الـیـنـا مـلکه شـهرعـشق
♥روزانه هایی به طعم عسل♥

                 وان یکادالذین کفرو لیزلقونک بابصارهم لماسمعوالذکر ویقولون انه لمجنون وما هو الاذکر للعالمین    

                                                                                                                                                                                                

                  



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 0:03 | شنبه 19 مهر 1393 توسط مامان الینا جونی

سلاممممممم به دختر عزیزم 

و سلاممم به دوستای گلللللللللل

دو هفته ای هست که سخت مشغول اتفاقای خوب شدیم که هم شیرین بود و یه کوچولو سخت 

از روز قبل از شروع این اتفاقات میگم

چهارشنبه بود بعد از انجام کارای روزمره خونه یه طورایی بی حوصله نشسته بودم روبروی تلویزیون  niniweblog.comکه یه روزنامه چندروز پیش نظرمو جلب کرد. برداشتمشو شروع به خوندن و ورق زدن تا اینکه به یه آگهی استخدامی شرکت بازرگانی بزرگ و معتبر چشم افتادniniweblog.com که درخواست همکاری چند نفرخانم رو داشتند 

گوشی رو برداشتمو زنگیدم شزوع به پرسش و پاسخ از طرف مقابل (که بعدا متوجه شدم ایشون مدیر اونجا بودنو من هر چی دلم خواسته بود سوال کرده بودمو.... بماند) خلاصه بعد از صحبتها و اعلام حدود 7 سال سابقه کاری ایشون خواستن niniweblog.comکه حضوری برم اونجا واسه صحبتهای نهایی 

یه لحظه شوکه شدم الکی الکی داشتم استخدام میشدم خیلی واسم غیر منتظره بودniniweblog.com البته نا گفته نماند که قبل از اون جریان سه ماه گذشته تصمیم داشتم کم کم اقدام کنم و از بیکاری دریام یا یه کوچولوی دیگه داشته باشیم یامن یه جا مشغول بکار شم آخه از یه شکل بودن روزهام اصلا خوشم نمیاد و احساس میکنم زندگیم جریان نداره .... تا اینکه اون جریان پیش اومد و خواست خدا نبود دیگه واسه این یکی خواسته باید کم کم دست بکار میشدم که اتقاقی درست شد خداروشکر...

زنگ زدم به بابا جونو جریان رو گفتم و خواستم زودتر بیاد تا با هم بریم آخه ساعت 4 وقت مصاحبه داشتم  بابایی اومد و شما رو بردیم خونه مامان جونو رفتیم

از همون شرکتایی بود که دوست داشتم بزرگ بروبیا و عالیniniweblog.com

اول از همه وجود شمادخترعزیزم رو بیان کردمو خواستم که نیمه وقت باشم آخه ساعت کاری شرکت ازصبح ساعت 7:30 بود تا 7  8 بعداز ظهر به علت وجود تراکم شدید کاری که نزدیک سال جدیدم هست و...

که بعداز 1 ساعت و نیم صحبت و هماهنگ کردن مدیر با مسئول قسمت قرار شد از ساعت 10:30 برم تا 30 :6 بعد از ظهر (حداقل 8 ساعت رو باید برم)

خوبی این زمان بخاطر اینه که صبح مجبور نمی شم از خواب نازبیدارت کنم واسه بردنت به مهد خودت 8:30 دیگه بیداری و بعد از خوردن صبحانه و یه سری کارا  10 میریم مهد یه دوساعتی بازی میکنی نهارتو میخوری 2و 3 ساعت رو بخوبی میخوابی کلاً  5  6 ساعت میشه که پیش هم نیستیم .

 

خلاصه همه چی بخوبی پیش رفت و از شنبه 12/3 رسما ً شاغل شدم مژه

هفته اول رو میبردمت خونه مامان جون و این هفته رو دختر خوشگلمو میبردم مهد  (بماند که چقدر دنبال یه مهد خوب گشتیم با باباجون که خدارو شکراونم بخوبی پیش رفت و راضیم )

 تصمیمی هم که واسه مهد گذاشتنت داشتم به خوبی عملی شد و با رفتنت تو این ساعتا خوب سرگرم میشی و چیزای خوب یاد میگیریبغل

  ناگفته نمونه که یه خورده چون با فضای جدیدی داشتی آشنا میشدی یه خورده سخت بود واست ولی کم کم داری عادت میکنی من ساعت 10 میبرمت یه چند دقیقه ای میشینم  و بعد 10 ربع میام بیرون و سریع میگازمniniweblog.com تا 30 :10 برسم محل کارم باباجون ساعتای 3 یا 4 میاد دنبالت روزای اولم تا1:30 2  بودی کم کم ساعت بودنت تو مهد بیشتر میشه که دل زده نشه گلمniniweblog.com

 

 

نهارتم خوب داری میخوری niniweblog.comاینروزا  واست هر چی که میذارم مربیت میگه خوب میخوری آخه با بچه هایی و این باعث میشه بهتر غذاتو بخوری 

طی صحبتهایی که با مربیت داشتم شعر niniweblog.comو نقاشی و بازیهای خوب یاد میگری که از این بابت هم خیلی خوشحالم 

آخه حیف بود روزهای خوبمونو یه شکل و تکراری  طی کنیم خوشگلم niniweblog.com

به امید روزهای بهتر قلب




موضوع :

نوشته شده در تاريخ 7:02 | جمعه 16 اسفند 1392 توسط مامان الینا جونی

      

 

امروز هر چقدر بخندی و هر چقدر عاشق باشی
از محبت دنیا کم نمیشه پس بخند و عاشق باش
امروز هر چقدر دلها را شاد کنی
کسی به تو خورده نمیگیره پس شادی بخش باش
امروز هرچقدر نفس بکشی
جهان با مشکل کمبود اکسیژن رو به رو نمیشه
پس از اعماق وجودت نفس بکش
امروز هر چقدر آرزو کنی چشمه ی آرزوهات خشک نمیشه پس آرزو کن
امروز هر چقدر خدا را صدا کنی خدا خسته نمیشه
پس صدایش کن
او منتظر توست
او منتظر آرزوهایت
خنده هایت
گریه هایت
ستاره شمردن هایت
و عاشق بودن هایت است
امروز امروز است



موضوع : پند و اندرزها

نوشته شده در تاريخ 7:52 | چهارشنبه 14 اسفند 1392 توسط مامان الینا جونی

سلام به دختر نازممم 

و سلام به دوستانی همچون گــــــــــــل قلب

دختر ناز و شیطونمون کنار لبش سمت راست وقتی چراغ و خاموش کردم گفتم بخوابیم شیطنطش گل کرد و تو تاریکی اینور اونور میدویید که خورد به تخت و کبود شد الهی بمیرم که میدونم خیلی دردت اومد ولی از اونجایی که عادت نداری زیاد گریه کنی و سریع تمومش میکنی احساس کردم محکم نخوردی ولی فرداش یه جای کبودی دیدم که خیلی دلم کباب شد مامانی رو ببخش عزیزم نباید زود چراغ رو خاموش میکردمناراحت

نگاه  عاشقانه دختر عموها به هم خوشمزه

وقتی تایپ میکنم با دقت نگاه میکنی و دوست داری انجام بدی 

اینم نمونه ای از تایپ الینایییییییییییی

با ذوق و شوق دوبسته کارامل درست کردم اما پدر و دختر زیاد خوششون نیومد و زیاد نخوردن و همش موند بیخ ریش خودمممممممهیپنوتیزم

فقط و فقط ژله دوست دارن و بسسسسخوشمزه

رفته بودیم الماس شرق کلی از این محوطه خوشت اومده بود

بالاخره تلاشهای دخملمون به ثمر رسید و از خط و خطوط یه چیزایی دراومد که از دیدنش کلی ذوق کردممژهبغل

بغلماچ     19 /11 / 92

 

   

و حالا یه هدیه شیرین و دلچسب از دوست خوب و نازنینم المیرا جوووووون

امروز به دستمون رسید ممنوننننننننننننن گلم 

بخدا اصلا توقع نداشتم ولی با اصرار و داشتن یه یادگاری شیرین دیگه حرفی واسه گفتن نداشتم 

طبق اطلاع قبلی المیرا جونم امروز رو جایی نرفتم تا واسه تحویل بسته خونه باشم تا اینکه اومدو بازش کردم و واییییییییییییییی کلی من و الینا خوشحال شدیم و خوشحالی من دوبرابر شد از اینکه دیدم بالاخره الینا از یه دمپایی خوشش اومدو داره میپوشه و از خودش جدا نمی کنه 

 

قابل توجه المیرا جون

وقتی بردمش دست شویی شلوارخودشو خواستم بپوشم رفت دوباره این شلوار رو آورد و گفت نه اینو بپوش خوشمزه

موقعی هم که خواستیم بخوابیم دمپایی هاش تو حال بود رفت آورد گذاشت جلوی چشش بعد خوابید

حالا دیدی چقدر دوسشون داره

برای منم خیلی شیرین و دوست داشتنی هستن واقعا ممنون عزیزم یادگاری شیرینی واسه منو الیناست .

 

دوست داریممممممممممممم شدید الیمرا جونممممممممماچقلب



موضوع : خاطرات یه دخمل ناز

نوشته شده در تاريخ 9:10 | دوشنبه 28 بهمن 1392 توسط مامان الینا جونی

روزهای زندگی ام گرم میگذرد با تو ،به گرمای لحظه هایی که تو در آغوشمی
با تو گرم هستم و نمیسوزد عشقمان، ای خورشید خاموش نشدنی
همچو یک رود که آرام میگذرد،عشق ما نیز آرام میگذرد و تویی سرچشمه زلال این دل
ساعت عشق مان تمام لحظه های زندگیست ،ثانیه هایی که پر از عطر و بوی عاشقیست
میدانم همیشه همینگونه که هستی خواهی ماند،مثل یک گل به پاکی چشمهایت،به وسعت دنیای بی همتایت
هوای تو را میخواهم در این حال دلتنگی،امواجی از یاد تو را میخواهم در دریای خاطره های به یادماندنی
همنفسمی، ای که با تو یک نفس عاشقم
همزبانمی، ای که با تو یک صدا برایت احساسات عاشقانه ام را میگویم
حرفی نمانده جز سکوت بین من و چشمانت، که در این سکوت میتوان یک دنیا عشق را خواند
چه با شوق میخوانم چشمانت را و چه عاشقانه گرفته ایم دستهای هم را
گفتی دستهایم گرم است، گفتم عزیزم این چشمهای تو است که مرا به آتش کشیده است
همه ی دنیا فریاد عشق ما را شنیده است،هنوز هم نگاهم به نگاهت دوخته است،
چقدر قلبت زیباست...
چه بی انتهاست قصر عشق تو و ما چه خوشبختیم از اینکه اینجا هستیم ، در کنار هم
تویی که برایمان از همه چیز بالاتری و از همه کس عزیزتر
میخوانمت تا دلم آرام بماند

 

 

 دو نیم سالگیت مبارکککککککککککک خوشگل مامان 

                           

                                     

    ماهگیت مبارکککککک عسلممممممممممممممم

 




موضوع :

نوشته شده در تاريخ 13:58 | چهارشنبه 23 بهمن 1392 توسط مامان الینا جونی
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 17 صفحه بعد
درباره وبلاگ

آرشيو مطالب

صفحات وبلاگ

آخرين مطالب

نويسندگان

موضوعات

پيوند ها

پيوندهاي روزانه

آمار وبلاگ