اساساً در این دوران هنوز چیزهایی مثل حس نظم و فرمانبرداری در وجودش شکل نگرفته. بی‌جهت نگفته‌اند که چون سر و کار تو با کودک افتاد، پس زبان کودکی باید گشاد. تربیت جایش در هفت سال دوم است.

هفت سال دوم: 
هفت سال دوم جای تو و او عوض می‌شود و حالا هر کاری تو بگویی برایت می‌کند. هفت سال دوم زمان تربیت و آموزش فرزند است که باید خیلی روی او سرمایه‌گذاری زیادی کنی. هم وقت بگذاری هم جدیت کنی. مبادا آن را ساده بگیری. در آینده هر چه بشود، حاصل بذری است که در این هفت سال کاشته‌ای. 

هفت سال سوم: 
هفت سال سوم هم می‌شود دستیارت. آن آموزش و تربیت هفت سال قبل فرزندت در این مدت کامل می‌شود. در واقع این مرحله، مرحله کار آموزشی در زندگی است پس باید به نقش خودت و او توجه کنید . حالا او وارد اجتماع می شود و شما می توانید از دیدن او لذت ببرید و به او افتخار کنید.

برگرفته از نوشته مصطفی سلیمانی(با کمی تغییرات )

 

 

 




موضوع : مطالب علمی

نوشته شده در تاريخ 19:35 | دوشنبه 17 مهر 1391 توسط مامان الینا جونی

سلام عسل مامان

قوبونه اون مرواریدای نازت بشم عزیزم که اینقده با ناز اومدن... نیومدن و نیومدن وقتی هم که اومدن همه با هم الهی بگردم این دخمل نازمو خدا میدونه چقدر اذیت شدی ولی بالاخره پیروز شدی دیگه ...    

        ❤شکلکهــای جالـــب آرویــــن❤             ❤شکلکهــای جالـــب آرویــــن❤          ❤شکلکهــای جالـــب آرویــــن❤

تازه هفتمین و هشتمین مرواریدت هم همین نزدیکیاست که بدرخشه بازم مبارکت باشه عسلم                       

                     niniweblog.com

وای از شیطونیات که چی بگم:

جدیداً از صندلی به کمک پایه میز تحریر میری بالا و دوباره از روی صندلی میری روی میز و کلی ذوق میکنی و برای خودت کف میزنی و تشویق میکنی خودتو طوری به ما نگاه میکنی اینگاری خیلی شجاعی ...یکی نیست بگه آخه شیطون خانوم این کارا مگه ذوق هم داره ؟؟

 کلی مامانی رو از این کارات میترسونی آخه واقعا خطرناکه عزیزدلم   

                       niniweblog.com

استقبال 

وقتی آیفون زنگ میخوره به هر کاری که مشغول باشی بلند میشی سریع میری سمت در و پشت سر هم میگی بابا بابا 

صدای زنگ آیفون برای دخمل نازم نوید اومدن بابا رو میده 

خلاصه وقتی در رو هم باز میکنم سریع میدویی تا برسونی خودتو به باباجون و بابا جون هم کلی انرٍژی میگیره از این استقبال گرمی که ازش میکنی 

اگر هم کس دیگه ای باشه کفشاتو سریع بهش میدی و میخوای که پات کنه و ببرتت بیرون کاری نداری که مهمونمون باید بیاد داخل و...

موقع رفتن بابا جون و هر کس دیگه ازش میخوای که بری بغلش و با خودشون ببرنت بیرون 

                     niniweblog.com

خوردن غذا

خدارو شکر غذا خوردنت خیلی خوبه وقتی که خیلی گرسنه هستی غذا رو که میذارم دهنت هنوز قورتش ندادی میخوای که قاشق بعدی رو بذارم دهنت با اشاره سرت و کلمه بده ازم میخوای سریع این کارو انجام بدم... قوبونه غذاخوردنت بشم که اینقدر شیرینه و مامانی رو کلی میخندونی با این حرکات جالبت.

 

 

میبوسمت هر چند از بوسیدنت سیر نمی شوم  

 



موضوع : خاطرات یه دخمل ناز

نوشته شده در تاريخ 10:46 | دوشنبه 10 مهر 1391 توسط مامان الینا جونی

 

دخمله نازم تو مسابقه ني ني با حجاب شركت كرده قوبونه اون چشاي ناز و معصومت برم عزيزم

 

قوبونه اون چهره ناز و پاكت برم

 

 دختر خانومم تازه الله اكبر هم كرده (فقط يه خورده خسته شده )

قوبونه اون تسبيح گرفتنت شم عزيزم 

 

كساني كه داراي وبلاگ مي باشند مي توانند راي دهند .

 

 



موضوع : شرکت در مسابقه

نوشته شده در تاريخ 15:12 | جمعه 17 شهريور 1391 توسط مامان الینا جونی

 

كودكي هايم شيرين و دلچسب بود

كودكي هايم بازي بود با عروسكهاي زيبا و دوست داشتني

كودكي هايم تاب خوردن و به اوج  آسمان رفتن و قهقه هاي بلند بود

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ادامه مطلب 

 



ادامه مطلب...
موضوع : آلبوم تصاویر

نوشته شده در تاريخ 8:04 | دوشنبه 6 شهريور 1391 توسط مامان الینا جونی

سلام به دختر قشنگم كه ديگه سال اول زندگي قشنگش رو به خوبي طي كرده و روز به روز داره خانوم تر ميشه بگردم دخترمو كه كلمه هاي قشنگي رو ياد گرفته

چيزي رو كه ديگه خواسته باشي گريه نمي كني و ميگي  بــــــده   اونم به يه شيوه قشنگ  

بابا و مامان رو هم خيلي قشنگ ميگي البته مامان رو مي گي  ماما  كه كلي دل مامان رو ميبري 

بيرون رفتن رو هم به كلمه  ددر  ميشناسي و پشت سر هم ميگي كه ببريمت بيرون و باباجون هم اكثر اوقات ميبرت و وقتي مياي كلي سرحال و خوشحالي 

بعد از غذا خوردن تشنه ميشي و ميگي  آبــــه   ماماني هم سريع واست مياره  تو قورت قورت ميخوري به همين خوشمزه گي ... گواراي وجودت عززززززييييزززم 

راستي تلفن رو هم ميري بر ميداري و اولش چندتا  الو  فقط  بدون ل  ميگي اووو   و بعد راه ميري و با خودت حرف ميزني 

خلاصه ديگه هر روز داري شيرين تر ميشي ...  عسل خانوم .

 

 نمي دونم چرا اينقدر به مواد شوينده علاقه داري همش ميري سراغ كابينتي كه اينا داخلشه و يكي رو انتخاب ميكني و بازي ..

به خاطري كه خطرناكه ديگه هميشه ميبندم با يه چيزي در كابينتو ولي ديروز فراموش كرده بودم و 

 مشغول درس خوندن بودم چند دقيقه اي مي شد كه صداتو نمي شنيدم سريع اومدمو ديدم به به يه شيرين كاريه ديگه        

خدا رحم كرده بود نخورده بودي فقط داشتي با پودرا بازي ميكردي اگه دير تر متوجه اين

سكوتت ميشدم ديگه .....

 

قوبونه اون چشات بشم اين كارا رو يه دخملي كه خانوم شده نمي كنه  ميره با عروسكاش

بازي ميكنه       عززززيييزز دل .

 




موضوع : خاطرات یه دخمل ناز

نوشته شده در تاريخ 22:59 | جمعه 3 شهريور 1391 توسط مامان الینا جونی

سلام فرشته ناز مامان و بابا

خوبی دخترم میخوام عکسهای چیزی رو که از همه بیشتر تو تولد دوست داری رو بذارم

واست که به یادگار بمونه 

Happy Dance     Happy Dance       شِکـْـلـَکْ هآے خآنومے    Happy Dance   Happy Dance    

آررررره هدیه های تولد                             

 

از همشون من بجات تشکر کردم عزیزم  

دست همگی درد نکنه 

 

 

 

بریم ادامه مطلب 



ادامه مطلب...
موضوع :

نوشته شده در تاريخ 21:15 | جمعه 27 مرداد 1391 توسط مامان الینا جونی

سلام به دختر قشنگم که یک سال از زمینی شدنش گذشت و ما رو با وجودش خیلی شاد کرده

 

 مامانی اومده با یه عالمه عکسسسس

 

(از تمام دوستانی که لطف داشتن و نظرای قشنگشونو به یادگار گذاشتند ممنون در یه فرصت مناسب حتما پیشتون میایم ) 

 

 

 

 

 

 

 

لطفا بریم ادامه مطلب 



ادامه مطلب...
موضوع :

نوشته شده در تاريخ 12:53 | چهارشنبه 25 مرداد 1391 توسط مامان الینا جونی

سلام خوشگلم     

سلام خانومه یکساله   Hello

عسلم یکسالگیت مبارک                  

 

 عکس آتلیه

                   یک سالگی الینا جون

                 شِـــکـْـلـَکْ هــآے خــآنــــــومـے                      شِـــکـْـلـَکْ هــآے خــآنــــــومـے        

 

                        

                شِـــکـْـلـَکْ هــآے خــآنــــــومـے         شِـــکـْـلـَکْ هــآے خــآنــــــومـے         شِـــکـْـلـَکْ هــآے خــآنــــــومـے                شِـــکـْـلـَکْ هــآے خــآنــــــومـے

 

       عسلم تولدت مبارک 

انشاا... تو پست بعدی با یه عالمه عکس هایی که تو جشن ازت گرفتم میام .



موضوع : خاطرات یه دخمل ناز

نوشته شده در تاريخ 13:42 | سه شنبه 24 مرداد 1391 توسط مامان الینا جونی

سلام خانوم خانوما

سلام به دخملی که یه سال از زمینی شدنش میگذره ..عزیز من دیگه خانومی شده واسه خودش دیگه کم کم میخواد خودش غذاشو بخوره هر وقت میخوام بهت غذا بدم حتما باید یه قاشق هم به دستت بدم قوبون اون استقلال طلبیت بشم عسلم . تازه داره دخملم اراده میکنه خودش بره خونه بابا بزرگش میگین نه

ببینید....

کافیه فقط یه لحظه پیشت نباشم ...یه چند روزیه به خاطر اینکه دخمل ناز دیگه به راه رفتنش مسلط بشه کفش صوتیاتو پات میکنم بعد تو پیلوت میذارم که راه بری کلی خوشحالیو ذوق میکنی دیروز همین که رفتم یه سر تو خونه و اومدم دیدم به به خانومی رفته از پله ها بالا یه لحظه ترسیدم ولی دیگه رفته بودی معلومه فرشته هام مراقبت بودن چیزی نگفتم که بترسی فقط سعی کردم مراقبت باشم وقتی دقت کردم دیدم دخملم شجاعتر از این حرفاست و میخواد بره خونه بابا بزرگش دیگه ...(( ماشاا... رو حتما گفتید دیگه )) اینم از پیشرفت دخملم چند روز قبل از یکسالگی که خیلی دلچسب بود.

حالا میریم سراغ تدارک تولد الیناجون

دوست داشتم یه دامن توتوری واسه دخملم درست کنم  دیروز رفتم و یه  سری وسایل تولد و دو رنگ تور واسه دامن خرید کردم

این از وسایل که میخوام یه تزیین مختصری داشته باشه

 

در حال تهیه دامن 

و اینم دامن توتوری 

وقتی میخواستم تنت کنم ازش میترسیدی عقب عقب میرفتی و کلی مامانی رو خندوندی ..تن عروسکت کردم خوشت اومد و خواستی تنت کنم وای نمی دونی چقدر با نمک شدی با بابا جون کلی خندیدیم ..عسلی عسل .

بای تا روز تولدت .....



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 9:22 | دوشنبه 23 مرداد 1391 توسط مامان الینا جونی

ای صورت تو ماه تر از ماه شب قدر

ماه تک و تنها شده با چاه شب قدر!

تو سوره ی قدری و من از قدر شناسان

با بغض، تو را خوانده ام ای شاه شب قدر

من آدمی از جنس جنون جنس گناهم

آورده مرا عشق تو در راه شب قدر

بین من و تو هست جناسی و تضادی

تو کوه شب قدری و من کاه شب قدر

تا باز شود یک گره از کار خرابم

تا صبح زدم مشت به درگاه شب قدر

باید که شبانگاه در خانه گشایی

بر قافله ی مردم خود خواه شب قدر

تو کار جهان ساختی از آه دل من

من قافیه ها ساختم از آه شب قدر

می ترسم از آن که بشود صبح و ببینم

تو رفته ای از شهر به همراه شب قدر

شاعر : آمنه دولت آبادی

             با آرزوی قبولی طاعات و عبادات همه عزیزان در این شبهای پر فیض


موضوع :

نوشته شده در تاريخ 11:01 | يکشنبه 22 مرداد 1391 توسط مامان الینا جونی

 تولد تولد تولدت مبارک مبارک مبارک تولدت مبارک

 

بیا شعما رو فوت کن که صد سال زنده باشی

 

همگی شادی کنید         

همگی پای کوبید کنید            

که ...........                                    

که  الینا به دنیا اوووووومممممددده                       

  

سلام سلام به دخخخخخخملللللل ناااااازززممممم

سلام قشنگم

سلام عسلم  

سلام عززززززززیییییززززز بابا و مامان

خوبی عزیزم دیشب تولد یکسالگیتو به تاریخ قمری جشن گرفتیم

حتما میپرسی چرا قمری ؟

آخه قشنگم به دلیل نقلی بودن خونمون نمی تونستیم یه جشن کلی بگیریم به همین دلیل طی مشورتها به این نتیجه رسیدیم که به دلیل ماه رمضان و اینکه دخمل ناززمون شب تولدامام حسن مجتبی (ع) به دنیا اومده بیایم امسالو این طوری بگیریم که ماه قمری رو اقوام باباجون باشن(بابا بزرگ مامان بزرگ و دو تا از عمو جونی ها با خونوادشون ) و ماه شمسی اقوام مامان اینطوری خیلی خوب میشد و بهتر میشه به مهمونا رسید تازه خوشبحال تو هم میشه عسلم دوووووتتتا تولد داری دیگه خووووبههههه خیلی دوست دارم واست سنگ تموم بزارم هر چند زحمتش زیاده اما به خاطر دخمل نازموووون همه چیو با دل و جون میپذیییرم  خیلی دوست داریم گلم .  


حالا میریم سراغ عکسا

اینجا نزدیک افطاره و تو هم کنار سفره ای اما با مراقبت شدید چون هر لحظه امکان داشت تو رو اون وسط ببینیم       

اینم غذایی که برا این جشن کوچولو تدارک دیدم ( رولت گوشت )

ایییننننم تصویری از الیییینا ...  قوبونه اون نافت بشم   

اینجام که یکی از هدیه هاتو  تو برداشتی و کلی خوشحالیی

 

امیدوارم عزیزم همیشه شاد و خندون باشی 

از مامان بزرگ و زنموجونی هام ممنون به  خاطر هدایاشون تو پست بعدی  عکساشو میذارم واست عزیزم

 



موضوع : خاطرات یه دخمل ناز

نوشته شده در تاريخ 10:31 | شنبه 14 مرداد 1391 توسط مامان الینا جونی

                                      http://img.tebyan.net/big/1390/05/20110727100015194_raadanm1.gif

 

در این ماه، حضرت دوست از بندگان خود می خواهد با تلاش و ستیزی همیشگی به یاری ایمان، تمایلات و خواهش های سرکش , نفس را مهار کنند و خویشتن را از آلودگی ها و ناپاکی های خور و خواب و خشم و شهوت و از پلیدی های گناهان بر کنار زده و خالصانه و صادقانه با انجام تعهدات و وظایف انسانی- اسلامی خویش بر مرکب راهوار ایام به سوی لقاءالله طی مسیر نمایند.

 

سلام فرشته عزیزم 

سلام قشنگیه زندگی , سال قبل تو یکی از این روزهای پربرکت خدا , یکی از این روزهای رحمت (14 رمضان )اومدی پیشمون ... اومدی و زندگی من و باباجون رو خیلی قشنگ کردی شیرین تر و گرمتر از روزهای قبل تازه از همه مهمتر میدونی چیه مامانی رو هم از تنهایی در آوردی آخه باباجون ساعت کاریش یه خورده طولانیه صبح میره و بعد از ظهر میاد خونه تو که نبودی مامانی خیلی حوصله اش سر میرفت و بخاطر همین تصمیم به ادامه تحصیل گرفتم و وقتی هم که تو عزیز اومدی دیگه کلی وقت مامان پر شده یه طورایی شدی مونس و همدم مامان دیگه کل ساعت هایی که باباجون نیست رو با هم میگذرونیم خلاصه دختر نازم مامانتو از تنهایی در آوردی ...

چند روز پیش سفره افطاری رو که داشتم آماده میکردم عجله داشتی که بیای تو سفره و یه چیزی بخوری نکنه روزه داشتی ... قبول باشه عسل خانوم 

این عکستو چند روز پیش گرفتم میخوام بندازم صفحه موبایلم آخه تو دانشگاه دلم واست تنگ میشه همش عکساتو نگاه میکنم ...

خدا رو به خاطر این نعمت و این رحمت شاکرم و ازش میخوام تمام فرشته کوچولو ها رو سالم نگه داره و همینطور فرشته کوچولوی ما رو  که تو این ماه قشنگ بهمون هدیه داده .  

   

 

 

 

 

 

 

 



موضوع : خاطرات یه دخمل ناز

نوشته شده در تاريخ 11:02 | شنبه 7 مرداد 1391 توسط مامان الینا جونی

سلام سلام صدتا سلام به دخمل ناز مامان و بابا 

خوبی عزیزم امروز اومدم که چندتا از شیرین کاریاتو ثبت کنم که فردا روز بخونی و ببینی چه دخمل شیرینی بودی و چقدر ما رو از وجودت شاد می کردی آخه با هر شیرین کاریت کلی با باباجونت می خندیم و لذت میبریم تو شدی همه زندگی مامان و بابا عسلم

 

 

 

 

بقیه رو بریم ادامه مطلب



ادامه مطلب...
موضوع : آلبوم تصاویر

نوشته شده در تاريخ 23:13 | يکشنبه 1 مرداد 1391 توسط مامان الینا جونی

سلام به دخمل گل گلابم 

خوبی عزیزم 

بلاخره فیلم برداشتن اولین قدمهاتو که باباجون ازت گرفته بود رو با یه آهنگ جالب ویرایش کرد و منم گذاشتم اینجا تا فردا روز ببینی و لذت ببری از اینکه چه حس و حالی داشتی وقتی شروع به راه رفتن کردی و ببینی چه زیباو اما سست قدم برمیداشتی امیدوارم در طول زندگی قشنگت قدمهایی آهنین و راسخ برداری قدمهایی که باعث بشه منو باباجون روز به روز بهت افتخار کنیم . 

دوست داریم عزیزم .  

 



موضوع : آلبوم فیلم

نوشته شده در تاريخ 22:43 | 1 مرداد 1391 توسط مامان الینا جونی

لبخند تو را دیدم 

لبخند تو شیرین است 

لبخند تو فواره عشق است انگار

پس تو لبخند بزن 

شادیت را گر ببینم شادم 

غصه ات را گر ببینم غمگین 

پس تو لبخند بزن 

لبخند تو هدیه ایست از زیبایی

لبخند تو میوه ایست از باغ بهشت 

لبخند تو بارانیست بر کویر تنهایی

لبخند تو آن تیر است از کمان جادویی

لبخند تو را دیدم

عاشق شده ام انگار

(شعر از میلاد وصال ) 

 

 



موضوع : شرکت در مسابقه

نوشته شده در تاريخ 11:11 | شنبه 24 تير 1391 توسط مامان الینا جونی

سلام مامانی  سلام  عسسسسسسللللم   

وایییییی نمی دونی  چقدر خوشحالم                      

 

آخه میدونی چرا               

 

دخملم دیگه بزرگ شده       

 

عسلم داره راه میره                       

وااااایییییی چقدرم شیرین راه میری                 

 

یه چند قدم که میری هل میشی و سریع میشینی و به چهار دست و پا کردن ادامه میدی

چند بارم میخواستیم با بابا جون از راه رفتنت فیلم بگیرم و فیلم رو بزاریم ولی اینگاری میفهمی

و اصلا همون چند قدم رو هم نمی ری               

 

ولی بلاخره از راه رفتنت فیلم میگریم عسسسسللم                

 

 

به امید روزی که دویدنتو ببینیم عززززززییییزززم   

niniweblog.com   niniweblog.comniniweblog.comniniweblog.com

 

                                                                                                                                                                                                        دوووووسسسست دارییییییم شدییییییید

 

 

 



موضوع : خاطرات یه دخمل ناز

نوشته شده در تاريخ 11:11 | جمعه 16 تير 1391 توسط مامان الینا جونی

سلام دختر قشنگم  

بلاخره مامانی بعد از یه هفته مشغله و امتحان اومده با یه عالمه عکس که هر کدوم یه خاطره است واسه تو عزیز دوست داشتنی 

موافقی بریم ادامه مطلب 



ادامه مطلب...
موضوع :

نوشته شده در تاريخ 13:10 | يکشنبه 11 تير 1391 توسط مامان الینا جونی

       

علی  جان ، با یک دنیا شور و اشتیاق وضوی عشق می گیرم

و پیشانی بر خاک می گذارم و خداوند را شکر می کنم که ما را با یکدیگر آشنا کرد

آرزو می کنم در لحظه لحظه زندگی مشترکمان در کنار فرزندمان عاشقانه و صادقانه به

پیوندی که بسته ایم تا ابد وفادار باشیم . . .

         دوستت دارم با عشق                                                                                                                                   

 دختر قشنگ مامانی و باباییش  میدونی امروز  چه روز بزرگیه   سالگرد ازدواج مامان جون و باباجونته عزیزم   

 امسال وارد هفتمین سال با هم بودنمون میشیم عسلم   باباجون یه شاخه گل و یه کارت قشنگ واسم گرفته که خیلی با ارزشه  

حالا که این فرصت پیش اومده لازمه بگم که پدرت یکی از بهترین همسر های دنیا ست که  خیلی دوسش دارم و از وجودش خیلی خوشحالم   

و یکی از بهترین پدرها واسه تو عزیزه   

 

از خدای بزرگ میخوام که سالهای سال در کنار هم با عشق و خوشی زندگی کنیم  ...

 

این روز بزرگ رو هم تو به ذهنت بسپار عزیزم         /          

 

 

هیچ اتفاقی در دنیا مهمتر از انتخاب یک همسفر برای بقیه عمر نیست

عزیزم و همسفر دائمی من، سالگرد پیوندمان مبارک …

 

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 12:27 | 4 تير 1391 توسط مامان الینا جونی

سلام فرشته خانووووم 

خوبی عزیم امروز میخوام از در اومدن سومین دندونت بنویسم از بالا سمت چپ الان که داری این مطلب رو میخونی شاید همین دندونهایی که درآوردی و ما یه روزی ذوقشو می کردیم در حال افتادن باشه یا شایدم افتاده اما بدون که وقتی میدیدم که یه ذره از دندونت پیداست کلی خوشحال میشدیم  واین نوید رو به ما میداد که رشد و تکامل عزیزمون داره به روند خودش به خوبی ادامه میده و خدا رو از این بابت شکر میکردیم  

اما عزیزم چیزی که مامانی رو خیلی ناراحت کرد این بی اشتهاییت بود الان حدود دو هفته ای هست که اشتهایی به غذا نداری هر نوع غدایی که دوست داشتی و قبلا به خوبی میخوردی رو واست درست می کنم و باز ناامید از خوردنت با دکترت هم که صحبت کردم گفت طبیعیه ولی دارم روز به روز ضعیف شدنتو میبینم و این برای من طبیعی نیست و ناراحت کننده 

کاش زودتر به اون روزایی برگردی که خوب غذا میخوردی و از اون قشنگ خوردنت لذت ببرم آخه خیلی خوشگل غذا میخوردی و دلم تنگ شده واسش 

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 12:23 | پنجشنبه 25 خرداد 1391 توسط مامان الینا جونی

سلام دخمله شیطون بلا

چند تا عکس جالب داری که برات میذارم عزیزم 

دیروز (بعداز ظهر جمعه ) با خاله جون فرزانه رفتیم مجتمع گردشگری بابا قدرت خیلی جای جالب و قشنگی بود خیلی خوش گذشت  

یه مکان سنتی بود که اون قبلا کاروانسرا بوده و حالا خیلی قشنگ و جالب درستش کردن و یه مکان تفریحی شده که یه چندتا مغازه و رستوران و.... به سبک سنتی داره 

اینجا داخل فضای رستورانشه که باباجونی اومد کنار این گوزنه باهات عکس برداره و تو خیلی ازش ترسیدی  

اینم فضای بیرونش بودکه خیلی از اون شترا خوشت اومده بود و همش نگاشون میکردی و نمی ذاشتی ازت عکس بگیریم  اوخخخخخخ عین نخود افتادی ماچ

اینم یکی از شیطونیاته که چند روز پیش انجام دادی و مامانی رو حیرون کردی

با آرامش کامل همه دستمالارو در آورده بودی و داشتی پاره پوره میکردی و به روی خودتم نمی آوردی    اینگاری داری چه کار خوبی میکنی 

 

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 19:52 | شنبه 20 خرداد 1391 توسط مامان الینا جونی

سلام سلام دوستان وبی یه خبر دارم براتون  

یه فرشته کوچولو اومد تو جمع ما وبلاگیها 

یه عمه مهربون واسه دختر عمه الیناجونیییی وب درست کرده وایییییییییییی 

اون عمه مهربونه  حلما جونیییییییییه 

آدرس ویشم اینه          jigaleame.niniweblog.com

  

الینایی دوست داره با دوستش دوست بشید شما دوست دارید با دوست او دوست بشید      

این نی نی یارو          وای خدای من پسپونکه دخمله افتاده  یکی بهش بده  

 

 

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 11:06 | جمعه 19 خرداد 1391 توسط مامان الینا جونی

سلام خانوم قشنگم 

فردا 13 رجب تولد حضرت علی (ع ) و روز پدر نامگذاری شده این روز رو تمام فرزندان به پدراشون تبریک میگن و این روز رو با گرفتن هدیه ای جشن میگیرن ...

هرچند اونا توقع هدیه ندارن و همینکه احترامشون نگه داشته بشه خوشحالو راضی هستن

لازمه همینجا از پدرم و پدر همسرم که زحمات زیادی واسه ما فرزنداشون کشیدن تشکر و قدردانی کنم . 

                                 

 

عزیزدلم بابایی امسال اولین سالیه که پدر شدنو حس کرده و با وجود تو عزیز شده پدر خیلی خیلی از وجودت خوشحاله و دوست داره و چون تو  الان 10 ماهه هستی نمی تونی این روز بزرگ رو به پدرت تبریک بگی من از طرفت این کار کردم و سالهای دیگه انشاا... با هم بهش تبریگ میگیم و جشن میگیرم ... 

      

همسر عزیزم روزت مبارک انشاا... سالهای سال سایه ات روی سرمون باشه و در کنارهم روزهای خوبی رو سپری کنیم .

                                   

 

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 12:29 | يکشنبه 14 خرداد 1391 توسط مامان الینا جونی

سلام جیگر مامان 

خوبی عزیزم امروز خیلی حالم خوبه خیلی میدونی چرا ؟؟ یادته تو یکی از پستهای قبلی عذاب وجدان داشتم و کلی باهات درددل کردم و از نمره پایینی که گرفته بودم ناراحت و شرمنده بودم وای نمی دونی چی شد استاد یه فرصت دیگه به بچه ها داد و گفت به دلیلی که اکثراً نمره کمی گرفتن به صورت شفاهی سوال میکنم و کسی که آمادگیشو داره داوطلبانه جوابشو توضیح بده و نمره شو بگیره منم که فوق العاده خوشحال شدم و از این فرصت خوب و سعی کردم هر طور شده آماده شم وای نمی دونی اولش همه استرس داشتن آخه کلاس هم ماشاا... 30  40 نفر و دیگه خودت حساب کن ... بلاخره استاد اومدو امتحان شفاهی به قول معروف شروع شد خدا رو شکر یه چند تا سوالی که کرد و منم داوطلبانه جواب دادم وای نمی دونی وقتی نمرمو گرفتم خیلی خیلی خوشحال بودم آخه یه طورایی به پایان ترم کمک میشه وگرنه که ...... بهرحال همین که اومدم خونه نمی دونی از خوشحالی نمی دونم چند تا بوست کردمniniweblog.com فقط می دونم دیگه کم مونده بود اشکت در بیادniniweblog.com.... درکم کن دیگه عزیزم خوشحاله مامانی .. می دونم این فرصت از وجود تو هم بوده خدارو شکر می کنم  از وجود تو عزیز   niniweblog.com



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 13:02 | چهارشنبه 10 خرداد 1391 توسط مامان الینا جونی

سلام خانوم خانوما 

خوبی ملوسکم امروز می خوام برات بنویسم که دخترعمه جون حلما کم کم داره میشه هم بازیت حدود 20 روزی هست که اومده پیش شما فرشته کوچولو ها خیلی ناز و دوست داشتنیه وقتی دیدیش اومدی جلو و با تعجب نگاه میکردی وقتی گفتم نی نیه خندیدی و میخواستی یه بلایی سر بیچاره بیاری از اون آتیشا دیگه niniweblog.comبهرحال امیدوارم در آینده دوتا دوست خوب برای هم بشید از لحاظ سنی با هم حدوداً نه ماه فاصله دارید خیلی خوبه سمت باباجونت اصلا تنها نیستی دختر عمو نرگس و آناهیتا و دخترعمه جون فاطمه و جدیداً حلما که میشید پنج تا خانوم گل در آینده ای نزدیک برای همشون آرزوی موفقیت و خوشبختی دارم و برای تو عزیزم  

چندتا عکس از حلما جون گرفتم که میزارم ببینی چقدر کوچولو و ناز بوده 

                 niniweblog.com

 

          

                   niniweblog.com

 

         

               niniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.com



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 19:28 | جمعه 5 خرداد 1391 توسط مامان الینا جونی

تمرین برای اینکه دخمل ناز خودش بخوابه  niniweblog.com


 به نظرتون این فرد شبیه یه شخص خواب آلوده ؟؟؟     niniweblog.com  Flower

 باور کنید خیلی خوابش میومد همین که خرگوششو گذاشتم کنارش اینگاری تازه از خواب بیدارشده .....

بریم بقیه رو در ادامه مطلب ببینیم Flower

 

 



ادامه مطلب...
موضوع :

نوشته شده در تاريخ 23:53 | پنجشنبه 28 ارديبهشت 1391 توسط مامان الینا جونی

سلام دختر قشنگم سلام عزیزدلم

امروز مامانی خیلی ناراحته امروز مامانی خیلی بی حوصله است وقتی تو چشای معصومت نگاه میکنم دلم میلرزه .. دلم میلرزه از اینکه احساس می کنم در حقت کوتاهی کردم مامانی رو ببخش هر چند اونقدر معصوم هستی که این کوتاهی مادرت رو شاید حس نکنی ولی من خودم رو نمی بخشم

مامانی داره درس می خونه و این درس خوندشو قبل از اینکه تو عزیز مهمون این خونه شی شروع کرد بخاطر اینکه خیلی حوصلم سر میرفت و دوست داشتم مشغول شم که با مشورت باباجون تصمیم به ادامه تحصیل گرفتم خیلی خوب و راضی هم هستم اما از اومدن تو تا حالا مامانی یه خورده کمتر می ره سراغ درس نه اینکه بگم  تو باعثش هستی نه این دل منه که میخواد با تو عزیز دوست داشتنی بیشتر باشه آخه وقتی که خوابی و میام پیشت و میبینم با چه آرامشی خوابیدی دلم می خواد بشینم کنارتو نوازشت کنم یا وقتی که بیداری باهات بازی کنم و تو بخندی و شاد باشی و من از این شاد بودنت لذت ببرم غیر از این میشه چیکارکرد؟

با این تفاسیر هفته پیش یک امتحان میان ترم رو پشت سر گذاشتم خونده بودمniniweblog.com حتی خلاصه برداری هم کردم و سر جلسه امتحان وقتی برگه رو دیدم خوشحال شدم که خدارو شکر حداکثر سوالات رو  بلدم شروع کردم به نوشتن و هر چی فهمیده بودم رو به طور مفهومی روی برگه آوردم آخه امتحان حسابرسی همش تشریحیه خلاصه با روحیه ای خوب برگه رو به استاد دادم و اومدم بیرون و منتظر هفته بعد شدم

که استاد نمرات رو اعلام کنه که بلاخره دیروز استاد اعلام کرد چشت روز بد نبینه همین که نمره مو اعلام کرد اینگاری منو بردن تو سونا بدنم داغ  و خیس niniweblog.com شد خدای من این چه نمره ای niniweblog.comرفتم پیش استاد و ازش خواستم دوباره یه نگاهی بکنه به لیستش شاید اشتباه خونده و گفت مگه شما .... نیستی ..همینه دیگه گفتم استاد شاید اشتباهی شدهniniweblog.com لبخند زد و رفت وای خدای من نمی دونم چی شده اینگاری استاد فقط به خط به خط جزوه اش می خواد نمره بده و تفهیمی مفهیمی در کار نیست خلاصه با کلی نگرانی و اعصاب قاطی اومدم خونه و همین که تو چشای نازه تو دختر قشنگم نگاه کردم اعصابم بیشتر خورد شد آخه من تو رو چند ساعتی از خودم جدا می کنم و میرم و این نمره کم حق تو نبود لااقل   به خاطر تو ام که شده نباید یه همچین نمره ای میگرفتم ............



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 15:34 | چهارشنبه 27 ارديبهشت 1391 توسط مامان الینا جونی

سلام به دختر نازم 

سلام به دخترم که در آینده ای نزدیک خانومی میشه و یه همچین روزیو باید بهت تبریک گفت وای خدای من چه خانوم گلی میشه این عسل niniweblog.com انشاا...    

امسال روز مادر حال و هوای دیگه ای داشت واسه مامانیت عزیزم چون مادر شدمو مادر بودنو حس کردم چه حس قشنگیه  وقتی که میبینی یه فرشته کوچولو بهت وابسته و نیاز شدیدی بهت داره وقتی که میبینی بودنت و نوازشت بهش آرامش میده خیلی حس قشنگی پیدا می کنی و همین آرامش دهندست... حالا میفهمم چرا مادرا صبورن و آرامش دارن چون خودشون آرامش دهنده هستند ... خلاصه عزیزم وجودم با وجودت آرامشی گرفته که مپرس  niniweblog.com     بابا جونت هم تبریک مادر بودنمو  با اون مطلب قشنگش بهم گفت و همیشه میگه مادر بودن قداست داره  امیدوارم مادر خوبی باشم واست عزیزم 

لازم می دونم همینجا از مامان بزرگت (مامان باباجونی) و مامان جونی تشکر کنم به خاطر زحماتی که واسه بابا و مامانت کشیدن دستشونو می بوسیم   

                                       

                                    

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 19:10 | يکشنبه 24 ارديبهشت 1391 توسط مامان الینا جونی

سلام دختر نازم 
دیروز با بابا جون بردیمت پیش دکترت واسه چکاپ که هم میخواستیم ببینیم دخترمون مراحل رشدی خوبی رو داره میگذرونه و هم چند روزی بود صبح ها با گریه از خواب بیدار میشدی و این منو نگران کرده بود که خدار و هزاران بار شکر بعد از کنترل وزن و معاینات دکترت گفت هیچ مشکلی نیست و مراحل رشدی خوبی رو داری طی میکنی...
    
همینجا جا داره از آقای دکترت که سالهای سال داره نی نی ها رو مداوا میکنه خسته نباشید بگیم و تشکر کنیم و آرزوی طول عمرpraying  
 
    
بعدشم قطره های آهن و مولتی تموم شده بود که آقای دکتر برات نوشتن و غذاهایی رو که باید بخوری رو یادآور شدن ...
راستی بابت اینکه واسه تمومه خاطراتتو نوشته ها عکس داری باید از باباجونت تشکر کنی چون هر جا که باشیم با هر شرایطی عکسشو میگیره بدون اینکه کسی متوجه بشه laughing ماهره دیگه applause


موضوع :

نوشته شده در تاريخ 9:28 | پنجشنبه 21 ارديبهشت 1391 توسط مامان الینا جونی

سلام شیرین مامان 

سلام عسل مامان ... اگه تمومه کلماتی رو که مزه شیرینی داره برای تو عزیز بکار ببرم بازم کمه آخه جدیدا داره از شیرینیت به کارات هم اضافه میشه دیگه چی میشه connie_rockingbaby.gif

دیشب تولد مامانیت بود امسال برای من بهترین سال تولد بود آخه چون تو عزیز رو که از وجود خودمی کنارم داشتم.... هر چند ناراحت از این که داره یه سال به سنم اضافه میشهgirl_to_take_umbrage2.gif البته اصلا مهم نیست چون با وجود باباجون و تو من همیشه شاد و سرحال هستم  connie_49.gif 

باباجونت هم خودشو خیلی زحمت داد و ما رو شام برد بیرون و هدیه ای هم با ارزش به مامانت داد...میبینی چه بابای مهربونی داری 

از کارت تبریکش هم ممنونم با اون چیز جالبی که نوشته بود 

آخه دیشب یه هو بارون گرفت و بعدشم صداهای وحشتناکی اومد بابا که می گفت تگرگه همراه بارون  

                             قٍالِبــ و اِسمايلے هاےِ كـــيكــــو

بعد هم وقتی که بارون قطع شد و رفتیم بیرون هیج اثری از بارون و تگرگ نبود ... ولی عوضش یه هوایی بود محشر ... عالی پاک و تازه  خیلی خوب بود

اینم یک خاطره خوب از تولد مامانت با تو گل ماچ  ماچ  ماچ

 

 

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 14:04 | چهارشنبه 20 ارديبهشت 1391 توسط مامان الینا جونی

سلام نفس مامان و بابا

سلام دختر قشنگم از این که دیر اومدم سراغ ثبت خاطراتت شرمنده مژهخیلی سرم شلوغ بود یه خورده کارای جور واجور داشتم ولی لحظه شماری می کردم تا در اولین فرصت بیامو خاطراتتو ثبت کنم تا اینکه دیروزجمعه رفتیم طرقبه باباجونی قول داده تعطیلات بهاری رو از دست نمی ده و مارو هر هفته میبره جاهای سرسبز و خوش آب و هوا  ... آخه واقعا خیلی حیفه که تو یه همچین فصلی آدم بشینه تو خونه اونم اولین بهار زندگی دختر نازمون که باید حتما ببریمش و از این هوای پاک و دلنشین استفاده کنه .... زبانکده محصل

 به همین خاطر عکسهای پر خاطره ای از نفسمون گرفتم که دیگه واجب شده وبلاگو به روز کنم 

 

                 

این انگشت اشارت حکایتی داره گلم 

                  

اینجام که موقع نهار اصلا نمی خواستی بشینی 

 

 

یه کاری بابایی کرد که دیگه بشینی   niniweblog.com و نشستی  niniweblog.com  قوربون اون دوتا مرواریدت بشم ....

   

 

اینم چندتا عکس از هفته گذشته که بعد از خونه مامان جونی رفتیم پارک تازه هم بارون اومده بود و هوا هم خیلی عالی بود .... 

 

 

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 12:14 | شنبه 16 ارديبهشت 1391 توسط مامان الینا جونی

 کودکانی شاد و اجتماعی تربیت کنیم :

                                                  

دبیر انجمن علمی روانپزشکی کودک و نوجوان ایران علل و راه‌های درمان استرس جدایی از والدین را از کودکی تا هنگام رفتن به مهدکودک و مدرسه تشریح کرد و گفت: والدین معمولاً علت اضطراب جدایی نیستند ولی می‌توانند با رفتارهای خود آن‌ را بدتر یا بهتر کنند.

فریباعربگل فوق تخصص روانپزشکی کودک و نوجوان  بیان کرد بیشتر کودکان هنگام جدایی از والدین، درجاتی از اضطراب و ناراحتی را نشان می‌دهند که این موضوع هم برای کودک و هم برای والدین دردناک است. البته در مرحله‌ای از سن کودک، این ترس و اضطراب یک پدیده رشدی طبیعی بوده و به‌نظر می‌رسد یک هدف تکاملی در پشت آن قرار گرفته است.

 وی افزود: درجاتی از اضطراب جدایی در کودکان پیش‌دبستانی، نشانه دلبستگی ایمن و سالم به مادر و مراقبت‌کننده او است. لذا در بسیاری از موارد این اضطراب در عرض سه یا چهار دقیقه پس از ترک والد کاهش یافته و متوقف می‌شود.
عواملی که می‌تواند اضطراب جدایی را در کودک کاهش دهد نیز یادآور شد:

می‌توان از سن 6 ماهگی به بعد در زمان‌هایی کوتاه و به‌ طور گهگاه از پرستار کودک یا شخص نزدیک دیگر استفاده کرد تا کودک را مراقبت و نگهداری کند. این موضوع علاوه بر آنکه کمک می‌کند تا کودک در زمان‌هایی کوتاه، دورشدن از مادر را تجربه کند، فرصتی را نیز در اختیار کودک قرار می‌دهد تا اعتماد به سایر بزرگسالان در او شکل گیرد.
 
به هیچ وجه اضطراب کودک را نباید به تمسخر گرفت و او را به‌خاطر این ترس و اضطراب سرزنش و شماتت کرد بلکه اجازه داد تا کودک بداند که والدین می‌فهمند چقدر سخت است که انسان از کسی که تا این حد دوستش دارد جدا شود، لذا والدین باید کودک را درک کنند و بپذیرند اما زیاد با او همدردی و دلسوزی نکنند.
 
وی اضافه کرد: در ادامه نباید تسلیم خواسته کودک شد و باید به او بفهمانید که در امنیت و سلامت خواهد بود. همچنین عشق، محبت و علاقه بی‌قید و شرط خود را نباید از کودک دریغ کرد و اگر کودک بزرگ‌تر است او را به کودکان دیگری که در آن محیط هستند معرفی کرد و بازی و تفریح خاصی را با آنها ترتیب داد.

تجربه شخصی در رابطه با این موضوع برای الینا
راستش منم مجبور بودم الینا رو از دو ماهگی ولی در هفته یه روز حدود 3 تا 4 ساعت از خودم جدا کنم. اولش خیلی برام سخت بود اما به خاطر درسم نمی تونستم ولی از جهتی که پیش مامان و خواهرام می ذاشتم مطمن و آروم تر بودم . تا اینکه الان 8 ماه شده و جدیدا ساعتهای طولانی تری پیشش نیستم اما نه خودش اذیت میشه نه من خیلی نگرانم چون میبینم که پیش مامانم و خاله ها و باباجونش اذیت نیست و واقعا میبینم رفتارهای شاد و اجتماعی بودنشو .فقط دوست نداره تنها باشه .وقتی هم این مطلب رو خوندم و یه بحث کارشناسی در رابطه با لزوم جدا بودن مادر از فرزند رو برای مدتی کوتاه در جهت تربیت اجتماعی کودکان گوش کردم  خیلی منو خوشحال کرد که در رابطه با این موضوع نگران نباشم .        
 
 


موضوع :

نوشته شده در تاريخ 10:06 | پنجشنبه 31 فروردين 1391 توسط مامان الینا جونی

سلام خانوم محلی

امروز رفتیم یه عکاسی جالب و ازت یه عکس محلی قشنگ گرفتیم قوربون اون چهره نازت بشم عزیز               

 

           

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 21:04 | جمعه 18 فروردين 1391 توسط مامان الینا جونی

سلام جینگیلی مامان 

قوبون دخمل ناز و جیگرم بشم که سیزده به درش رو هم با مامان جونی و دایی جون و خاله جونی ها به در کرد .اینم چند تا از عکسای نازت.

 

       

با این که صبح زود راه افتادیم ولی وقتی که رسیدیم همه جاهای خوب رو گرفته بودن ما هم اینجا رو انتخاب کردیم دیگه چاره ای نبود عسلم ...

 

                  

 

قوبونه خنده های نازت بشم 

                     

ولی بهت خوش گذشت نه لبخند به مامانو بابا که خیلی خوش گذشته .

 

اینم یه عکس خیلی قشنگ که مرواریدای نازت دیده می شه... جیگرشو من .....

 

                                     

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 23:17 | دوشنبه 14 فروردين 1391 توسط مامان الینا جونی

عیدت مبارک خانوم قشنگم 

عکسهای زیادی داری که دیگه لازم به مطلب انداختن نیست...

 

  لباس عید

            

niniweblog.com

   

   الینا و سفره هفت سین 

niniweblog.com

 

 

niniweblog.com

خونه دایی جون 

niniweblog.com

 

 عیدی های الینایی


niniweblog.com

بابا جون قراره واست یه حساب باز کنه و عیدی هاتو واریز کنه . مبارکت باشه عزیزم .



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 11:15 | دوشنبه 7 فروردين 1391 توسط مامان الینا جونی

 

واسه یکی از دوستان 

 

                     

 

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 19:39 | جمعه 26 اسفند 1390 توسط مامان الینا جونی

سلام دخمل شیرینم 

 جدیدا که داری چهاردست و پا می کنی حدودا 2تا 3 متر میری و بعد میشنی. یه بارم که تا زیر میز رفتی و دیگه نتونستی بیای بیرون و نشستی به گریه کردن مامانی هم که از این کارات هم حرص میخوره هم خندش میگیره  اینگار نه اینگار که دخملی عین پسرا شر و شور داری 

برا اولین بار هم تشریف آوردین تا آشپزخونه 

 

 

بگردم تو دخملو 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 23:09 | چهارشنبه 24 اسفند 1390 توسط مامان الینا جونی

سلام فرشته نازنینم 

از دست تو دخملی من چیکار کنمniniweblog.comکه اینقدر اصرار به انجام کارهای جلو تر از سنت داری قشنگ مامان niniweblog.com   آخه موقعی که 4و 5 ماهه بودی و باید می خوابیدی اصرار داشتی که بلندشی بشینی کلافهچنان گردنتو از روی بالش بلند می کردی و نگه می داشتی می گفتم یه وقت گردنت کاری نشه و بغلم میکردمت زنگ زدم و از دکترت  سوال کردم که اینطوری میکنی و اصرار داری بلند شی بشینی دکترت گفت نه اصلا نشینه مشغول تلفنخیلی زوده 6 ماه به بعد باید بشینه اما مگه دخمل ما صبر داره حالام که دیگه خوشحالی و میشینی باز یه چند وقتیه هوس کردی  وایسی  آخه جای من بودی با این دخمل خانوم چیکار می کردی چنان دستو میگیری به میز و بلند میشی اینگاری خیلی کارت درسته عجول خانوم ؟؟

      

 

      

قوبونه این قد و قوارت برم عسل خانوم ...بغل

حالاوقتی هم که دستت به کامپیوتر میرسه نمی دونی چطوری داغونش کنی از بس که محکم می کوبی به صفحه کلید بیچاره قفل می کنه و اجازه هم نمی دی که مامانی کمک کنه و کامپیوترو نجات بده 

     

 

ولی خودمونیم ها ماشاا... یه چند وقتی هست که فرنی هاتو تا ته می خوری قبلا کمتر می خوردی connie_feedbaby.gifو این مامانی رو خیلی خوشحال می کنه که حداقل اگه اینقدر قراره شیطونی کنی باید غذا تو خوب وکامل بخوری خانوم طلا ..

راستی قرار بود با باباجون دوتایی خاطراتتو ثبت کنیم اما فعلا نقش نظردادن رو داره و چند وقتیه ننوشته برات این دفعه دیگه نوبت باباجونه ببینیم چیکار می کنه  



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 22:26 | چهارشنبه 24 اسفند 1390 توسط مامان الینا جونی

سلام شیرینم 

سلام عسل مامان امشب شب چهارشنبه سوریه پارسال این موقع تو دل مامانی بودیniniweblog.com که رفته بودیم کیش

  

     

 مثل امشب بود که با  باباجون رفتیم یه رستورانو برنامه شب چهارشنبه سوری رو خیلی شاد و جالب برگذار کردن niniweblog.comحدودا تا نیمه شب جشن ادامه داشت خیلی خوش گذشت نورافشانی کردن ..            آهنگهای جالب و شاد می زدن niniweblog.com من و باباجون هم کیف می کردیم تو هم میشنیدی نه ناقلا niniweblog.com  ... حتما تو دل مامانی هم داشتی دس میزدی niniweblog.comniniweblog.comای ناقلا. برنامه خیلی جالب و طولانی بود فکر کنم تا 3یا 4 صبح بود niniweblog.comاما من دیگه خسته شده بودمniniweblog.com و با باباجون برگشتیم هتل یادش بخیر خیلی خوش گذشت niniweblog.com. امسال هم عسل مامان بابا برای اولین بار کنار ماست و سه تایی جشن می گیریم این جشن باستانی رو البته تو خونه چون خیلی وحشتناکه niniweblog.comبا تو عسل خانوم بریم بیرون .

  این هم یه عکس قشنگ از الینایی ...   اولین چهارشنبه سوریت مبارک جیگرم ... 

         

          

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 21:20 | سه شنبه 23 اسفند 1390 توسط مامان الینا جونی

سلام عجول مامان 

خدا ببخشه تو دخمل ناز مامان رو که اینقدر عجولی و برای شیطونی کردن داری تمام تلاشتو می کنی niniweblog.comآخه خانوم طلا همین طوریش داری دل مامان و بابا رو میبریniniweblog.com چه برسه به اینکه این کارای قشنگتو شروع کنی ... 

یه دوهفته ای هست که حالت چهاردستو پا رو میگیری ولی نمیری که دیگه بالاخره دیشب با کمک باباجون رفتی.

 

 

اونم به خاطر اینکه عاشق کنترل تلویزیون  و گوشی تلفن هستی.   نمی دونی وقتی که داشتی دنبال کنترل که باباجون میکشید میرفتی چقدر جالب و خنده دار بود

 

قوبون دخمل نازم بشم که موفق شد چهاردست و پارفتن و شروع کنه ...

 

خدا رحم کنه از این به بعد به ما که 6 چشمی باید مراقبت باشیم عسل مامان که یه وقت جاهای خطرناک نری .

راستی امروز تولد باباجون هم بودniniweblog.comباباجون قبلا گفته بود که تصمیم داره یه مدل ساعت دیگه بخره واسه خودش من هم از این فرصت استفاده کردمو با این که دیدیم داره برف میادniniweblog.comتو رو یه دوساعتی گذاشتیم پیش مامان بزرگ و رفتیم با سلیقه خودش خرید. آخه لذتش همین امروز بودniniweblog.com  اینم کادوی الیناییniniweblog.comتولدت مبارک بابا جونی niniweblog.com

 

 

 

 

 

 

 

 

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 22:48 | شنبه 20 اسفند 1390 توسط مامان الینا جونی

سلام عسل مامان 

الهی مامان قوبونت بشه عسلم که داری کم کم شیطونیاتو شروع می کنی یه جا آروم و قرار نداری و می خوای همه جا رو زیر و رو کنی niniweblog.com اسباب بازی هم که بهت می دم بلافاصله می ره تو دهنت فکر می کنم که مزه تمام اسباب بازیهاتو چشیدی niniweblog.com چه مزه ای هست حالاخانوم طلا ؟؟

نمی دونی روز به روز که شیرین کاریهات داره بیشتر میشه چقدر مامان نگران میشه از این که خدایی نکرده اتفاق بدی برات بیوفته niniweblog.com امیدوارم خدا شما فرشته کوچولوها رو نگهداره ...

همین که یه لحظه میرم سراغ کارام میام میبینم  هر طور شده خودتو رسوندی جای یه چیز خطرناک یا سر کیفم رفتی و خودکار برداشتی یام که سیم کامپیوتر و داری می خوری niniweblog.com  نمی دونم چرا اینقدر سیم دوست داری  نمی دونی که چقدر خطرناکه niniweblog.com وگرنه این قدر دوست نداشتی ...

بهرحال عسل من شیطونیهات هم شیرینه هم نگران کننده خیلی باید حواسمو جمع کنم و چشم ازت برندارم niniweblog.com  



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 20:27 | جمعه 12 اسفند 1390 توسط مامان الینا جونی

سلام کچولوی اوف شدم                          Gifs Doctor

الهی بگردمت دختر نازم که دوره واکسن 6 ماهگیتو هم گذروندی اما این دفعه با درد زیاد ....

اول صبح که با باباجون می خواستیم ببریمت همین که دیدی داریم آمادت می کنیم خوشحال شدی و فکر کردی داریم می ریم مهمونی ... خوشحال بودی و می خندیدی اما من دلم می سوخت چون داشتیم می بردیمت یه جایی که اصلا بچه ها اونجا رو دوست ندارن ...

بهرحال رسیدیمو همین که چشمت افتاد و اون خانوما رو دیدی غریبیت کرد و گریه کردی niniweblog.com ولی بازم وقتی که باهات صحبت می کردم  لبخند می زدی  niniweblog.com فدای دختر خوش اخلاقم بشم.

لحظه زدن واکسنت راستش اصلا دل نداشتم نگاهت کنم و به همین خاطر گفتم باباجون پیشت باشه و من یه خورده دورتر وایستادم دلم تو دل نبود که گریه شدیدی کردی niniweblog.com و سریع اومدمو بغلت کردم و یه طورایی خودمم گریه ام گرفته بود آخه احساس کردم خیلی دردت اومد این دفعه با دفعه های قبل خیلی فرق داشت اون کسی که قبلا واکسنتو می زد نبود ... خلاصه من و باباجون خیلی سعی کردیم آرومت کنیم اما واقعا اینگار خیلی درد داشتیniniweblog.com سریع رفتیم خونه مامان جون و همین که چشت به خاله جونی ها و مامان جون افتاد یه طورایی فراموش کردی niniweblog.com خیلی دوست داریم عزیزکم

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 11:18 | دوشنبه 1 اسفند 1390 توسط مامان الینا جونی

سلام خانوم ملوسه 

دیشب رفته بودیم جشن نامزدی دختر دایی niniweblog.com لباسهای نازتو پوشیدمو هرکی که می دیدت کلی بوست میکرد  تو هم مثل همشیه خوشحال بودی niniweblog.comتازه بعضی موقع ها دست هم می زدی niniweblog.comکه همه قربون صدقت می رفتن فدای دخترکم بشم که مثل مامانش عروسی رو دوست داره بابایی این و میگه niniweblog.com انشاا... جشنهای بعدی که با دختر نازم بریم  niniweblog.com

 

 نتونستم زیاد ازت عکس بگیرم دیگه همین رو می زارم 

 

                                

 

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 9:54 | جمعه 28 بهمن 1390 توسط مامان الینا جونی

سلام خوشگل مامان

امروز مامان هوس پیتزا کرده بود و هوا هم خیلی عالی و بهاری بود سه تایی آماده شدیم و رفتیم تو که مشخص بود همین که بیرون رو دیدی خیلی خوشحال شدی لبخندبلاخره موقع خوردن پیتزا شد

 

 

 

که تو مثل همیشه هاج و واج ما رو نگاه می کردیتعجب و می خواستی که بهت بدیم بخوری کلافهآخه جیگری من! تو هنوز نمی تونی این چیزا رو بخوری بهر حال من و بابا کلی بهت خندیدیمخنده و تو با ما قهر کردیقهر و شروع کردی و کشیدن پلاستیک روی میز و ما رو بیشتر می خندوندی خندهبهرحال خوش گذشت باهات 

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 20:53 | جمعه 21 بهمن 1390 توسط مامان الینا جونی

سلام عزیز  مامانی

امروز رفته بودیم مهمونی خونه خاله جون مژگان niniweblog.com به تو که خیلی خوش گذشت اولش که رو تاب محمدجون نشستیniniweblog.com  کلی هم محمدجون تحویلت گرفته بود و هواتو

داشت مخصوصا موقعی که خوابت اومد سریع رفت و اون بالش مخصوص خودشو که به هیچکی نمیداده رو برات آورد niniweblog.com بعدشم که مثل همیشه هوس غذا کردی و خاله جون مژگان رفت و یه غذای خوشمزه برات درست کرد و کلی با اشتها خوردی niniweblog.com الهی بگردم نتونستم زیاد بهت توجه کنم  یه خورده کار داشتنم niniweblog.com و تو کلی از دست مامانی دلگیر شدی niniweblog.com بلاخره با کلی خواهش و غذرخواهی با مامانی آشتی کردی niniweblog.comبعدش خاله جون بهت یه کار جدید یاد داد می دونی چی دس دسی ! برا بار اول اونجا یاد گرفتی و انجامش دادی niniweblog.com. در کل فکر می کنم خیلی بهت خوش گذشت niniweblog.com برا منم روز خوبی بود عزیزم niniweblog.com

 

 

                 niniweblog.com

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 19:48 | سه شنبه 18 بهمن 1390 توسط مامان الینا جونی

 

      niniweblog.com

 

     

        niniweblog.com

 

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 12:35 | شنبه 15 بهمن 1390 توسط مامان الینا جونی

 

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 0:10 | جمعه 14 بهمن 1390 توسط مامان الینا جونی

این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده و از طریق فید قابل مشاهد نمیباشد. شما با مراجعه به وبلاگ نویسنده و وارد کردن رمز عبور میتوانید مطلب مورد نظر را مشاهده نمایید.
برای مشاهده این مطلب در وبلاگ اینجا را کلیک کنید



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 1:26 | چهارشنبه 12 بهمن 1390 توسط مامان الینا جونی

سلام عزیزم 

امروز باهات رفتیم پیبش مامان جون و خاله جونی ها بغلمثل همیشه از دیدنت خیلی خوشحال شدن و کلی غرق بوسه شدی ماچماچو مثل همیشه شدی مدل عکس توی کلکسیون عکسهای موبایلشوناز خود راضی . امیدوارم که بهت خوش گذشته باشه عزیزم خوشمزهاز این لبخندت فکر می کنم که خوش گذشته و خوشحالیلبخند . باشه همیشه می ریم خوبه چشمک!!!

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 22:29 | سه شنبه 11 بهمن 1390 توسط مامان الینا جونی

سلام بانمک مامانی                      niniweblog.com

 نمی دونی چقدر داری روز به روز با نمک تر و خوردنی تر می شی هر چقدر هم که ماچت می کنم سیر نمی شم به نظرت چیکار کنم niniweblog.com

 

 

niniweblog.com

 

 

niniweblog.com

 

 

niniweblog.com

 

 

niniweblog.com



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 18:15 | سه شنبه 11 بهمن 1390 توسط مامان الینا جونی

وای چقدر هوا سرد شده برف اومده و کلی همه جا سفیدپوش شده الینایی هم باید خیلی لباس بپوشه تا خدایی نکرده سرمانخوره 

                                  

                     

niniweblog.com

 

  

 

            



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 22:28 | 9 بهمن 1390 توسط مامان الینا جونی

سلام دخترم 

الان که بغل بابا بزرگ هستیبغل یه خرده سرماخوردیآخ و چند دقیقه قبلش از پیش دکترت اومدیم اوه بابا بزرگ وقتی چهره ناخوشتو دید دلش برات سوخت و ماچت کردماچ و برات دعا کرد هرچه زودتر خوب شیفرشته و بخندی خنده

 

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 22:31 | چهارشنبه 14 دی 1390 توسط مامان الینا جونی

سلام خوشگلم 

این روزا کار جدیدی که داری انجام میدی می دونی چیه ؟سوال اینکه من به پشت میذارمت و می رم به کارام  برسم و وقتی که میام ازت یه خبری بگیرم می بینم این شکلی شدی تشویق خیلی جالب بود برام که اینقدر ماشاا... دخترم بزرگ شده که قشنگ خودش بر می گرده  ماچ قوبونت بشم شیکری ...منتظر کارای شیرینت هستم که از این به بعد قراره انجام بدی عزیزم خوشمزهبغل

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 22:30 | دوشنبه 12 دی 1390 توسط مامان الینا جونی

 

رو پای خاله خرسه چطوره جیگری 

 




موضوع :

نوشته شده در تاريخ 22:33 | شنبه 26 آذر 1390 توسط مامان الینا جونی

سلام جیگری 

دخمل قشنگم چهار ماهگیت مبارک ماچ از خدا می خوام این فرشته ای که چهار ماهه اومده تو زندگیمونو ما رو از وجودش خیلی شاد کرده حفظ کنه و سالم نگه داره لبخند 

 

 niniweblog.com

قوبونت بشم که اینقدر با علاقه و متعجب تعجببه کامپوتر نگاه می کنی دوست داری باهاش بازی کنی .. من برات یه آهنگ آروم گذاشتم گوش کنی ولی تو اینگاری داری یه چیزای دیگه ای کشف می کنی متفکر  

 niniweblog.com

اخه چرا اینجوری نگاه می کنی قوبونت بشم 

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 22:32 | پنجشنبه 24 آذر 1390 توسط مامان الینا جونی

سلام سیکری ...

آخه واقعا با این عکس سیکری (شکری ) نیستی سوال خوردنی نیستی قوبونت شم خوشمزه خوشمزه ای دیگه ... نمی دونم چه رازی داره این روسری که وقتی رو سر بچه ست کلی تغییر می کنه متفکر تو که یه پارچه خانوم شدی از خود راضی ماشاا....

 

 

 

       niniweblog.com



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 22:31 | شنبه 12 آذر 1390 توسط مامان الینا جونی

سلام عسل خانوم 

دو ماهگیت مبارک قشنگم. دیگه هر چی داره می گذره من و بابایی دارم بیشتر و بیشتر بهت وابسته می شیم . اینقدر که تصور یه اتفاق کوچیک که خدایی نکرده برات بیفته برامون عذاب آوره... امیدوارم اون خدایی که این فرشته ناز رو بهمون هدیه داده خودش نگهدارت باشه ...  

 

 

                                   niniweblog.com    




موضوع :

نوشته شده در تاريخ 22:32 | دوشنبه 25 مهر 1390 توسط مامان الینا جونی



الان که این یادداشتو می نویسم و ساعت از دو نیمه شب گذشته ...و الینا بقلم داره بازی می کنه!! روزا خوابه و شبها بیدار!! مخصوصا که دیروز یک حموم درست و حسابی رفته و تخت کل روزو خوابید! و الان حسابی شارژ بیداره...مامانشم خسته و خوابه...من اینگار نه اینگار که 3 ساعت دیگه باید برم سرکار!



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 0:30 | سه شنبه 12 مهر 1390 توسط مامان الینا جونی

  niniweblog.com

سلام عسلی                       

آخه ببین چقدر ناز خوابیدی niniweblog.comمن تموم کارامو گذاشتم کنار و اومدم نشستمو دارم فقط بهت نگاه می کنمقلب نمی دونی چه آرامشی داری بهم می دی با این آرامشتلبخند  

 

niniweblog.com


niniweblog.com

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 12:43 | دوشنبه 4 مهر 1390 توسط مامان الینا جونی

سلام زینگوله خانوم niniweblog.com

امروز چهل روز از تولدت می گذره و یه کار خیلی شیرین انجام دادی که دل مامانو بردی بغلماچ می دونی چی سوال لبخند زدی لبخند تو این مدت یا همش خواب بودی خوابیام که هاج و واج ما رو نگاه می کردی تعجب اما امروز دیگه یخت به اصطلاح باز شد و دل مامانی رو بردی قوبونت بشم چقدر چهرت با لبخند خوردنی میشه خوشمزهخوشمزهماچ

 

niniweblog.com


niniweblog.com




موضوع :

نوشته شده در تاريخ 19:22 | شنبه 2 مهر 1390 توسط مامان الینا جونی



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 23:14 | شنبه 19 شهريور 1390 توسط مامان الینا جونی



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 23:14 | شنبه 19 شهريور 1390 توسط مامان الینا جونی

اوخ قوبونت بشم شیکریییییی



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 23:13 | شنبه 19 شهريور 1390 توسط مامان الینا جونی



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 23:11 | شنبه 19 شهريور 1390 توسط مامان الینا جونی

به یه حموم جانانه رفتی دخترم .ماشاا... اینقدر آروم بودی که باز مامانی متعجب شده بود ازتتعجب

بعدشم یه خواب عمیق خوابخواب

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 23:10 | شنبه 19 شهريور 1390 توسط مامان الینا جونی

عزیز مامانی الان تو خواب داری چی میبینی سوال الان اومدم کنارت و فقط دارم نگات می کنم چشم و اون آرامشتو که می بینم لذت می برم و از خدا می خوام این آرامش رو همیشه داشته باشی لبخند و ما هم بتونیم مامان بابای خوبی برات باشیم انشاا... می بوسمت ماچماچ

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 23:09 | شنبه 19 شهريور 1390 توسط مامان الینا جونی

لپلوس=لپی
خیدنی=خوردنی



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 23:09 | دوشنبه 14 شهريور 1390 توسط مامان الینا جونی

سلام عزیز دلم 

دو هفته ای هست که به این دنیای قشنگ اومدی لبخند من و بابا هنوز متحیریم از وجودت تعجب هنوز باورمون نشده مامان بابا شدیم تعجب خیلی خوشحالیم از وجودت  اینکه یه فرشته کوچولو فرشتهاومده تو خونه مون هم و اینکه ما شدیم مامان باباو باید خیلی ازت مراقبت کنیم ... وای خدای من از اینکه به ما این فرصت قشنگ رو دادی ممنون .. 

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 23:08 | شنبه 12 شهريور 1390 توسط مامان الینا جونی

هدیه عمومحمد



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 23:08 | چهارشنبه 2 شهريور 1390 توسط مامان الینا جونی

سلام عزیزم 

چه روزایی بود.. روزهای اول تولدت .. تو که کلاَ ده روز اول رو خوابیدی خواب اینگاری اون 9 ماه کافی نبوده و کمبود خواب داشتی . بعضی موقع ها واقعا نگران می شدم که چرا بچه من خوابهخواب بچه های دیگه روزای اول دنیا رو رو سرشون خراب می کنن و همش گریه می کننگریهگریه اما بعدا گفتم نه خدا رو شکر معلوم میشه دخمل قشنگم از اون بچه های ارومو و خوشخوست  که مامان باباشو نمی خواد اذیت کنه قوبونت بشمبغلماچ    

 

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 23:06 | چهارشنبه 2 شهريور 1390 توسط مامان الینا جونی

سلام عشق مامان و بابا

 ساعت 8:20 دقیقه بعداظهر 24 مرداد (یک روز گرم تابستون) به این دنیا پا گذاشتی بلاخره 9 ماه انتظار به پایان رسید و من و بابا تونستیم روی ماهتو ببینیم چه روزی بود پر از خاطره ....

تو به دنیا اومدی و زندگی من و بابا رو مملو از عطر دل انگیزی کردی که با خودش نشاط رو چند برابر کرد . خدا رو به خاطر این فرشته ای که به ما هدیه داده شکر می کنم و ازش می خوام تمام فرشته کوچولوها رو حفظ کنه فرشته ما رو هم ....

 

  

 

 

 

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 1:29 | چهارشنبه 26 مرداد 1390 توسط مامان الینا جونی
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 43 صفحه بعد
درباره وبلاگ

آرشيو مطالب

صفحات وبلاگ

آخرين مطالب

نويسندگان

موضوعات

پيوند ها

پيوندهاي روزانه

آمار وبلاگ