داستانهای کوتاه
الـیـنـا مـلکه شـهرعـشق
♥روزانه هایی به طعم عسل♥

                 وان یکادالذین کفرو لیزلقونک بابصارهم لماسمعوالذکر ویقولون انه لمجنون وما هو الاذکر للعالمین    

                                                                                                                                                                                                

                  



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 0:03 | شنبه 19 مهر 1393 توسط مامان الینا جونی

 سلام دخترکم 

یه متنی تو فیس بوکم خوندم به نظرم جالب یه خورده غم انگیز بود ولی یه طورایی واقعیت زندگیه که متاسفانه ناخواسته انجام دادیم بعضی موقع ها یه خورده کم لطفی کردیم و متوجه نبودیم و باهمه این واقعیتها خواسته هایی برای دوارن میانسالی و کنهسالیمون داریم که امیدوارم بتونیم همینطور برای پدر و مادرمون نیز خواسته ها رو برآورده سازیم خواسته که نمی شه گفت بهتره بگیم وظیفه مونه چون عاشقانه در آغوششان گرفتند و احتیاجاتمان را برآورده ساختند و در عوض ما هم باید چنین باشیم انشاا...

 

فرزند عزیزم

آن زمان که مرا پیر و از کار افتاده یافتی...صبور باش و مرا درک کن

اگر هنگام غذا خوردن لباسهایم را کثیف میکنم....و یا هنگامیکه نمیتوانم لباسهایم را بپوشم...

صبور باش و زمانی را به یاد آور که همین کارها را به تو یاد می دادم.

اگر زمانی که صحبت میکنم حرفهایم تکراری است و کلماتی را چندین بار تکرار میکنم...

صبور باش و حرفهایم را قطع نکن و به حرفهایم گوش فرا بده....

وقتی نمی خواهم حمام کنم ....نه مرا سرزنش کن و نه شرمنده

زمانی را بیاد آور که تو را با هزار و یک بهانه وادار میکردم که حمام کنی.

وقتی بی خبری ام   را از پیشرفتها و دنیای امروز میبینی...با لبخند تمسخر آمیز به من ننگر.

وقتی حافظه ام یاری نمیکند و کلمات را به خاطر نمی آورم ...به من فرصتی بده تا بیاد بیاورم....

اگر نتوانستم  عصبانی نشو ...برای من مهمترین چیز نه صحبت کردن که تنها با تو بودن و تو را برای شنیدن

داشتن است.

وقتی نمی خواهم چیزی بخورم مرا وادار نکن...من خوب میدانم که کی به غذا احتیاج دارم.

وقتی پاهای خسته ام اجازه راه رفتن به من نمیدهند...دستهایت را به من بده....همانگونه که من دستهایم

 را به تو دادم آنزمان  که اولین قدمهایت را بر می داشتی.

و زمانی که به تو میگویم دیگر نمی خواهم زنده بمانم وووو اینکه میخواهم بمیرم...عصبانی نشو...

روزی خواهی فهمید...زمانی متوجه می شوی که علیرغم همه اشتباهاتم همواره بهترین چیزها را برای تو

خواسته ام و همواره  سعی کرده ام که بهترین ها را برایت فراهم کنم.

از اینکه کنارت هستم عصبانی و خسته و ناراحت نشو .تو باید کنارم باشی و مرا درک کنی.

مرا یاری کن همانگونه که من تو را یاری کردم.آن زمان که زندگی را آغاز کردی.

یاریم کن تا قدم بردارم.به من کمک کن  تا با نیروی عشق و شکیبایی تو این راه را به پایان برم.

من با لبخند و با عشق بیکرانم جبران خواهم کرد...همان عشقی که همواره به تو داشته ام....

فرزند دلبندم دوستت دارم

  

   

 

 
.: عسل مامان و بابا الینا جان تا این لحظه ، 2 سال و 2 ماه و 2 روز و 0 ساعت و 46 دقیقه و 21 ثانیه سن دارد :.


موضوع : داستانهای کوتاه

نوشته شده در تاريخ 15:59 | چهارشنبه 24 مهر 1392 توسط مامان الینا جونی

داستانک از طرف بابا: 


دختر کوچولو و پدرش از روی پلي ميگذشتن. پدره يه جورايي مي ترسيد، واسه همين به دخترش گفت: «عزيزم، لطفا دست منو بگير تا نيوفتي توی رودخونه.» 

دختر کوچيک گفت:«نه بابا، تو دستِ منو بگير..» 

پدر که گيج شده بود با تعجب پرسيد: چه فرقی میکنه؟! 

دخترک جواب داد: «اگه من دستت را بگيرم و اتفاقي واسه م بيوفته، امکانش هست که من دستت را ول کنم. اما اگه تو دست منو بگيري، من، با اطمينان، ميدونم هر اتفاقي هم که بيفوته، هيچ وقت دست منو ول نمي کني.» 

در هر رابطه ی دوستی ای، ماهیت اعتماد به قید و بندهاش نیست، به عهد و پیمان هاش هست. پس دست کسی روُ که دوست داری رُو بگیر، به جای این که توقع داشته باشی اون دست تو رُو بگیره.. 

منبع: برترین ها 

 

                     



موضوع : داستانهای کوتاه

نوشته شده در تاريخ 4:19 | سه شنبه 18 تير 1392 توسط بابایی

داستانکی از طرف بابا:
سالها پیش  زن و مردی در شب ازدواج خود قرار میگذارند فردای عروسی هرکس در خانه را زد آنها در را باز نکنند ابتدا پدر ومادر  مرد در زدند انها طبق توافقی که کردند در را باز نکردند بعد از آنها پدر و مادرزن در زدند آن دو به هم نگاه کردند و زن در حالی که چشمانش پر از اشک بود گفت نمی تواند آنها را پشت در نگهدارد مرد حرفی نزد و در را باز کرد   چند سال بعد آنها صاحب چهار پسر بودند تا اینکه پنجمین فرزند شان یک دختر بود مرد جشن بزرگی گرفت و قربانی های زیادی بین فقرا پخش کرد مردم علت را پرسیدند او گفت او کسی است که مرا پشت در نمی گذارد.



منبع : اینترنت



موضوع : داستانهای کوتاه

نوشته شده در تاريخ 23:05 | سه شنبه 10 بهمن 1391 توسط بابایی
صفحه قبل 1 صفحه بعد
درباره وبلاگ

آرشيو مطالب

صفحات وبلاگ

آخرين مطالب

نويسندگان

موضوعات

پيوند ها

پيوندهاي روزانه

آمار وبلاگ