الـیـنـا مـلکه شـهرعـشق

♥روزانه هایی به طعم عسل♥

فقط به خاطر تو

1393/2/2 12:01
312 بازدید
اشتراک گذاری

سلامممممممم

سلام به همه مامانای ناز و دوست داشتنی ... انشاا...که همه شارژ روحی شدید دیگه خوشمزه چشمک روز هممون مبارکککککککککککککککماچ

  

       

 

مام با کلی تاخیر اومدیمو حسابی به این موضوع مهمه زندگی بالا و پایین داره و ....  ایمان آوردم اساسی.. آخه موردای پیش اومد که گفتن داره

الینای نازنینم مهد رفتن رو نپذیرفت و با احساس بد و دلتنگی وجدایی داشت اذیت میشد مربیان مهد میگفتن این موارد عادیه و به مرور بهتر میشه و میپذیره اما آخه تاکی نمی تونستم دلهره هاشو از لحظه آماده کردنش تا رسوندنش و گریه و بی تابی  موقع جدایمونو .... ببینم به امید روزی که ....

 با این که جدا بودن از من رو عادت داشت ولی به هیچ عنوان نمی تونست مهد رفتن رو بپذیره خودمم مونده بودم چرا ؟؟ حتی روزهای عید که میرفتیم عید دیدنی مدام احساس میکرد میخوایم بذاریمش و بریم چنان میچسبی دبهمون که نکنه ازمون جداشه روزهایی هم که تو خونه بودیم همین که یادش میومد با  اون زبون شیرینش میگفت نی خوام برم مد کودک من و بابام به هم نگاه میکردیم و میرفتم تو فکر که چکار کنم خدایا؟؟

 

حتی بچه بخاطر دلهره آشفتگیش کم غذا ترم شده بود و خیلی لاغر شد ...

همه اینا منو خیلی اذیت میکرد اما مونده بودم آخه دوهفته ای از کارم میگذشت و یه سری آموزشا تمومو عملا باید کارمو شروع میکردم از اونورم فکر الینا و مهد نرفتنش و احساس بد جدایی بدجور عذابم میداد تا اینکه مهدش رو عوض کردم یکی دو روز اول خیلی خوب بود ولی باز دوباره موقع آماده شدنو پیاده شدن از ماشین با کلی نا آرومی و آشفتگی بچه رو برو میشدم فقط از خدا میخواستم کمکم کنه آخه واقعا بین دو راهی مونده بودم از اونور مسولیتهای رو پذیرفته بودم از این ور یه مسولیت مهم داشت به مشکل میخورد واقعا کلافه بودم ولی سعی میکردم به هم دخالتش ندم تا خدا دیگه یه راحی رو واسم بذاره .

مامانم بنده خدا یه روز که تو ماشین جای مهد بی قراری میکردی نمیومدی پایین زنگ زد و گفت دیگه نمی خواد ببریش مهد و بیارش پیش خودم هم خوشحال شدم هم نگران از اینکه شاید اینم مدت کوتاهی باشه ولی تو اون لحظه بهترین راه بود سریع رفتیم خونه مامانمو از اونروز دیگه دخترکم مهد نرفت یه هفته مونده بود به سال نو 

تو این مدت دیگه پیش مامان جون بودی اما متاسفانه مامانم سردرد میشدنو این باعث شد کم کم به فکر ترک کار بشم دیگه چاره ای نبود هیچ اجباری هم نمی دونستم تابخوام ناراحتیت رو ببینم هر چند دوست داشتم ادامه بدم اما وقتی که لحظه سبک و سنگین میرسه مطمئنا این وجود نازنین تو که باید سنجیده بشه تا هر چیز دیگه خلاصه با تموم این برنامه ها رفتم صحبت کردم واسه مشکلاتم اما قبول نکردن و حداقل خواستن تا آخر ماه برم که 31 فروردین روز آخر کاریم بود درست روز مادر 

وقتی بابا جون و شما اومدید دنبالم کارای تسویه خداحافظی رو که انجام دادمو اومدم تو ماشین با حالی گرفته و دپرس ... باباجون گفت الینا به مامان  بگو چی میخواستی بگی الینا هم با اون زبون شیرین کودکیش اولین تبریک قشنگش رو گفت مامان جون روزت مبارک کلی انرژی گرفتمو روحیه ام عوض شد همسری هم با شاخه گل و هدیه خوشحالم کرد و ماشین رو روشن کرد و دیگه برای همیشه از محل کارم خداحافظی کردم اومدیم خونه ....

چه روزهای رو پشت سر گذاشتم روزهایییی مملو از تجدید خاطرات شیرین دوران قبل ازدواج که شاغل بودمو  شیرینی های خاص خودشو داشت اون احساس استقلال اعتماد بنفس نمی دونم یه حس عجیبیه خیلی خوب بود ...بعضی موقع ها ما مامانا احساس میکنیم که دیگه اون روزهای شیرین گذشت و در این دوران جز فکر کردن به مسولیتهای خونه و بچه به چیز دیگه ای نباید فکر کرد ولی واقعا لازمه برای شارژ روحیمونم که شده حداقل گریزی زد و فارغ از دغده ها برگردیم به اون دوران راستش ناخواسته و خیلی اتفاقی منم دوماهی یه گریزی زدم واقعا که عالی بود الان که فکر میکنم واقعا روحیه ام احتیاج داشت واقعا شارژ شدم کلی این دوماه رو انرژی گرفتم هرچند یه روزای سختی واسه مهد رفتن الینا داشتم اما همین که وارد شرکت میشدمو مشغول کار سعی میکردم چیزی رو به چیزی ربط ندم (نا گفته نماند که در طول روز تماسهایی هم با مهد میگرفتم که حال روحیش رو بپرسم میگفتن که خوبه و داره بازی میکنه )خلاصه که این سر کار رفتن منم یه طورایی مصلحت بود یک توفیق اجباری 

 

 قلب

 

 

پسندها (0)
شما اولین هوادار باشید!
نظرات (14) ارسال نظر
اعظم
2 اردیبهشت 93 21:51
نمیدونم اما ناراحت شدم از اینکه کارت رو از دست دادی منم کاملا احساستو درک میکنم .وقتی بعد از حدود 2سال و نیم دوباره استقلال مالی بدست آوردم اینقدر برام جذاب بود که حد نداره .اما خوب به قول تو باید گاهی از یه چیزهایی برای بهترش گذشت . امیدوارم به زودی الینا به مهد عادت کنه و تو هم کار بهتری پیدا کنی عزیزممممم
مامان الینا جونی
پاسخ
آره راستش خودمم روزهای اول که میخواستم صحبت کنم از ادامه همکاری خیلی ناراحت بودم ولی چاره ای نداشتم باز تو خوبه دوسال و نیم بوده من از اون مدت حدود 6 سال میگذره فکر کن چقدر واسم لذت داشتآره دیگه همین قدرشم عالی بود وانرژی بخش.. اونم چه بهتر از
اعظم
2 اردیبهشت 93 21:53
راستی عزیزم پیقام قبلمو لطفا تایید نکن یادم رفت خصوصی کنم
مامان الینا جونی
پاسخ
چشم گلم ..من فکر میکردم همین ماه میای خوشحال میشم جمعمون باز جمع میشه و کلیی حرفففففف
لــــي لــــي
3 اردیبهشت 93 2:08
فرشته هاهميشه وجوددارن، امابعضي وقتهاچون بال ندارند بهشون ميگيم "دوست" تقديم به فرشته بي بالم كه به داشتنش ميبالم...
مامان الینا جونی
پاسخ
ممنون المیرای عزیز تو هم یکی از بهترین دوستایی هستی که تا حالا داشتمممممم
لــــي لــــي
3 اردیبهشت 93 2:09
الاهي بگردم واسه الينا كه نتونسته با مهد كنار بياد .... حيف چه بد كه نميتوني ديگه بري سركار اما الينا واقعاً مهم تو از هرچيزي
مامان الینا جونی
پاسخ
آره نشد که بشه گلمممم آره دیگه روحیه الینا مهمترین اصله واسم
مامان نوژاجونی
3 اردیبهشت 93 8:49
وای عزیزم چقدر ناراحت شدم آخه چرا الیناجونم مهد رو نپذیرفت؟خیلی دلم گرفت من تازه میخوام استارت این پروژه رو بزنم .واقعا ناراحت شدم .به قول خودت حتما مصلحتی بوده.روزت هم مبارکباشه مامانی مهربون وخوش قلب
مامان الینا جونی
پاسخ
نمی دونم حدس میزنم بخاطر اینکه مهد گذاشتنش یه طورایی عجله ای شد آخه روزهای اول باید با خودت ببری بیاریش خودت یکی دوساعتی همونجا باشی تابه محیط عادت کنه و کم کم حضورتو کم کنی ... جدی انشاا... که نوژا جون میپذیره ممنون گلم بر شما مبارک عزیزمممممممم
مامان مارال جون
3 اردیبهشت 93 15:39
سلام دوست قديمي خوبي? ماشاا.. الينا جون هم واسه خودش خانم شده. از طرف من يه ماچ گنده بهش بكن.اميدوارم هميشه تنتون سالم و دلتون شاد باشه.
مامان الینا جونی
پاسخ
سلامممم مژگان جون خوبی عزیزم مارال جونممم که انشاا... خوبه لطف داری گلممممم حتما تو هم همینطور ببوس خوشگلمو
مامان گیسو جون
4 اردیبهشت 93 0:16
سلام عزیزدلم خوبی؟ می دونی واقعاً تصمیم گرفتن تو این شرایط خیلی سخته اینکه ببینی کدوم کار درست تره هم سخته اما خوشحالم که این تصمیم واقعاً قلبت رو آروم کرد بیشتر خوشحالم برای الینا جونم که همچین مادر فداکار و دلسوزی داره منم خودم 10 سال شاغل بودم اما الان به خاطر گیسو خونه نشینم اوایل برام سخت بود مثلاً صبح ها خوابم نمی برد چون همیشه 6 صبح بیدار میشدم اما کم کم عادت کردم الان خیلی راضی ام که وقتم رو کنار دخترم می گذرونم کار همیشه هست به نظر من البته شاید غلط باشه اما دوران طلایی کودکی گیسو تموم میشه خیلی زودتر از اونی که فکرش رو کنم امیدوارم هر تصمیمی که می گیری بهترین باشه و همیشه شاهد موفقیتت باشم دوست نازنینم بوسسسسسسسسسسس
مامان الینا جونی
پاسخ
سلام گلم ممنون خوبیم خدارو شکر آره خیلی سخت بود ولی وقتی صحبت روحیه بچه نیازش به خونواده و... میادوسط بهتر میتونی تصمیم بگیری که منم فکر میکنم این کارم درست بوده آره حداقل همین که روی گل الینا رو با خوشحالی و بشاشی میبینم خیلی آروم میشمو کنار اومدم با قضیه نمی دونی چقدر از اینکه روزها پیش همیم خوشحاله قشنگ حسش رو نشون میده وهمه اینا قلبمو آروم کرده موافقم عزیزم باهات واقعا دوران طلایی این فرشته های ناز و معصوم رو نباید با هر چیز دیگه ای عوض کرد ممنونم از دلگرمیهات دوست نازنینممممممممم
اکرم
6 اردیبهشت 93 11:05
سلام دوست جونم ، الهی فدایی شما مامانی ناز نازی بشم که بخاطر عسل بانو حاضر به هر کاری و هر از خود گذشتگی هستی . مطمئن هستم که انتخاب درستی کردی موفق باشی
مامان الینا جونی
پاسخ
سلام اکرم جون خوبید؟؟ خدا نکنه گلم چه کنم دیگه دلم نیومد ناراحتیشو ببینم .. ممنون عزیزم منم وقتی خوشحالی عسلم رو میبینم مطمئن میشم که تصمیم درستی رو گرفتم ببوس رهاجونو
گیلدا
6 اردیبهشت 93 14:12
سلام عزيزم.راستش منم يه جورايي ديگه علاقه ايي به كار كردن بيرون ندارم.مي دوني خونه مامانم مي ره دخترم ولي خودم خسته شدم.راستش دوست دارم ديگه براي خودم كار كنم.تو فكر يه كار شراكتي با همسرم هستم.ببينم چي ميشه.ولي باهاش شرط كردم كه بيمه ام بايد سرجاش باشه.اونم قبول كرده.ولي تا كار خودم نگرفته و قطعي هم نشده كار الانم رو ترك نمي كنم.يه سري ايده داريم من و همسري ببينم كدومش خوبه.فعلا در مرحله سنجش هست. منم پيشنهاد مي كنم خودت يه كاري شروع كني.هم براي خودت و هم براي دخترت خوبه. برات بهترينها رو آرزومندم
مامان الینا جونی
پاسخ
سلام گلم خوبید؟؟ چه خوب انشاا... که موفق باشی عزیزم آره راستش تو فکرش بودم ولی دیگه با این شرایطی که داریم و بایدکنار این فرشته های ناز بود باید جدی تر فکر کرد ممنون از راهنماییت عزیزم
گیلدا
6 اردیبهشت 93 14:13
فكر كنم شما يك سال مي توني از بيمه بيكاري استفاده كني.بازم بهش فكر كن.مطمئن باش كه مي توني حتي با اين شرايط استقلال مالي داشته باشي
مامان الینا جونی
پاسخ
عزیزم من 6 سال پیش که اومدم بیرون ازکار قبلیم بیمه ام رو استفاده کردم .راستش بیشتر بخاطریکه سرم گرم باشه و روزهام مفید به فکر شاغل شدن افتادم که نشد آخه قبلا 6/5 سالی شاغل بودم یه خورده مدام تو خونه بودن واسم بود که دیگه بخاطر فرشته کوچولو سعی میکنم بهتر بگذره